حواس پرت
بخشی از یک رمان نوشته خودم

حواس پرت

نویسنده : f_babaei

خیلی وقت است که داستان‌های بلند (رمان) می‌نویسم اما به دلایلی یا پاک می‌شود یا پاکش می‌کنم. اما این دفعه که شروع کردم می‌خواهم یک چیزی پشتیبانش باشد، تا آخرش را بنویسم. به ذهنم رسید یک قسمت از داستانم را برای‌تان بگذارم وشما هم نظر بدهید، اصلا ببینم خوب می‌نویسم یا نه؟!

رمانم از این قرار است، که یک دختر 18 ساله که اسمش ساره و خیلی شر است! شخصیت اصلی داستانم است. او دنیای بچگانه‌ای دارد و به اطرافش توجهی ندارد و البته خیلی هم سوتی می‌دهد!

 

** در رختخوابم یک غلتی زدم به ساعت نگاه کردم 6 و نیم صبح بود، دیگر باید بلند می‌شدم. با یک بدبختی از جای گرم و نرمم دل کندم. هنوز هم چشانم خواب آلود بود، آخر من ماندم چه کسی گفته مدرسه‌ها باید سر صبح شروع شود؟! واقعا چه کسی چنین قانونی گذاشته بروم بزنم دهنش؟ یکی نیست بگوید نانت کم بود؟ آبت کم بود؟ قانون گذاشتن سر صبح‌ات چه بود؟

مامان: ساره سر صبح چی غرغر می‌کنی زیره لب؟ بیا صبحانه بخور که مدرسه‌ات دیر شد!

من: من؟ ها؟ هیچی داشتم برای روح کسی که سر صبح گفت بریم مدرسه صلوات می‌فرستم، عجب مرد نازنینی بود، خدا خیرش بده اصلا ما هر چی داریم از همین آدماست.

مامان: بیا ببینم من تو رو نشانسم دیگه بهم نمی‌گن مادر که!

نمی‌شود سر مامان‌ها هم کلاه بگذاریم، دقت کردید؟ من یکی که همیشه لو می‌روم! هنوزم خواب از سرم نپریده بود، در خانه را باز کردم و کفش‌های اسپورتم را از جا کفشی برداشتم، آرام آرام با چشم‌های بسته شروع کردم به بستن بندهایش. همین‌طور خمیازه هم می‌کشیدم. از روی زمین بلند شدم، با چشم‌های نیمه باز رفتم سمت آسانسور، تا خواستم دکمه را بزنم دیدم طبقه خودمان است. درش را باز کردم، وارد اتاقک کوچکش شدم، اما نمی‌دونم چرا آسانسور خودش حرکت کرد! یک لحظه از ترس چشمانم گشاد شد، دستم که می‌رفت جلوی خمیازه‌ام را بگیرد، آمد پایین و با یک حرکت غیره ارادی برگشتم سمت دکمه‌ها که؛ که با یک پسر جوان در آسانسور روبه‌رو شدم!

وا! این کیست؟ این‌جا چه کار می‌کند؟ چقدرم به او می‌خورد متشخص باشد! کت و شلور سورمه‌ای و کیف سورمه‌ای و کفش سورمه‌ای! می‌خواستم بگویم می‌رفتی رنگ پوستت هم سورمه‌ای می‌کردی خیالت راحت می‌شد، سر تا پا سورمه‌ای. به جایش مثل بچه پر روها گفتم شما؟

با این حرفم چشم پسر از تعجب گرد شد و یک نگاه به سرتاپایم کرد و گفت: شما خمیازتون رو بکشین!

دیدی ساره از بس گیجی که نفهمیدی این، توی آسانسور بوده. حالا بهت تکه هم می‌اندازد بچه پر رو. با حالت کنجکاوی گفتم شما در آسانسور بودید که من آمدم؟!

پسر: نه!

می‌خواستم بگویم درد! ولی خوردمش. خوب این اگر در آسانسور نبوده پس از هوا آمده؟ نکند فرشته است؟ آمده بگوید نرو مدرسه، برو خانه بخواب، امروز تعطیل است!

مثل بچه خنگ‌ها گفتم: خوب از کجا اومدین؟

پسر یک پوزخندی زد و با طعنه گفت: من با شما سوار آسانسور شدم!

عه! یعنی من نفهمیدم این با من سوار شده؟! وای ساره باز تو سوتی دادی؟ خدا نکشت که آبروت مثل ماهی از دست‌هات جست! این همان همسایه تازه‌ای بوده که روبه‌روی‌مان آمده؟ مامانش را دیدم و بابایش را هم دیدم ولی این عتیقه را نه!

صدایی هم کف را اعلام کرد! ایش؛ چقدر دختر با ناز و ادا اعلام می‌کنه هم کف! خوب است بابا؛ فهمیدیم صدایت تو دماغی است وبینی‌ات را عمل کردی!

پسر بدون این که بگوید اول شما بفرمایید یا تعارف کند بگوید خانم‌ها مقدم‌ترند همین‌طور سرش را انداخت پایین و از آسانسور خارج شد! یعنی دوست داشتم بروم خفه‌اش کنم!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
M-N-SONEI
M-N-SONEI
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
جدا منتظر بقیش هم هستم خیلی جالب بود ........................و اما شوخی : دختره کفشاش چی بوده ؟؟؟؟ پسرا کلا با شخصیت هستن :)))) کار پسره بسیار پسندیدیه بوده و کلا پسره خوب بود خخخخخ راستی این سبک نوشتن شما مثل یک فیلمنامه میمونه جای تقدیر داره ...
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
اسپرت بود دیگه پسره هم سرتا پا سرمه ای زده خخخ ! در با شخصیت بودن پسرا اصلا شکی نیست !!! موافقید بکنیمش یه سریال ما بشیم بازیگراش خخخخ شایدم جایزه هم گرفتیم
M-N-SONEI
M-N-SONEI
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
نه میخواستم بدونم کفشاش تن تاک بوده یا نه آره سریال درست کنیم منم کارگردان خخخخ
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
کلن پسرا اعتماد به سقفن این که درش شکی نیست خخخخ دختره اگه بقیه رمانمو بخونین شخصیت جالبی داره کارهایی انجام میده که خواننده تو دلش بهش تحسین میکنه !یعنی میگین بقیه اشو هم بذارم؟؟اینجوری تا سال ها طول میکشه که خخخخخ خیلی زیاده:) کفشش رو شما چیکار دارین؟اینجا نشون میده پسرا خیلی فضولن خخخخ!ممنو که نظر دادین:)))
M-N-SONEI
M-N-SONEI
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
راستی چون اولین نفری بودم که بازدید داشتم باز نگید چقدر بیکارم ها خخخخخخخخ
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
بیکار تر از شما مگه هست خخخ من که سراغ ندارم خخ
M-N-SONEI
M-N-SONEI
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
شماهم هستید دیگه با هم همکاریم خخخخ
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
پس چقدر بیکارید خخخخخخخخخ:))))))))
ghazale
ghazale
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٢
جدا خوب بود :))) گرچه می تونست بهتر باشه :))
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
باور کن من منفی ندادم:) ممنون عزیزم که نظر دادی:)) آره میشه بهتر بشه ولی هنوز اولشو تو خوندی میشه گفت جلوتر بره قول میدم که لبخنده روی لبت بیاد:))
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
جالب بود ممنون منتظر میمونم خخخ به احتمال 100 اینا عاشق هم میشن اما از اون عشقایی که اولش لجن اره ! پس به زودی یه عروسی در راهه !خخخ(شوخی کردم به دل نگیری خیلی قشنگ بود)
M-N-SONEI
M-N-SONEI
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
آخ جون عروسی فقط من رو هم دعوت کنید میام میترکونم
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
خواهش میکنم عزیزم:)))ممنون که نظر دادی:) ولی اگه داری فکر میکنی این دوتا باهم ازدواج میکنن پس سخت در اشتباهی:دی! یعنی خوشحال باشم تونستم ذهن خواننده رو به یک سمت منعطف کنم؟؟؟؟هنوز شخصیت های دیگه وارد میشن که خواننده گیج میشه ومیمونه کی دوستش داره یا باکی ازدواج میکنه !!خیلی اتفاق ها هست که جالبیش اونجاست:)
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
فاطمه اگه تهِ این قصه ات ازدواج نداشته باشه من خودم میرم و میشم ناشره قصه! هاچ منتشر کرد! :))
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
خخخخخخخخخ باشه باشه قول میدم ازدواج رو داشته باشه:))) حالا تو دنبالش کن:)
s_sali
s_sali
٩٣/٠٣/٢٠
٢
٠
بیشتر شبیه خاطره نویسی بود... جالب بود. موفق باشید
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
رمان یعنی خاطره:) با اینکه این نوشته از ذهن خودمه ولی اگه دقت کنی وآدمی باشی که اهل رمان خوندن باشی سبکش میاد تو دستت که همشون همینطوری مینویسن:)) آدم تو رمان مجبور میشه توصیف کنه تا اون صحنه رو برای خواننده به تصویر بکشه که خواننده خودشو اونجا فرض کنه این میشه که شبیه یک خاطره میشه:)ممنون که نظر دادی عزیزم:)
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٣/٢٠
٢
٠
خب از اون جايي كه يكدفه من با لباس تو خونه سوار اسانسور شدم و مهمون هاي همسايه طبقه پاييني منو با اون قيافه ديدن حرفي براي گفتن ندارم:|
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
خخخخخخخخخخ خداروشکر من یکی تو آسانسور سوتی ندادم !ولی جاهای دیگه خیلی:دیییییی!ممنون:))
o_edman
o_edman
٩٣/٠٣/٢٠
١
٠
خود فعل نوشتن، هم کار بسیار پسندیده ایه، هم می تونه واسه آدم تجربه ای بشه تا مطلب به مطلب، بهتر نویسه... برای این متن هم، جای تحسین دارین بخاطر استفاده از اول شخص، که خوب نوشتن درش واقعا کار هرکسی نیست. ولی خوب چیزایی مثل دیالوگ بندی، وصف بهتر و حذف برخی از اضافات، از بنیان ها و شروط اولیه برای آموختن تجربی نویسندگیه... رو این مطالب، من خودمم دارم کار می کنم و اصلا جای نگرانی نیست، مطمئنم متن به متن بهتر میشین، و امیدوارم ادامه بدین چون برای یکی مثل من، خیلی امیدوارکننده بود که سایتی رو پیدا کنم که اهالی اون، عموما دست به قلم خوبی دارن، و اینکه خیلی هاشونم داستان کوتاه و خاطراتی به چه زیبایی می نویسن... فقط پیشنهاد می کنم با داستان کوتاه شروع کنین، بطوری که حداکثر تا پنج مطلب، همه چیز رو بسط کامل داده باشین و هر پیامی رو که می خواستین، منتقل کرده باشین. --- پ.ن: من در باب کتابای جدی تر، خیلی سررشته ندارم و تنها کتابای جدی که خوندم، مال چخوفه، ولی اگه شما دوس دارین اول شخص رو ادامه بدین، من می تونم کتابای فانتزی اثر دارن شان رو بهتون معرفی کنم؛ بخصوص ده گانه ی "نبرد با شیاطین" - موفق باشید
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
ممنون برام مفید بود البته محترمانه انتقاد کرده بودید من حتما قبولش میکنم:)))بازم ممنون:)))))))))))
t_gh
t_gh
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
جالب بود.ممنون
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
خواهش میکنم:))))ممنون که نظردادی:)
z_zakhar
z_zakhar
٩٣/٠٣/٢٠
١
٠
بیشتر خاطره بود تا رمان...
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
ممنون که نظر دادین:)) اون جوابی که به سالی دادم حتما بخونید:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
سلام:جالبه ادامۀ داستان را هم بگذارید.ممنون
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
ممنون که نظر دادین شما همیشه به من لطف دارین:))) ادامه اش که خیلی زیاده اینجا که دیگه نمیشه گذاشت ولی کاملش کردم حتما بهتون میگم کجا گذاشتم برین بخونینش:)))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
سلام:ممنون
hamta
hamta
٩٣/٠٣/٢٠
١
٠
سلام... منم تا دلت بخواد رمان نوشتم اونم 300-400 صفحه ای!!!.... دقت کردی همیشه شخصیت های داستانمون دوس داریم هم سن خودمون باشه؟؟.... مثلا من 14 ساله بودم شخصیت داستانم 14 ساله بود... الان 20 سالشه!!!
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
:دی
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
یعنی حرفت لااااااااااااااااااااااییییییییییییک داشت ها خخخخخخخخ آره منم همینطوریم کلن با سن های خودم بیشتر حال میکنم دوست دارم احساساتشون درک کنم وبهتر شخصیت داستانمو بفهممش:)))))) ممنون که نظر دادی عزیزم:))))
MILAD
MILAD
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
امتحاناتتون تموم شده که اومدین سراغ رمان نوشتن ؟ خخخخ ایول ، خوب نوشته بودین،منتظر بعدیش هستم:-)
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
آره امروز دیگه تمووووووووووم شد:))) من تابستونم همیشه به رمان نوشتن ورمان خوندن میگذره:دی خخخخخ!ممنون که نطر دادین آقا میلاد:)) من رمانمو کامل کردم آدرسشو میدم برین بخونینش:))
MILAD
MILAD
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
منتظرم پس :-)
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
الان من انرژی بیشتری میگیرم واسه نوشتنش:)))
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
نه تو همین سایت جیم میذارم اینجا منتظرباشین به صورت سریالی:دی!
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
اقا میلاد به دوست من چب نگاه کنیم بخ بخ
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
خخخخخخ برو پایین بخون نگار :)
MILAD
MILAD
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
دختره داستان کاراش چقدر شبیه شماست. خخخخ نکنه ...؟ :-)
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
خخخخخ آقا میلاد دختره رو یکم نزدیک به شخصیت خودم نوشتم تابتونم بهتر توصیفش کنم ولی این اتفاق ها هیچکدوم برای من نیفتاده:) همش ساخته ذهن خودمه:)
MILAD
MILAD
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
اهان، باریکلا به ذهنتون :-)
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢٣
٠
٠
ممنون آقا میلاد لطف دارین:)
MILAD
MILAD
٩٣/٠٣/٢٣
٠
٠
:-)
سهره
سهره
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
بد نبود...به هر حال ممنون
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
خواهش میکنم:)))
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
مگه میشه شما داستان بنویسین و خوب نباشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟‍بس من چون دیر وقته دیگه نمیخونمش!!!!!!!!!
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
شما که همیش همیشه به من لطف داشتین جدی میگم:))) ممنون آقامحسن:)) خخخخخ تا این وقت شب حتما درس میخوندین !!!این درس جوونا رو بی خواب کرده من که کلن با زوره قهوه تلخ شب ها بیدار میموندم بتونم کتابمو تموم کنم!
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
این طرز فکر لیدیز فرست چی بود اون آخرآ! تو رومان ها تون هم میخواید زور بگید ها :خخخخخخخخ | من اهل رمان خوندن نیستم اما خوب نوشته بودید آدم جاخالی ردی نمی کرد :))
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
آقای خورسندی الان توی داستان جیمی ها جای شما هستم!خیلی جذاب شده حیف ک نمیشه چاپ بشه!
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
خخخخخ آقا علیرضا خو همین تفکراتم روی طرزه نوشتنم هم تاثیر داره دیگه!!! از آدم زور گوی اینجوری خعلی خوشم میاد: خخخ| ممنون نظره لطفتونه:)))))
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
رمان؟پس مثل خودمی....قبلا داستان کوتاه مینوشتم ولی الان حاش نیست دارم داستان جیمی ها رو مینویسم الان جای آقای علیرضا هستم......
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
آره:)) من عشق رمانم:)) مخصوصا اگه شخصیتشو بتونم درک کنم!جالبه ادامه اش بده تمومش کردی اگه دوست داشتی تو یک وبلاگ بذار تابرم بخونمش:)))ممنون که نظر دادی:))
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
چشم!!!!!!!!!!!!!تو سایت قولشو دادم!!!!!!!!!دارم تموم میکنمش!
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
پس منتظر میمونیم:)))موفق باشی دوستم:)))))))))))))))
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٢١
١
٠
ببخشید من خیلی ماهر نیستم اما خیلی کوچه بازاری می نویسید. زبان سوم شخص هم فکر می کنم برای رمان قوی تر و مناسب باشه. اگه بازنویسی بشه از حالت خاطره درمیاد. داستان هاتون رو خیلی بازنویسی کنید. خیلی حرفه ای تر میشه.
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
خوب چون ماهر نیستید دارین اینجوری میگین:) اگه برین چهارتا رمان بخونین کلن دستتون میاد سبک رمان نوشتن امروزی چطوریه:)) ما که الان ماله دوران قاجار نیستیم که کلمات قلمبه سلمبه توش به کار ببریم:) اگه اونجوری بنویسیم مطمئن باشین کسی رغبت نمیکنه بخونش:)) اگر هم کسی باشه تعداد انگشت شماری هست!پس من طبق حداکثر علاقه مردم پیش میرم نه حداقل اون ها:))) ممنون بازم واسه نظرت آره خوب بازنویسی میشه گفت چون من هنوز قلمم طوری نیست که بخواد قابل تحسین باشه ولی سعی خودمو میکنم بهترش کنم:)
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
هر جور میل تونه خخخخخخخخخخ
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
:)
A_K
A_K
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی بود عزیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزم:))))))))))))))))))))بقیشم بزار....:)اسمشو چی میذاری؟
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
خواهــــــــــــــــــــــــــــــــش میکنم عزیزم:))))))))) اسمشو نوشتم دیگه(حواس پرت) ممنون که نظر دادی:)))))))))))
sorme
sorme
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
دوست دارم بقیه اش بخونم.
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
ممنون عزیزم:)))))))))))))) رمان منم دوست داره تو بخونیش:دییییییی! بازم ممنون وقتی تمومش کردم بهتون آدرسشو میدم برین بخونینش:))
MONA-R
MONA-R
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
بعد میام میخونم ! الان سر ظهره ! باید برم غذا بدم به خانواده :))
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
نوش جانــــــــــــــــــــــت عزیزم:)))))))))
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
نه بابا خوب مینویسی که.........فقط حواست به تنوع و دوروبرت باشه تا بتونی موقعیت هایی به وجود بیاری که کمتر روش کار شده.........این اولش بود دیگه؟؟؟؟؟منتظر بقیشیم:)
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
آره این اولش بود!!نه اتفاق تکراری توش نمی افته:)))))))))))) ممنون عزیزم که نظر دادی نظره لطفته:))))))))))))))))))))) کاملش کردم آدرس میدم برین بخونینش:))
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
اوفففففففففففف ...بعد یه قرن اومدم ببینم در چه وضعی ...میبینم که غیر از سوتی دادن رمانم مینویسیووووووو ....خخخخخ ...شوخی کردم یه وخ به دل نگیری .... به جون خودم همون روز که گذاشتیش با گوشی خوندم ولی امکان کامنت گذاری نبود ...وااااااااااقعا عالی شروع شده بود ...محشر بود آبجی... وااااقعا ...منتظر ادامهش هستم سفت و سخت .... شده برم کافینت میخونمشون ..... جانبریه و قولش ....:)))))))
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
خخخخخخخخخ چطوری خواهری؟؟؟؟؟دلم واست تنگ شده بود!!!!بلــــــــــــــــــــــــــــــه قبولت دارم:) از دسته تو خخخخخخخ ممنون وافـــــــــــــــــعا من میشینم تابستون مینویسمش کامل که شد حتما حتما آدرسشو میدم بخونیش!اگه تیکه تیکه بذارم تو جیم منو میزنن که خخخخخخ همش باید فقط مطلب های منو تایید کنن!خیلی زیاده یهو بخونیش شیرین تره!ولی باید بیای سایت حتی شده باکافی نت دلمون برات تنگ میشه:)))))))
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
نه نه میذارمش :دیییی
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
اوا نظر من کو! گفته بودم که فکر کنم شخصیت این دختره خیلی به خودت نزدیکه! و اینکه در پایان هم حتما ساره و مستر سورمه ای باهم میرن خونه ی بخت! ما هم شیرینی می خوایم! (یعنی میشه ته قصه ات به ازدواج ختم نشه؟!) آیکون نگاه به افق! :دی
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
خخخخخخخ از دسته تو!خخخخ خوب یعنی من دراین حد شوتم؟؟؟؟خخخخخ هستم ولی اینجا من شورشم کردم خخخ:)) حالاتو بخون از کجا میدونی شاید بایکی دیگه ازدواج کرد! شخصیت های قوی دیگه میان تو داستان که آدمو به شک میندازن تند نرررررررو خخخخ!!ممنون عزیزکه نظر دادی:)
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
بچـــــــــــــــــــــــــــــــه ها الان از بالا اجازه گرفتم ونظرشون پرسیدم گفتن مشکل نداره من داستانمو به صورت قسمتی مث یک سریال براتون بذارم؟گفتن نه مشکلی نداره:) پس میذارمش وبخونینش:)
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
هوووووورررااااااا ....ایول به بالاییه ..... خخخخ
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
:)))))))))))))))))9
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
خخخ.....عجب عکسی......:)))
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
همه رو ول کردنی چسبیدن به این عکسه؟؟؟خخخخخ
بهمن بهمنی !
بهمن بهمنی !
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
شخصیت پردازی زیبایی داشتین ، انشاا... که رمانش رو بخونیم !فقط استفاده از کلمات شکسته کمی متن شما رو سنگین کرده !:) نقدی دیگه ندارم !
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
ممنون اقای بهمنی شما لطف دارین:))) فصل دومش هم ان شاالله تا فردا اگه خدابخواد منتشر میشه:)) خوشحال میشم دنبال کنین ونظر بدین:)
حسین
حسین
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
من که خوندم کتابه خوبی از کار در میاد هم خلاقیت داره هم طنز پردازی واز همه بهتر اینکه تونستی خودتو بجای دو شخصیت با جنسیت متفاوت بزاری( من امتحان کردم خیلی سخته ) اما یه نکته که اگه من بودم اصلاحش میکردم ابن بود که محاوره ای ننشوتی و در بعضی جاها خیلی کتابی و از مد افتاده نوشتی مثه اخه نانت کم بود ابت کم بود و... بهتره ابنا رو محاوره ای یا حداقل کمتر رسمی بنوبسی تا خواننده بتونه بهتر با این شخصبت همزاد پنداری کنه . به امید چاپ کتابت
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
ممنون نظر لطفتونه:)) بله من زبانی که مینویسم کاملن عامیانه هستش ولی دست های بالا کمی تغییرش دادن وگرنه من نوشته بودم(نونت کم بود؟آبت کم بود؟)به این صورت:) ممنون میشم اگه تغییرش ندن ولی خوب حتما قانون هایی داره دیگه:) مرسی اگه چاپش بشه که من از خوشحالی روی پام بند نمیشم:)))
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
خیلی خوووووووووووووووب بود فاطمه:))))))))))))))زود زود بقیشو بنویس:)))))))مررررررسی:)))
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
خواهشششششش عزیزم:))) فصل دومشو امشب گذاشتم تاخدا چی بخواد:))))ممنون نظر دادی:)))
t_tanin
t_tanin
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
خخخ خنده دار بود .فاطمه جون خیلی خوب بود منتظر بقیش هستم
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
ممنون عزیزم که نظر داد:)))) حتما قسمت های بعدشو هم میذارم:)
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
فاطمه خانم.....سبک نوشتنون خیلی جدیده....و متفاوت....لااقل من که اینطوری ندیدم....برای همین واقعا خوشم اومد.....با اینکه متفاوت بود و بین اول شخص و سوم شخص پاس کاری میشد......پاساش عالی بود :)))
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
ممنون نظره لطفتونه:))))))))))))) پس دنبالش کنین ها من ادامه شو میذارم تو سایت:) خوشحال میشم:)) ممنون که نظر دادین:))))))))
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٣/٢٣
٠
٠
اين كارو با فكر وذهن جوون مردم نكنيد....من نميدونم اين چه صيغه ايه مد شده داستان دنباله دار ميذارين.....اذيت ميشيم خب :( تا شما بيايي قسمت بعدي رو بذاري فكر ما تا جلد بعدي هم پيش ميره...... چه ميشه كرد... شما قسمتاي ديگرو هم بذار ما همرو يه جاميخونيم :))
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢٣
٠
٠
خخخخخخ این شیوه خیلی خوبه واسه زجر کش کردن:)جوونای مردم یکم درد کنجکاوی بکشن مزه اش واسه ما که خوبه:دییییی1 ممنون عزیزم نظر دادی:))باشه تو یکجا بخون:)
neyosha
neyosha
٩٣/٠٣/٣١
٠
٠
فاطمه این ادرس وبتو بزار نمایش داده بشه...میخوام ادمشو بخونم:)))))))
neyosha
neyosha
٩٣/٠٣/٣١
٠
٠
خانم ها و اقایون محترم: من به جای فاطمه میگم که ادامه این داستانو تو وبش بخونین و اینم ادرسش http://sport003003.blogfa.com/:)
t_tanin
t_tanin
٩٣/٠٤/٠٥
٠
٠
نیوشا جان میزاشتی سال بعد مینوشتی خخخخخخ
neyosha
neyosha
٩٣/٠٤/٠٥
٠
٠
خخخخخ...:)))
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٣/٠٤/١٦
٠
٠
جالب بود. ادامش رو هم نوشتی یا نه اگه اره بگو منم دوست دارم بخونم
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٨/٢٠
٠
٠
خوندیش :) تموم شد ورفت:)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٨
٠
٠
بی نقص! (همو.ن"ه" بجای کسره هنوز دیده میشه که اشکال نداره حتما در آینده و متن های بعدی رفع کردید). زاویه نگاه قشنگی دارید. ریز بین و نکته سنج.
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٨/٢٠
٠
٠
خخخ اون ه همیشه با منه.باید روش کار کنم:) بازم ممنون بخاطره تعریف هاتون:)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥