اندر باب ابوجارچی و فتوچاپ!
اساسا فتوچاپ یعنی چی؟

اندر باب ابوجارچی و فتوچاپ!

نویسنده : AM-SpringSell

آورده‌اند که روزی از روزها عده زیادی از مریدان به خانه شیخ ابن جیم خراسانی گسیل شده بودند که تعدادشان در تاریخ به «خیلی» تعبیر شده است. از قضا آن روز جلسه پرسش و پاسخ بود. مریدان بروسلی‌وار وارد منزل شیخ گشتند. شیخ را یافتند که در حال تمیز کردن کفش‌های تن تاک خویش بود! شیخ تا وضعیت را وخیم دید، سریع کفش‌ها را به زیر پارچه‌ای انداخت و با حالتی عرفانی و نگاهی مخملی مریدان را مشاهده کرد.

مریدان به شکل ذوزنقه‌ای گرد شیخ نشستند. شیخ لب به بیان گشود و عارض شد: خوب می‌گفتید!

یکی از مریدان لب به سوال گشود و پرسید: یا خفن! دلیل باخت تیم ملی ایران از ایتالیا چه بود؟! شیخ فی البداهه پاسخ داد: تواضع بچه‌های تیم ملی ایران! مرید از این پاسخ رندانه و سریع الوصول، جامه از تن بکند و سر به دیوار کوفت!

دیگری پرسید: یا شیخ! جریان 1+5 به کجا خواهد رسید؟! شیخ بار دگر فی البداهه پاسخ داد: به جاهای ظریف! مرید از این پاسخ شیوا و پر کنایه، سر به بیابان گذاشت و در افق محو گشت!

مرید سوم برخاست و پرسید: یا خفن! فتوچاپ چیست و چرا؟! ناگهان سکوتی خفن بر مجلس حکم فرما شد و همه همدیگر را نظاره می‌کردند. چشم‌ها به لب و دهان شیخ دوخته شده بود. این بار شیخ سر در گریبان تفکر و تأمل فرو برده و ساعتی تفکر کرد. شیخ سخت آشفته شده بود و تا حالا با چنین سؤالی مواجه نشده بود. آن مرید نیشش تا مرز گوش‌هایش باز بود و در پوست خود نمی‌گنجید، چون توانسته بود با سؤالی شیخ را از حالت فی البداهه گویی خارج کند! عرق بر پیشانی شیخ نقش بسته بود. مرید گفت: چه شد یا خفن؟ انگار از پاسخ دادن عاجز ماندی؟

شیخ برای این‌که میدان را نبازد، گفت: نه بابا! به دنبال یک پاسخ در خور فهم تو می‌گردم! مرید سخت برآشفت. مریدان دیگر نیز پوزخندی ریز زدند! مرید گفت: حال پاسخ دشوار بده. شیخ گفت: خودت خواستی! فتوچاپ کلمه‌ای عبری-روسی-فیلیپینی است که معانی متعددی را داراست. اگر بخواهم ساده بگویم، فتوچاپ یعنی: عکس یک عده بنده خدا را از یک جا گیر می‌آوری، شکلی ابر مانند برای هر کدام درست می‌کنی و با فلش به دهان هر یک وصل می‌کنی، آنگاه جملاتی را داخل آن شکل‌ها می‌نویسی که روح طرف هم از آن‌ها بی‌خبر است و در مواردی حتی به فکر جن هم نمی‌رسد و ....

مرید خیلی وقت بود که از شدت احساس نافهمی سکته زده بود! شیخ نیز فرمود: برای امروز کافی است و تا سه می‌شمارم همه‌تان بروید بیرون؛ یک، دو و ... .

مریدان به سرعت از در و پنجره به سمت کوچه گریزان شده و فرار را بر قرار برگزیدند ولی هنوز هم معنی فتوچاپ را نگرفته بودند! شیخ نیز آه راحتی کشید و به پیش کفش‌هایش بازگشت و این از بازی‌های روزگار و البته از کرامات استادنا بود!

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
سلام: جالب بود.سپاسگزارم از جنابعالی.
Am-SpringSell
Am-SpringSell
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
سلام.خواهش می کنم.ممنون که وقت گذاشتید. :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
سلام:خواهش میکنم.
سهره
سهره
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
خخخخخ...خیلی جالب بود....کلن این ابو جارچی ها جالبن
Am-SpringSell
Am-SpringSell
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
لطف عالی کم نشه ، ممنون :)
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
جالب نوشتید، آفرین به شما
Am-SpringSell
Am-SpringSell
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
قربان شما ، ممنون :)))
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
آفروینننننننننن.ممنون:)
Am-SpringSell
Am-SpringSell
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
لطف عالی کم نشه ، ممنون :)))))
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
حتما1
amin20
amin20
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
خیلی جالب بود !!
Am-SpringSell
Am-SpringSell
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
ممنون :)
seyed_mohammad
seyed_mohammad
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
جالب بود مرسی... (:
Am-SpringSell
Am-SpringSell
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
خواهش می کنم ، ممنون :)
faeze
faeze
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
خیلی خوب بود!ممنونم:)
Am-SpringSell
Am-SpringSell
٩٣/٠٣/٢٥
٠
٠
خواهش می کنم :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤