عشق باطل / قسمت هشتم
یک داستان نوشته خودم

عشق باطل / قسمت هشتم

نویسنده : HAF

برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید.

 

شهاب:خواهش می‌کنم، فقط چند دقیقه به حرفای من گوش بدید.

نگین ساعتش را نگاه می‌کند و می‌نشیند: فقط نیم ساعت.

- باشه یک ربعم کافیه! ببینید من قصد بدی ندارم، راستش رو بخواید از همون روز اول ازتون... من قصدم مثل بقیه دوستی دو روزه نیست، می‌خوام که قبول کنید و با من... با من ازدواج کنید.

- ازدواج؟!

- آره.یه مدت با هم آشنا می‌شیم، بعدشم مثل سنت‌ها اجازه می‌گیریم و میایم خواستگاری

- نیم ساعت تموم شد.

- ده دقیقه هم که نشد!

- ولی من کار دارم شرمنده (بلند می‌شود)

- پس جوابم چی شد؟

- الان نمی‌تونم بگم (می‌رود)

 

خانم الهی(روانشناس): خوب

- از اون روز همش با ماشینش دنبالم می‌کرد تا جوابشو بگیره.

- تو بهش چی گفتی؟ دوسش داشتی؟

- دوسش که داشتم ولی خیلی سیریش بود، تازه نمی‌دونم شمارمو از کجا گیر آورده بود!

روانشناس خندید: پس خیلی دوستت داشته، چرا جوابشو نمی‌دادی؟

- دلم می‌خواست حالشو این‌جوری بگیرم. بعد یکی دو هفته یه شب که یکسره زنگ می‌زد قطع می‌کردم، بهش اس ام اس دادم که اگه قول بده پاشو به اندازه گیلیمش دراز کنه، برای یه مدت آشنایی قبوله.

- پس رابطه دوستیتون رو شروع کردین؟

- آره، ولی بیشتر به هوای درس‌ها با هم حرف می‌زدیم و بینش سوال‌های در مورد هم می‌پرسیدیم. کم کم رابطه‌مون بهتر شد تا این‌که یه روز موقعی که داشتم از دانشگاه میومدم شهاب اومد و...

 

- خانم شایگان... نگین خانم... (نگین می‌ایستد)

- سلام، این‌جا چی کار می‌کنی؟ مگه نرفته بودی...

- نه. بیا می‌خوام با یکی آشنا بشی.

- کی؟!

- تو ماشین نشسته، بیا خودت می‌فهمی. (نگین با شهاب به طرف ماشین می‌روند، در ماشین باز می‌شود و خانم خوش تیپ و حدودا چهل ساله پیاده می‌شود)

شهاب: ایشون مادرم هستن و ایشونم همون خانمی که تعریفشو کرده بودم.

نگین: خوشبختم

مادر شهاب: همچنین. بهتره بشینی تو ماشین حرفایی باهات دارم.

نگین به شهاب نگاه می‌کند. شهاب در ماشین را باز می‌کند و می‌گوید: بفرمایید.

هردو سوار می‌شوند.

شهاب: من می‌رم یه چیزی بگیرم.

مادر شهاب: شهاب ازم خواسته تا ازت خواستگاری کنم. نمی‌خوام از حرفایی که بهت می‌گم شهاب چیزی بفهمه. فهمیدی؟

- بله.

- بنظر دختر خوبی میای، خانم و زیبا... ولی از این دخترای خانم و زیبا که می‌خوان قاپِ پسرای خوشگل و پولدارُ بزنن تو خیابون زیاد ریخته. فکر کردی می‌زارم شهاب با تویه یه لا قبا که معلوم نیس بابات کیه، ننه‌ت کیه، ازدواج کنی.

- ولی؟

- ساکت، حرف نباشه. کارتو خیلی خوب بلد بودی. از فکرت دیگه خواب نداره، به قول خودش عاشقت شده، می‌میره برات، ولی نمی‌زارم بمیره برات.

(مادر شهاب از کیفش حلقه‌ای را در آورد) اینو می‌گیری و میگی ازدواج کردی و فقط می‌خواستی سر کارش بزاری، اینجوری از فکرت میاد بیرون.

- ولی من که...

- دختره پرو؛ دلم نمی‌خواد پسرم بدبخت شه، اگه این کارو نکنی کاری می‌کنم که زندگیت سیاه شه، نمی‌خوام بدونه که بهت اینا رو گفتم. بگیر...گفتم بگیر

نگین به آرامی حلقه را گرفت وگفت: کسی که دنبال من اومد پسر شما بود و ازم خواستگاری کرد، منم پیشنهادشو برای آشنایی اولیه قبول کردم، حالا که شما رو دیدم دیگه من تمایلی به این ازدواج ندارم. مطمئن باشید از حرفای من و شما با خبر نمی‌شه. راستی از آشنایی تون خیلی خوش حال شدم.

(از ماشین پیاده می‌شود ومی‌رود)

(شهاب با سینی آبمیوه به ماشین نزدیک می‌شود.) - رفت؟

- آره

- چطور بود؟ قبول کرد؟

- دختر خوبی بود. راه بیوفت بریم برات تعریف می کنم.

 

نگین: از بعد اون روز منم زدم زیر همه چی و اونم کلا قاطی کرد، تا برنامه اون شب و الانم که اینجام.

- بهش گفتی که ازدواج کردی؟

- نه فقط گفتم تو این مدت آشنایی فهمیدم که به درد هم نمی‌خوریم. اونم می‌دونست که دروغ می‌گم.

(خانم الهی کارتش را به نگین می‌دهد) بیا این کارت منه هر وقت کاری داشتی باهام تماس بگیر.

- الان چه راهی رو پیشنهاد می‌کنید؟

- فعلا هیچی؛ باید کمی چیزهایی که گفتی رو بررسی کنم تا یک راه خوب پیدا کنم. به نظرم باید با شهابم حرف بزنم، شاید بتونم حالیش کنم. شکی دارم که باید دربارش بفهمم.

- چه شکی؟

- الان نمی‌تونم چیزی بگم

(خانم الهی به شهاب شک کرده بود واحساس می‌کرد شهاب مشکلی دارد.)

این داستان ادامه دارد...

==============

پ.ن: به نظر شما در قسمت آخر این داستان چه اتفاقی برای شخصیت‌های داستان می‌افتد؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
rdsma
rdsma
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
خیلی خوب رو دیالوگ ها کار میکنید :))
HAF
HAF
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
مچکر
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
سلام:تا اینجا که خوب بود.منتظر بقیه اش هستم.متشکرم
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
آخرشم يه كوچولو از آخرش برا من نگفتي (-_-) منم نميگم تصورم از آخرو عاقبت شخصيتا چي هست (مديوني اگه فكر كني چون چون چيزي به ذهنم نميرسه اين حرفو زدم) ولي بياو يه كار جالب انجام بده.... قسمت آخر از اونايي كه داستان رو دنبال كردن بخواه برا شخصيتاي داستانت عكسي رو كه به تصوراتشون نزديك بوده رو برات آپلود كنن...
HAF
HAF
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
مطمئنی آخرشو حدس زدی ونمیگی؟
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
من كه نصف جون شدم!! بابا من مريضم فوضولي يك نوع مريضي حساب ميشه من تا قسمت بعدي دق مي كنم!!
HAF
HAF
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
نه عزیزم دق نکن به زودی بعدی رو میفهمی
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
به نظر من این شهاب یه مریضی چیزی داره خخخ فکر نمیکنم اینا به هم برسن اره خخخ منتظر بقیش هستم ولی خیلی خوب مینویسید افرین
HAF
HAF
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
شاید همینطور که میگی باشه!ممنون که میگی خوب می نویسم.به نظر شما نویسنده میشم؟
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
100% شما حتما موفق میشی همین که اعتماد به نفس داری و مینویسی خودش خیلی دستت طلا ابجی
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠