دختری با ساندویچ سوسیس
چرا رمان‌های فارسی خوب از آب در نمی‌آید؟!

دختری با ساندویچ سوسیس

نویسنده : دست قیچی

دوست کتاب خوان دور و برم زیاد است. دوستانی که کتاب‌های فلسفی می‌خوانند، دوستانی که عشق نمایشنامه خوانی دارند و البته دوستانی که با رمان و قصه‌های کوتاه زندگی می‌کنند. مدت‌هاست درگیر این نکته هستم که چرا رمان‌های خوب فارسی تا این حد انگشت شمارند و اسم رمان نویسان خوب کشور به محمود دولت آبادی و چند نفر دیگر محدود می‌شود؟ 

از آن طرف نویسندگانی مثل فریبا وفی هم داریم که آثارشان محبوبیت زیادی دارد اما بیش از آن که بر پایه شخصیت پردازی و قصه استوار باشد، بر فضاسازی و تشبیه تکیه دارد. نمی‌دانم شاید این قضیه ریشه در شعر و قصه دوستی ما ایرانیان داشته باشد. 

این شد که یک آزمایش ترتیب دادم. از 2 تن از این دوستان کتاب خوان خواستم 2 قصه کوتاه برای من بنویسند. موضوع واحدی هم بهشان دادم. حالا موضوع چه بود؟

«دختری که می‌خواهد یک ساندویچ سوسیس بپزد» 

نفر اول آقای سید مهدی حسینی با تأسی از نوشته‌های فریبا وفی، متنی توصیفی نوشته و نفر دوم محمد فرید مشهدی که خوراک فکری‌اش بیشتر رمان‌های غربی بوده، متنی مبتنی بر شخصیت و خرده داستان به رشته تحریر درآورده است. 

حالا شما قضاوت کنید که کدام یک از این دو سبک جذاب‌تر و گیراتر هستند و به نظرتان ادبیات داستانی ما به کدام سمت حرکت کند موفق‌تر است؟

 

دختری با ساندویچ سوسیس

 

مهدی حسینی


ماهیتابه روی گاز حسابی داغ شده بود. صدای جلز و ولز روغن، آشپزخانه را روی سرش گذاشته بود. اما دخترک چشمش را از روی تبلت‌اش برنمی‌داشت. تبلت سامسونگی که آن‌قدر از قیافه‌اش بیزار بود، این روزها به مونس اصلی‌اش تبدیل شده بود. یک همراه همیشگی. حتی مثل بچه‌هایی که با عروسک می‌خوابند؛ تا تبلت‌اش کنار دستش نبود خوابش نمی‌برد. ساعت‌ها به یک پهلو دراز می‌کشید و زیر نور مهتابی سامسونگ به متن‌هایی که دوست‌اش می‌نوشت خیره می‌شد. گاهی به حرف‌هایش می‌خندید و گاهی هم از بی‌ملاحظگی‌هایش برق سرخ عصبانیت در چشمانش شعله می‌کشید. با این وجود سرگرمی جالبی بود اما نه آن‌قدر که یادش برود چندین ساعت از آخرین وعده غذایی‌های که خورده گذشته. صدای قار و قور شکمش هر طور بود خودش را به گوش دخترک می‌رساند. همتی کرد و به سمت آشپزخانه رفت. 

معمولا غذاهای سالم و بهداشتی می‌خورد. اما امشب هوس غذایی کرده بود که شاید توی مغازه‌های بیرون کثیف محسوب شود، اما در دستان او به مائده‌ای تبدیل می‌شد که به غذاهای کاخ باکینگهام هم برتری داشت. در ذهنش مرور کرد و گفت: مواد لازم.

تصور سیر شدن با غذای لذیذی که قرار بود تا دقایقی دیگر از مسیر مری به آسایشگاه معده‌اش برسد، نشاطی به او داده بود که اگر کسی از بیرون مشغول تماشا بود فکر می‌کرد الهه‌ای از عالم دیگر می‌بیند که بالاتر از سطح زمین جست و خیز می‌کند و خرامان طول و عرض آشپزخانه را چون صحنه والسی سلطنتی می‌پیماید.

آه مواد لازم چه بود؟ پیش خودش خواند: یک کمی توش گوشت بریز / گوشت نه، تو سوسیس بریز / با یه کمی رب و آب / ما داریم یه غذای تاپ. 

در همین حال سوسیس‌ها را توی ماهیتابه ریخت. روغن داغ با اضافه شدن سوسیس مثل هیاهوی جمعیت در یک ورزشگاه صدهزار نفری یکپارچه به خروش آمد و با شادی دخترک همنوا شد. وقتی سوسیس و روغن به وصال یکدیگر عادت کردند و رنگ سوسیس از خروش و تب و تاب به سرخی گرایید، سس مخصوص دختر که متشکل از رب رقیق شده با آب به انضمام کمی ادویه، فلفل و نمک بود به این ترکیب اضافه شد و معجزه را رقم زد. بوی غذا مشام دخترک را غلغلک می‌داد و معده‌اش را به فریاد وامی‌داشت. لحظه وصال نزدیک بود و معده این را می‌دانست. 

از این‌جا به بعدش به کمک اشتیاق بی‌حد و حصر معده، خیلی سریع گذشت. نان ساندویچی در دستان دخترک به نرمی برش خورد و غذای رویایی در پهلوی نرم و پفکی نان باگت جای گرفت. چیپس خلالی و کمی کاهو و سس هم به این بزم رنگارنگ پیوستند. وقتی دخترک پای تبلت برگشت و اولین گاز را به این خوردنی رویایی زد، سراسر وجودش به مانند اسم‌اش شادی شد. یک شادی زمینی!

****

****

سوسیس سرخ کرده

محمد فرید مشهدی


صبح دل انگیز اولین روز تعطیلات بود و نم‌نم باران، زیبایی و طراوت آن را دو چندان می‌کرد. این عقیده خیلی‌ها از جمله دختر نوجوان و حدودا هجده ساله‌ای بود که تازه از خواب بیدار شده و به متکایش تکیه داده بود و از ضلع مقابل اتاق – که تماما پنجره بود – باغ مقابل را می‌نگریست. چند دقیقه‌ای منظره بهاری مقابلش را تماشا کرد تا این‌که بالاخره قار و قور شکمش بر وسوسه برگشتن زیر پتوی گرم و نرم پیروز شد و غرولندکنان از اتاق بیرون رفت. راهروی کوتاهی را پشت سر گذاشت و به سمت چپ پیچید و وارد آشپزخانه شد.

یک لحظه به نظرش آمد که راستی! چیزی نداریم بخوریم! باید دیوید را بیدار کنم بگویم برود یک چیزی بخرد. ولی بعد زود یادش آمد که پدر، دیشب با گران‌ترین سوسیس‌ها به خانه برگشته و غرغرکنان اضافه کرده بود که یادش رفته بقیه پولش را از فروشنده بگیرد.

بلافاصله سوسیس‌ها را از یخچال بیرون آورد و بعد از پر کردن ماهیتابه از روغن هسته انگور – که مادرش در استفاده از آن به جای هر نوع روغن دیگر، با کسی شوخی نداشت– شروع کرد به بریدن تکه‌های سوسیس.

بعد از اتمام کار، تکه‌های منظم را داخل ظرف ریخت و گاز را با شعله کم روشن کرد و رفت روی یکی از صندلی‌های هال –که چسبیده به آشپزخانه بود– نشست. به این فکر می‌کرد که نان چی؟ نان داشتیم یا دیشب تمام شد؟ فکر کنم همه‌اش را دیوید خورد.

نفهمید از کجا خاطره‌ای از چند سال پیش به ذهنش رسید. به یاد روزی افتاد که برادر کوچکش دیوید می‌خواست برای اولین بار و بدون کمک، صبحانه درست کند. او زودتر از همه از خواب بیدار و دست به کار شده بود تا وقتی همه بیدار می‌شدند، صبحانه هم آماده باشد.

اما هلنا درست وقتی بالای سر او رسیده بود که برادرش به سختی و با جدیت سعی می‌کرد قطعات ریز شده و نامنظم سوسیس را از این‌رو به آن رو کند تا طرف دیگرش هم سرخ شود و در همان حال هم مرتب از این طرف به آن طرف می‌پرید تا روغن داغ رویش نریزد.

صحنه احمقانه‌ای بود؛ تصور کنید از خواب بیدار می‌شوید و برای درست کردن صبحانه به آشپزخانه می‌روید. بعد با موجود کثیفی که لباس کثیفی هم به تن دارد –لباسی که احتمالا روزگاری سفید بوده–  و پشتش به شماست روبه‌رو می‌شوید که جست‌و‌خیزکنان و با تلاشی مضاعف، سعی در هم‌زدن سوسیس‌های درون ماهیتابه دارد، آن هم در حالی که قدش به زحمت از گاز بلندتر است.

بعد تازه متوجه می‌شوید که این موجود، برادر شماست که از دیشب، شب هالووین، هنوز لباس و ماسک شرک محبوبش را به تن دارد. هلنا با یادآوری این موضوع لبخند زد و داشت ادامه قضیه را هم به خاطر می‌آورد که ...

- هی، با توام هلن! ... بیدار شو دیگه!

هلنا ناگهان از جا پرید و فهمید که روی صندلی هال خوابش برده است. بعد، از سوسیس‌ها یادش آمد و از جا جست تا به آشپزخانه برود، اما تازه کسی را که صدایش کرده بود، دید. برادرش دیوید، درحالی که ماهیتابه حاوی سوسیس‌های پخته و سرخ شده را در دست داشت، یک ابرو را بالا و دیگری را پایین داده بود و به او نگاه می‌کرد.

- هیچ معلومه حواست کجاست؟... اگه بیدار نشده بودم بوی اینا کل ساختمونو پر می‌کرد. اونوقت مثل اون روز، این آقای راجرز فوضول که به نظر خودش خیلی هم آدم خوب و به فکریه، می‌اومد پاشنه در رو از جا درمی‌آورد که چی شده؟ خونه تون آتیش گرفته یا چی...!؟

هلنا چند لحظه‌ای به برادر بلند قامتش که اکنون دیگر بالای لب‌هایش سبز شده بود نگاهی کرد و بعد، لبخند زنان گفت:

- دِیو، هیچ می‌دونستی چقدر بزرگ شدی؟

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٣/١٥
٢
٢
از اولی خوشم امد.
dastgheichi
dastgheichi
٩٣/٠٣/١٥
١
٠
پس شما ادبیات توصیفی رو ترجیح میدین!
dastgheichi
dastgheichi
٩٣/٠٣/١٥
١
٠
تا اینجا یک-صفر به نفع ادبیات توصیفی
ghazale
ghazale
٩٣/٠٣/١٥
٦
٠
من دومی رو دوست تر میداشتم ... ! خدایی هر دو نویسنده ان ها ! اصن یه وضعی
dastgheichi
dastgheichi
٩٣/٠٣/١٥
١
٠
1-1
ati
ati
٩٣/٠٣/١٥
١
٧
ازهیچ کدوم خوشم نیومد...جذبم نکرد کشش نداشت خواب اور بود...
dastgheichi
dastgheichi
٩٣/٠٣/١٥
٢
٠
خب اینم بد نیست. شمام میتونین قصه خودتونو بگین.اگه کسی این موضوعو به شما میداد، شما خودتون چجوری مینوشتین؟ از چه زاویه ای وارد میشدین و قصه رو چطوری بسط میدادین؟ قصه خودتونو بنویسین و باز اینجا به اشتراک بذارین تا بقیه نظر بدن.
sorme
sorme
٩٣/٠٣/١٥
٣
٤
من اولی بیشتر ترجیح میدم چون بیشتر به موضوع پرداخته.و اینکه اصلا خوشم نیومد که متن دوم از اسم دیوید و هلنا استفاده کرده،خیلی راحت میشد با اسمایی مثل داوود و هلن نوشتش.
dastgheichi
dastgheichi
٩٣/٠٣/١٥
٣
٠
آره. تأکید روی اسامی غربی برای مخاطب ایرانی یه مقدار نامأنوس هستش. ولی بیاین از این نکته بگذریم. اصلا قدرت نگارش دو نویسنده رو هم بگذاریم کنار. من این دو تا داستان رو اینجا گذاشتم که بچه ها بگن اصولا کدوم سبک بهتر و جذاب تره برای داستان گویی. حقیقت اش اینه که من خودم رویکرد داستانی دوم رو ترجیح میدم. اینا داستان کوتاه هستن و توی داستان کوتاه شاید استفاده از توصیف جذاب باشه و مخاطب رو بکشونه. اما همین نگاه وارد رمان های فارسی هم شده. مثلا متن های همین خانم فریبا وفی پر از توصیف و تشبیهه و خوندن متن لذتبخشه ولی ماجرای زیادی توی قصه اتفاق نمی افته. خیلی وقت ها حتی خواننده از همون اوایل کتاب میفهمه که آخرش چی قراره بشه. رویکرد دوم باعث جذاب شدن شخصیت ها میشه و خواننده رو درگیر میکنه. تو همین متن آقای فرید مشهدی آدم حس محبت خواهر بزرگتر رو حس میکنه. و خب این رویکرد موقعیت های بیشتری برای اتفاقات داستانی فراهم میکنه. شخصا معتقدم علت جذاب نبودن رمان های ایرانی، گرایش بیش از حد به رویکرد اوله
مهسـآ
مهسـآ
٩٣/٠٣/١٥
٢
٤
اولی جالب تر بود:)ب نظر من
o_edman
o_edman
٩٣/٠٣/١٥
٦
٠
دومی عالی بود!! یعنی بیست بودا، فوق عادی بود.... اصن یه چیزی بود!! ادین ادمان (!!!!)
o_edman
o_edman
٩٣/٠٣/١٥
٥
٠
راستی به چیز دیگه!! م.ف.مشهدی فقط پونزده سالشه درحالی که آقا سید مهدی، بیست و هفت، هشته!!! امضاء: وکیل مدافع م.ف.مشهدی!
dastgheichi
dastgheichi
٩٣/٠٣/١٥
٤
٠
جناب اودین! بحث رو شخصی نفرمایین. موضوع این نیست که کدوم داستان بهتره. بحث اصلی سر اینه که کدوم رویکرد در داستان نویسی به ویژه برای رمان های بلند مناسب تره. من خیلی خوشحال میشدم اگه دیگران هم قصه های خودشونو با همین موضوع مینوشتن تا ببینیم، نگاه غالب خواننده هامون به کدوم سبک گرایش داره. پ.ن: ارادت من به جناب مشهدی پا بر جا هست. شما هم سلام منو خدمت شون برسونین!!!
باران
باران
٩٣/٠٣/١٥
٥
٠
اییییی اولی رو به زور تا اخر خوندم دومی خیلی بهتره
s_sali
s_sali
٩٣/٠٣/١٥
٦
٠
به نظر من کساییکه اشتهاشون کوره و به این بیماری مبتلا شدن اگه اولیو بخونن اشتهاشون باز میشه... دکترای تغذیه به جای دارو واسه کساییکه میخوان چاق شن باید داستان اولو تجویز کنن!!! من الان با اینکه 2ساعت پیش یخچالو ترکوندم به محض تمام شدن کامنت میرم 2تا سوسیس درست میکنم... دومی بهتر بود شکل و فرمه داستان بیشتر توش رعایت شده بود به نظرم البته اگه ایرانی بود شخصیتاش و اتفاقاتش بهترم میشد. در مقام مقایسه دومی بهتر بود . اولی دستور خوراک هندی بود به نظرم..و البته قصد جسارت به نویسنده ی عزیز رو ندارم و از طرف یه خواننده ی عام ایشالا بپذیرن نظرمو... موفق باشید
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٥
٤
١
من می تونم داستان خودم رو بنویسم و بذارم؟؟؟؟؟؟ راستش اولی هدفی نداشت فقط یک متن به قول شما توصیف حالت و منظره بود. دومی هدف و اوج داشت ولی خیلی خودمانی و مثل خاطره نوشته شده بود.
dastgheichi
dastgheichi
٩٣/٠٣/١٦
٢
٠
آره آره. خیلی هم خوب میشه اتفاقا. حتما بذارین
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٧
٣
٤
با بی حوصلگی دستش را زیر جلد روزنامه پوش کتاب درسی برد و آن را که کف اتاق کوچک، روی زمین پهن شده بود بست. بوی قرمه سبزی طبقه ی بالا توی راهرو و اتاق را پر کرده بود. نگاهش دور اتاق کرایه ای کوچک گشت و از روی گچ نم افتاده ی زرد دیوار به روی در آشپزخانه دانشجویی فقیرانه ثابت ماند. با تلاش و تقلا از روی مدادها و کاغذهای سفید روی موکت قهوه ای بلند شد. آرنجش را روی شکمش فشار داد. حس گرسنگی که در ساعات مطالعه اش استتار شده بود با بوی قرمه سبزی به ناگاه معده اش را منقبض کرد. دمپایی های کف سرامیک قدیمی آشپزخانه را لنگه به لنگه به پا کشید. ماهیتابه رویی روی سنگ رگه دار کنار ظرف شویی را برداشت و با اخم داخل آن را نگاه کرد. شیر آب را باز کرد و با تقلا به جان لایه ی جان سخت املت دیشب که هم اتاقی اش صبح ته آن را نان کشیده بود افتاد. تمیز شده یا نشده آن را روی اجاق جرم گرفته گذاشت و بین ظرفهای پخش و پلا دنبال چیزی برای خوردن گشت. سوسیس کوچک و تنهایی را کنار جاقاشقی پیدا کرد و با چاقو پوست آن را کند و داخل روغن و آب که جنون وار با یکدیگر می جنگیدند و جز جز صدا می کردند انداخت. رنگ سوسیس که تیره می شد تکه نانی از داخل سفره مچاله شده بیرون کشید و سوسیس را داخل آن انداخت. کمی منتظر ماند تا سرد شود و بعد با ولع تکه ای از آن را با دندان کند و به کابینت های فلزی تکیه داد. در حالی که می جوید به داخل ساندویچ دریده شده اش نگاه کرد. از داخل سوسیس سیاه و کوچک تکه ای از یک پر مرغ مانند یک پرچم سر برافراشته بود و فاتحانه به او لبخند میزد. محتویات دهانش را با فحش و بدبیراه داخل ظرفشویی خالی کرد و ساندویچش را به طرف ظرفها پرتاب کرد. زنگ در به صدا درآمد با عصبانیت دمپایی ها را از پا درآورد و در را باز کرد. همسایه طبقه بالا با ظرفی برنج و قرمه سبزی پشت در ایستاده بود. ظرف ها را به طرف او دراز کرد و گفت: دختر جان. می بینم که آشپزی نمی کنید از این نمی دانم بهشان چی می گویند فس فود..فوت.. می خورید. بهتان بگویم حالا که جوانید. ولی سنتان که بالا برود هزار عیب می کنید. می گویند در این دستگاه ها مرغ های مرده را درسته می اندازند سوسیس کالباس می کنند به خورد شما می دهند. زن چاق همسایه هن هن کنان از پله ها بالا رفت. در را که بست. به در تکیه داد و در حالی که به قرمه سبزی خیره شده بود دلش برای مادرش خیلی تنگ شد. نکته اخلاقی: به قصد استقلال، دانشگاه شهرهای دیگر را به شهر خود ترجیح ندهید. این قدر سوسیس نخورید انگل می گیرید.خخخخخخخخخخخخخ :)))))
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٧
١
٢
سلام.این هم از داستان من، ببخشید عجله ای بود شاید خوب نشده باشه. حالا نظر بدهید. البته من دوست دارم از دو روش نوشتن با هم استفاده کنم.
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٧
٣
١
وا.. چرا منفی میدید. نظر بدید خب :(((
o_edman
o_edman
٩٣/٠٣/١٧
٣
٠
شرمنده دستم رف رو منفی! عوضش یه + دادم. فقط گمونم دیالوگ بندی تون بعلاوه ی مشکلات نگارش فنی ( پاراگراف و از این حرفا ) مشکل ساز هستن... ( حالا خرده چیزایی رو که خودمم توشون مشکل دارم، ول کنین! ) بعد اونوقت اون پیام دیگه چیه؟؟ اگه احیانا خودتون دانشجویی هستین که یه چیزی تو مایه های اینو تجربه کردین، (( به نظرم )) نباهاس که اون خط آخریه رو می نوشتین. مخاطب دلش میخواد هرچی کمتر بخونه و هرچی بیشتر حال کنه، چه دوست داشته باشیم و چه دوست نداشته باشیم!! هرچی مطلب زاید بیشتر باشه، مخاطب اشتیاقش برای خوندن ادامه ی همون مطلب یا مطالب دیگه ی نویسنده، کمتر میشه. جاست همین! ( ولی اصولا هی بنویسین، یعنی هروقت وقت گیر آوردین بشینین پشت کاغذ و بذارین هرچی تو ذهنتونه، رو کاغذ جاری بشه... بذارین با خودکارتون، با کلمه ها بازی کنین و جاهاشونو مرتب عوض کنین و معادل سازی کنین... ) مرسی!!!
dastgheichi
dastgheichi
٩٣/٠٣/١٨
٠
٠
چقدر تیره و تار به موضوع پرداخته بودین. کلا هم به سبک نگارش داستان اول نزدیک تر بود. حجم توصیفات اش زیاد بود و شخصیت پردازی کمتر. اما همونطور که قبلا هم گفتم، این روش توی داستان کوتاه جواب میده. مشکل وقتیه که همین رویکرد وارد داستان های بلند و رمان میشه. در مجموع خوب بود. فضای گرفته خوبی داشت. جنس رابطه همسایه و خونه دانشجویی دانشجویی و اینا هم اوکی بود به نظرم. مرسی از داستان تون
dastgheichi
dastgheichi
٩٣/٠٣/١٨
٠
٠
خطاب به اودین عزیز: مشکل پاراگراف بندی ممکنه تقصیر مدال نباشه چون متن اش رو توی قسمت کامنت ها گذاشته. تو این قسمت نظرات نمیشه اینتر زد و رفت خط بعد و پاراگراف بندی کرد. در هرصورت همه متن پشت سر هم میاد.
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٨
١
٠
تیره و تار یعنی چی؟ در مورد شخصیت پردازی منظورتون اینه که هر چی شخصیت بیشتر باشه بهتره؟البته اینکه شخصیت پردازی در رمان خیلی مهمه و شخصیت ها بیشترند. در مجموع میشه در مورد شخصیت پردازی یک مطلب جدا داشته باشید یا اینکه اینجا توضیح بدید. البته من هنوز مبتدی هستم.
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٨
١
٠
من پاراگراف بندی رو رعایت کرده بودم. به قول شما در کامنتها اینجوری میشه.
o_edman
o_edman
٩٣/٠٣/١٨
٣
٠
پس چیز خاص دیگه ای نمی مونه دیگه، شاید واسه این اومدم بهتون گیر بدم که شخصا، حال و حوصله ی خوندن متن تاریک یا حداقل، با وصف غبارآلود رو نداشتم شرمنده می باشم!! - متشکر دست قیچی عزیز، به نکته ی ظریفی اشاره کردید
dastgheichi
dastgheichi
٩٣/٠٣/١٨
١
٠
داستان هایی که آقای حسینی و مشهدی نوشتن هر دو حالت سرخوشانه داره. اولی یه سوسیس پختن معمولی رو کلی آب و تاب داده. تشبیهات خوشمزه به کار برده و ..... . داستان آقای مشهدی هم تو یه صبح دل انگیز میگذره. فضای داستان گرمای انسانی رو به مخاطب منتقل میکنه. به خصوص رابطه بین هلنا و دیوید با استفاده از اون فلاش بک کاملا درمیاد. یه رابطه خواهر و برادری خوب که کاملا حس اش به مخاطب منتقل میشه. اما فضای داستان شما خیلی گرفته است. توی تنهایی دختر دانشجو لای یه عالمه نامرتبی و اون تأکید روی لکه زرد سقف و ته اش هم که پر مرغ لای غذاست و .... باعث میشه فضای کار خیلی تیره و تار باشه. امیدوارم منظورمو درست رسونده باشم. البته اینم اضافه کنم که تیره و تار بودن به هیچ وجه عیب محسوب نمیشه. رمان های روسی اکثرا چنین فضاهایی دارن و چه شاهکارهایی هم تو این فضا خلق کردن. تأکید من روی این قضیه به قصد انتقاد نبود فقط خواستم تعجب ام رو نشون بدم از اینکه چطور به یه موضوع خوشمزه ای مث سوسیس پختن، اینقد تاریک پرداختین! همین.
dastgheichi
dastgheichi
٩٣/٠٣/١٨
١
٠
آه راستی شخصیت پردازی رو یادم رفت. منظور از شخصیت پردازی، تعدد کاراکترها نیست. منظور ملموس کردن اون آدم و انگیزه هاش برای مخاطبه. توی داستان نویسی شما میتونین به عنوان یه ناظر بیرونی فعالیت های یک نفر رو شرح بدین: مث گزارش فوتبال که فقط میگه فلانی به فلانی پاس داد و توی دروازه و ایناااا. اینجا شما فقط وقایع رو میگین و مخاطب دنبال میکنه. اما وقتی میخواید شخصیت پردازی کنین، باید به یه نحوی خواننده رو وارد ذهن شخصیت داستانی تون بکنین. جوری که اون شخصیت براش ملموس بشه و احساس کنه میشناسش. آقای مشهدی تو داستان شون با یک خط نوشته راجع به روغن هسته انگور که مامانه بر استفاده ازش تأکید داره، وسواس مامانای خودمون رو در خوردن غذاهای بهداشتی یادمون میاره. اونوقت ما اون چیزی که تو داستان میخونیم رو با واقعیت های بیرونی تطبیق میدیم و بیشتر درگیر داستان میشیم. همینطور رابطه بین خواهر و برادر از طریق یک خاطره. کل حس خواهر بزرگتر نسبت به داداش کوچیکترش رو به ما منتقل میکنه. شما خودتون در مورد همسایه بالایی که قرمه سبزی میاره پایین تا حدودی این کارو کردین ولی غالب بخش های متن مبتنی بر توصیف وضع و حال اتاق و نامرتب بودن خونه دانشجویی و ایناست.
s_sali
s_sali
٩٣/٠٣/١٩
٢
٤
خانوم مدال داستان شما از اون 2تا بهتر بود... دلایلش هم زیاده. موفق باشید
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٩
١
٠
ممنون لطف دارید شما. :)
س.م
س.م
٩٣/٠٣/١٩
١
٠
میشه سه تا از دلایلش رو بگین؟
s_sali
s_sali
٩٣/٠٣/١٩
٣
٢
دوست عزیزی که ناشناس میایی و هرکی از داستان 2خوشش امده باشه مثبت میدی و هرکی از 1خوشش امده باشه موضع میگیری این کار درست نیست چون کاره نویسنده ی عزیز شماره 2رو خراب میکنی. حالا دلایل خوب بودن داستان بانو مدال.<<اون 2تا نویسنده ی عزیز مدتی وقت داشتن که به داستان فکر کنن و موضوع رو پرورش بدن تو ذهنشون اما این بنده خدا از همون لحظه که موافقت شد با گذاشتن داستانش مدت زیادی طول نکشید که داستانشو گذاشت و با توجه به داستانای قبلیشون اگه زمانی برای فکر کردن داشتن حتما بسیار قوی تر از هر 2تا داستان بالا میشد البته که الان هم بهتره داستانشون در مقایسه با بالاییها.2.فضایی رو شرح دادن که بر خلاف داستانای بالا گل و بلبل نیست یه فضایی که اکثر دانشجوهایی که تو شهر خودشون نیستن و ادمای تنبلین تجربش کردن.این فضای تیره که اتفاقا سبک خیلی خوبیه بیشتر انسان رو به فکر فرو میبره و تاثیرش بهتره تا توصیف یه صبحانه ی معمولی.3. ایشون کاره نو و خوبی که کردن مخاطب رو در مقم مقایسه قرار دادن بین قرمه سبزی و سوسیس.ناخداگاه ما قرمه سبزیو دوس داره اما حس تنبلی سوسیس و با اتفاقی که برای ساندویچ مخاطب میفته یاداوری میکنه که هر چیزه راحتی خوب نیست.و از همه مهمتر نکته یی که این داستان داشت و بقیه نداشتن اینکه اشون تاکید کردن که سوسیس اصلا غذای خوبی نیست با وجود لذیذ بودنش.درسته که اینجا مرکز بهداشت نیست اما اگه در غالب داستان غذایی نکته ی بهداشتی هم منتقل کنی هنرته که ایشون دارن.>> داسان ایشون بی نقص نیست و نقد زیادی داره اما با توجه به زمان کم و باقیه مسائل در مقایسه با 2تای بالا بهتره... موفق باشید
dastgheichi
dastgheichi
٩٣/٠٣/١٩
١
٠
آقا صالح و آقا ناشناس عزیز دِرِن دعوا مُکُنِن اینجه؟ حیا نِمُکُنِن؟ :))) این دو داستان رو من فقط محض نمونه اینجا گذاشتم که سبک های نویسندگی رو نشون بدم نه اینکه قلم نویسنده هاشونو با هم مقایسه کنم. طبیعتا هرکسی با سلیقه خودش از یه داستانی خوشش میاد و با یکی دیگه ممکنه حال نکنه. مثلا آقا صالح ظاهرا طرفدار برخورد رئال با سوژه است و با سبک فانتزی داستان های نمونه مشکل داشته. منم معتقدم داستان خانوم مدال در هدف خودش کاملا موفقه و حس رو درست منتقل میکنه ولی اینکه بخوام بگم از 2 داستان دیگه بهتره یا بدتر دیگه بحث سلیقه ای میشه. من به همین بسنده کردم که بگم از لحاظ سبک به نوشته اول نزدیک تره و توصیفیه. آقا صالح شما توی کامنتی که اول دادین از داستان دومی راضی تر بودین. حالا با این اوصاف به نظر میاد اونجا هم با قضیه سلیقه ای برخورد کرده باشین و داستان ها رو مقایسه کردین با هم نه سبک ها رو. سؤال اصلی این پست اینه که رمان نویسی ایرانی که الآن در قبضه سبک اول نوشتاری هست باید بره به سمت نوع دوم و سبک غربی یا اینکه همین طوری که هست بمونه؟
dastgheichi
dastgheichi
٩٣/٠٣/١٩
١
٠
پ.ن: یادم رفت بگم که نویسنده های دو داستان قبلی هم وقت چندانی نداشتن. آقای حسینی متن شون رو در عرض 30 دقیقه و بدون بازنویسی نوشتن و آقای مشهدی هم یک روزه مطلب رو به من دادن که بعید میدونم کل روز رو صرف نگارش اش کرده باشن . بنابراین از اون جهت اش تفاوت چندانی بین 3 داستان نبوده. گفتم که حق اون دو عزیز هم پایمال نشه که یه لطفی به من کردن حالا به جای ثواب کردن کباب بشن
s_sali
s_sali
٩٣/٠٣/٢٠
٤
١
سلام.نه دوست عزیز دعوا هم از شخصیت من به دوره هم از شخصیت ناشناس عزیزمون.من فقط حرفم این بود شخص شما به عنوان کسی که این پست رو گذاشتید بیشتر از هر کسی صلاحیت داره که پاسخ کامنتارو بده.ما همه رو دوست داریم و باب گفتگو همیشه بازه. درسته در مقایسه ی 2تای بالا من 2رو پسندیدم که البته 1 هم عالی بود اما سلیقه ی من 2 بود. درسته نگارنده ی داستان 3 هم بیشتر به سمت داستان توصیفی رفته بود اما فقط خودش رو در توصیف محدود نکرده بود و این بود علت علاقه ی من به شماره ی 3 ایشون با توجه به جمیع جهات موفق تر عمل کردن. به نظر من ما باید در داستان نویسیمون از سبک غربی وام یگیریم و سبک نوشتاریمون رو قوی تر کنیم.کارای الان ما قوی نیست اما ضعیف هم نیست و اگه اساتیدمون هم بدون محدودیت کار کنن بهتره و خودش اموزش هست.اگه لحن من تو کامنت بالام بد بود صمیمانه از شما عذر میخوام و از اینکه با شخص شما که اینقدر در این زمینه با سواد هستید و انسان فوق العاده یی هستید اشنا شدم بسیار خوشحالم.موق باشید
س.م
س.م
٩٣/٠٣/٢٠
١
٢
منم پوزش می طلبم اگه کسی رو ناراحت کردم
dastgheichi
dastgheichi
٩٣/٠٣/٢٠
١
٠
مرسی بابت نظر کاملت صالح جان! ناشناس گرامی! عزیزی شما.
محمد صالح
محمد صالح
٩٣/٠٣/٢٩
٨
٠
در جواب آقا صالح! - دوست من، مورد اولی که گفته بودی رو که آقای دست قیچی بهش جواب دادن - مورد دوم، صرفا بحث تاثیر گذاری در یک داستان مطرح نیست! خانوم مدال ورداشته یه متن تیره رو به طور قشنگی نوشته، ولی این که(( چون اون تیره ست پس زیباتر است ! )) بسیار دلیل قانع نکننده ایه ( ! ) - من باب مورد سومی که بهش اشاره کردی، خانوم مدال کار جالبی در مقایسه انجام داده بودن، ولی این که تو اون دو تا داستان دیگه چنین چیزی نبود، نشانه ی بهتر بودن داستان خانوم مدال نیست؛ چون اونام چیزایی داشتن که داستان خانوم مدال نداشت! مثلا داستان آقای مهشدی، اون لطافتی که در رابطه ی خواهر و برادر وجود داره رو داشت که شما اینو تو داستان خانوم مدال نمی بینین ( و باز، این ضعف داستان خانوم مدال نیس، برادرجان، ایشون سبکش به سبک غربی روسی بوده، سبک آقای مشهدی هم به سبک فانتزی سرخوشانه بوده، که می تونه مربوط به اغلب کشورای اروپائی یا حتا آمریکایی هم باشه ) - و چیز آخری هم که گفتین ولی جرو موارد حسابش نکردین، پرداختن به این مطلبه که پیام بدی " سوسیس غذای بدی است " ! - برادر جان، اگه به این باشه که داستان آقای حسینی خیلی مستقیم تر به موضوع پرداخته، اونجا که گفته " معمولا غذاهای بهداشتی می خورد ولی ... " - به همین صورت، داستان نویسنده ی دوم هم پیام مربوط به خودشو داره ( شایدم پیام ها، پیدا کردنش مثه آب خوردنه ) - لذا، وجود تفاوت بین پیام های داستان هایی که با یک موضوع نوشته شده ن، به هیچ وجه اونها رو از دیگران متمایز نمی کنه. اونجور که شما نوشتین، بنده ی مخاطب اینجوری برداشت می کنم دیگه!! - در هر صورت، همین که با نظرات همدیگه آشنا می شیم، خودش غنیمته. همگی موفق باشین!!
maede
maede
٩٣/٠٣/١٦
٤
٠
وااااااااااااااای از رمانای ایرانی نگین که واقعن اکثرشون حرفی برای گفتن ندارن و کاملن قابل پیش بینی! :| من دومی رو بیشتر دوست داشتم!البته به نظرم اونجا که گفت همسایه میاد ببینه چه خبره یه تیکه ایرانی رفت و اون قسمتش بیشتر شبیه داستانای ایرانی بود!!! D:
سحر بانو
سحر بانو
٩٣/٠٣/١٦
٥
٠
دومی! ....اولی خسته کننده بود...
سهره
سهره
٩٣/٠٣/١٦
٤
٠
مسلما دومیه قشنگ تر بود ......
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٣/١٦
١
٣
اولی
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٣/٠٣/١٦
٧
٠
اولی به درد هرکسی نمیخوره چون خیلی توصیف داره....ولی دومی جذابه و باحال :))....تازه ماجراش هم قشنگ تر بود
HAF
HAF
٩٣/٠٣/١٦
٣
٢
من کامل نخوندم اما ترجیح میدم ادبیات توصیفیکمتر استفاده بشه وبیشترداستان با دیالوگ پیش بره اینطوری جذاب تره
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٣/٠٣/١٦
٣
٥
خوب میتونم بگم هردوشون خیلی خوبن...ولی من با اولی راحت تر کنار اومدم...دومی خیلی صحنه ها رو قاطی کرده بود...همش از یه شاخه به شاخه دیگ پریده بود...با تشکر از هردو نویسنده..:)
بدون نام
بدون نام
٩٣/٠٣/١٦
٦
٢
بنده بعنوان یک مطلع، عرض می کنم که بعضی از جملات رو از متن دوم حذف کردن؛ حالا بخاطر کوتاهتر شدن متن یا هر چیز دیگه. با تشکر!!
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/١٦
٤
٠
من که عاشق سوسیسم ممنون بابت مطلبتون
dastgheichi
dastgheichi
٩٣/٠٣/١٦
٣
٠
تا اینجا شد 11-5 به نفع داستان آقای مشهدی و رویکرد شخصیت پردازانه و داستان گو
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٣/١٧
٤
٠
منم از داستان دوم بیشتر خوشم امد یعنی داستان اول خیلی به نظرم زیاده گویی شده در مورد خوردن سوسیس :دی
Mahnaz
Mahnaz
٩٣/٠٣/١٧
٥
٠
داستان دومی رو بیشتر ترجیح میدم!جذاب تر بود...
bahareh22
bahareh22
٩٣/٠٣/١٧
٤
٠
داستان دومی بهتره از لحاظ پیشبرد داستان!ولی برای اینکه ایرانی تر بشه باید بعضی از چیزاش تغییر کنه!
o_edman
o_edman
٩٣/٠٣/١٧
٤
٠
آخه مشکل اینه که - به نظرم - (( نیازی )) نیس داستانه ایرانی بشه!
dastgheichi
dastgheichi
٩٣/٠٣/١٧
٥
٠
با این اوصاف میشه گفت ذائقه اکثر ما به رمان های غربی گرایش داره. قشر کتابخوان جامعه هم که میدونیم چقدر محدوده. با این وجود چرا نویسنده های ما به این سمت حرکت نمیکنن من موندم. واقعا توانایی نگارش اش رو ندارن یا کلا یه عده شاعرن که چون کتاب شعر این روزا خوی فروش نمیره به سمت داستان کشیده شدن. علت هرچی که باشه، ادبیات داستانی ایران بدجوری در حال احتضاره طفلک!
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٣/٠٣/١٧
٣
٠
دومی بهتره........مرسی از مطلبتون:)
octopus
octopus
٩٣/٠٣/١٧
٠
٥
از نظر رویکرد اولی افتضاحه، دومی هم یه جوریه... اما بازم دومی بهتر از اولیه هرچند خیلی نامانوس و بی سروته بود دومی، اولی لااقل سروته داشت!
نادر
نادر
٩٣/٠٣/١٧
٢
٠
سلام. کمی بیشتر میشه توضیح بدین؟
dastgheichi
dastgheichi
٩٣/٠٣/١٨
١
٠
خب حالا داستان ها بد، کدوم سبک رو برای رمان نویسی ترجیح میدین؟ اولی یا دومی؟
رضا
رضا
٩٣/٠٣/١٨
٠
٠
نوشته دومی از اولی بهتره دیگه!! نوشته دومی نا مانوس و بی سر وته بود ( !!!!!!!!!!!! ) ولی از اولی بهتر بود
dastgheichi
dastgheichi
٩٣/٠٣/١٨
١
٠
بازم مرسی بابت نظر
admincheh
admincheh
٩٣/٠٣/١٨
٣
٠
اولی خیلی جزئیات رو شرح داده بود ازونجا که خودم رمان های اونوری رو بیشتر خوندم تا اینوری ؛سبک دومی رو ترجیح می دم:)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٣/١٩
٢
٠
دومي بيتر بود :)
dastgheichi
dastgheichi
٩٣/٠٣/٢٠
٣
٠
یه تشکر کلی هم بکنم از همه کسانی که در این زمینه نظر دادن. مدت ها بود این دغدغه رو داشتم. خودم طرفدار داستان نویسی غربی بودم ولی از اونجا که اکثر رمان های داخلی توصیفی بودن داشتم شک میکردم که نکنه واقعا من زیادی غربزده شدم و شاید واقعا ملت این نثرهای پر از آرایه های ادبی رو بیشتر دوست دارن. حالا تصور بهتری از قضیه دارم. بعلاوه اینکه همچنان از داستان شما با همین موضوع به شدت استقبال میکنم. دیدین که خانوم مدال کلا یه سبک دیگه با موضوع برخورد کردن که تازگی داشت واسم و کلی جای بحث و نظر ایجاد کرد
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٣/٢١
٢
٠
دومی بهتر بود.........
o_edman
o_edman
٩٤/٠٣/٠٩
١
٠
یک سال گذشت... عجیب "رشد" داشته ایم ها، عجیب...!!
dastgheichi
dastgheichi
٩٤/٠٣/٢١
١
٠
هاااااا هموووووجوووووور ;)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣