داستان یک اعتماد
من آن روزها را ندیده‌ام اما ...

داستان یک اعتماد

نویسنده : m_heydarpoor

این روزها قاب شیشه‌ای تلویزیون 21 اینچی خانه ما، بیشتر تصویر مرد مسنی را نشان می‌دهد که سر به زیر انداخته و عمیق‌ترین مفاهیم سیاسی را با زبانی ساده با مردم در میان می‌گذارد. مرد در عین صلابت اما آرام است، آرامشی که در چهره‌اش موج می‌زند، نه تصنعی، بلکه بسیار طبیعی و واقعی به نظر می‌رسد. می‌گویند حتی وقتی پسرش را هم ترور کردند، همین‌طور بود، آرام و پر صلابت.

من آن روزها را ندیده‌ام، اما می‌گویند یک بار که بهش گفته بودند سربازانت کجایند پیرمرد، که این طور داد و هوار را انداخته‌ای؟! او از سربازان درون گهواره‌ها سخن گفته بود؛ کودکانی که بعد‌ها جوان و جوانانی که سینه چاکش شدند.

این فقط بخشی از داستان مردی است که به جوان‌ها اعتماد داشت. پیرمرد با اعتماد به همین جوان‌ها یک انقلاب راه انداخت و دومین جنگ طولانی قرن را مدیریت کرد. کافی است خودتان نگاهی گذرا به عکس‌های زمان انقلاب بیاندازید تا دستگیرتان شود، جوان‌هایی با تیپ‌های مد روز (البته آن روز، نه امروز) و موهای بلند کرده در صفوف اول راهپیمایی‌ها بودند. بعدها همین جوان‌ها شدند فدایی‌های امام.

کسانی که سن و سال‌شان می‌رسد، حتما می‌دانند که کافی بود پیرمرد وسط سخنرانی‌اش با همان صدا و لحن همیشگی بگوید: «جوان‌ها نگذارند جبهه‌ها خالی بماند.» و همین چند جمله کافی بود تا فردایش کوچه‌ها خلوت‌تر از همیشه و صفوف اعزام شلوغ‌تر بشود. همین چند جمله از زبان مردی که به جوان‌ها اعتماد و آن‌ها را واقعا دوست داشت.

به امید این‌که روزی این اعتماد دوباره جان بگیرد...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
t_gh
t_gh
٩٣/٠٣/٢٠
١
٠
انشاالله.ممنون از مطلب زیباتون.
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
خواهش می کنم.
amin20
amin20
٩٣/٠٣/٢٠
١
١
به امید آن روز
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
ممنون
t_tanin
t_tanin
٩٣/٠٣/٢٠
١
٠
انشاالله
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
انشاالله
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
همو که نامِ زیبایش خمینی (ره) است/تمامِ حرف و کردارش حسینی است//همان پیری که یارانش جوانند/جوانانی که خوشرو و بیانند// سلام: خیلی متشکرم جالب بود.
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
سلام . خواهش می کنم. ممنون برای نظرتون
hamta
hamta
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
به امید اون روز.... :))
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
.....)
سهره
سهره
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
آرامش امام وصف نا شدنی بود.................ممنون
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
بله همینطوره. ممنون
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
هی........ممنونم.
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
هی..... ممنون از شما برای نظرتون
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات