احترام سیاه سر ها واجب است
یک داستان کوتاه معرکه

احترام سیاه سر ها واجب است

نویسنده : مــــ

کوچهی تنگ و باریک که تا در فلزی نقب می زد در هوای ابری، گرفته و تاریک بود. خانم که برای خرید مایحتاج خانه قدم به کوچه گذاشت با دیدن نور خورشید که کم کم از میان ابرها سر درمی آورد سرش را بالا برد و به آسمان لبخند زد. چادر سیاهش را در مشتش فشرد و زنبیل به دست به راه افتاد.

کوچه چند متر جلوتر از کمر می شکست و مسیرش را تغییر میداد. در کمر کوچه یک موتور روی جک نشسته بود. پسر جوانی پشت آن به دیوار کاه گلی تکیه داده بود و با دوستش که شلوار چسبان جین به پا و زنجیری در دست داشت صحبت می کرد با دیدن خانم خودش را جمع کرد و به زنجیری که در دست دوستش ثابت مانده بود خیره شد. هر دو سر به زیر ایستاده بودند تا یک خانم بگذرد. خانم از یک مرز جغرافیایی عبور کرد به خیابان که رسید سوار یک کرولای*  سفید شد. یک مرد و دو خانم دیگر در کرولا نشسته بودند. کرولا در مسیر جاده به حرکت درآمد. چرخ‌هایش روی قلوه سنگها تاپ و تاپ می کردند و کرولا به شدت تکان می خورد. مرد سرش را به زیر انداخته بود و کف کرولا را کند و کاو می کرد. خانم ها پوشیه زده بودند و احساساتشان محفوظ بود.

جاده در کمر میشکست و مسیرش را تغییر می داد. در کمر جاده عده ای که ریش بلندی داشتند و سبیل هایشان را زده بودند در کمین نشسته بودند. چاقو در دستشان انتظار بریدن سری را میکشید. کرولا که نزدیک شد مرد ها دور تا دور کرولا را گرفتند اما سریع پراکنده شدند. یکی از مردها دستش را به نشانه حرکت تکان داد و داد زد: رفتن کن. احترام سیاه سرها* واجب است.

کرولایی که سیاه سر دارد ایستاده نمی‌کنیم. کرولا زوزه کشان و رم کنان در جاده خاکی گرد و غبار به هوا بلند کرد و دور شد. مردی که میان خانم ها نشسته بود نفس راحتی کشید و با دست حنجره‌اش را لمس کرد. کرولا انتهای جاده ایستاد. خانم پیاده شد و از یک مرز جغرافیایی عبور کرد. صدای جیغ بچه های مدرسه ای که همان وقت از مدرسه بیرون میامدند در گوشش زنگ زد. بعضی از دخترها موهایشان را دم اسبی بسته بودند و عده‌ای هم شلخته روی چشمهایشان ریخته بودند. و میان پسرها می لولیدند و پسرها قاه قاه می خندند و با دوستانشان حرفهای ناجور رد و بدل می کردند.

عده ای از دخترها دنبال خانم به راه افتادند. زن ها و مردهایی که داخل پیاده رو ایستاده بودند با تعجب به او نگاه می کردند. خیابان چند متر جلوتر از کمر می شکست و مسیرش را تغییر میداد. یکی از دخترهای مدرسه که ناشیانه زیر چشمهایش خط کشیده بود و ابروهایش را مورب برداشته بود با چند قدم خودش را به خانم رساند و گفت: این چیه روی سرت؟ در همین فاصله زن‌های دیگر هم که اندامهای نامتناسبشان را به زور در لفاف تیشرت های چسب پوشانده بودند دور او حلقه زدند. خانم رو به آسمان لبخندی زد و گفت: شخصیت. در تاریخ تان بگردید. جوینده‌ی این گمشده یابنده است. و از میان حلقه متفکر و مبهوت زنان گذشت و مانکن های زنده پشت ویترین مغازه ها را رد کرد و از یک مرز جغرافیایی عبور کرد.

خانم به مغازه ها رسید. زنبیل خریدش را پر کرد و برای حساب جلو پیشخوان ایستاد. مغازه دار خواست بگوید ضعیفه کمی با ما مهربان‌تر باش. که کلماتش در ابهتی سیاه شکست. خانم راه خانه را در پیش گرفت. کنار بلوار که رسید ماشینی جلوی پای یک زن ترمز گرفت. زن هنگامی که سوار می شد چشمش به خانم افتاد یواش لبش را گزید و بدون اینکه سوار شود در ماشین را زیر بار ناسزای راننده به هم کوفت. خانم از خم کوچه که گذشت کنار دیوار کاهگلی پا به روی زنجیری در دل خاک گذاشت. سرش را به سمت آسمان بلند کرد و لبخند زد. به خانه که رسید مرد خانه روی ایوان نشسته بود. زنبیل را از خانم خانه گرفت. خانم خانه چادرش را از سر برداشت و روی گلبرگ های محمدی لبه تاقچه گذاشت. آقای خانه با چشمان سیاه باابهت و غیرتمند به شبنم‌های عفت وجود همسرش که زیر آفتاب داغ نسوخته بود لبخند زد.

 

کرولا: اتومبیل مسافرکش افغانستان

سیاه سر: اشاره به خانم های چادر مشکی (در افغانستان)

اگر دوست داشتید در مورد این الفاظ اطلاعات بیشتری به دست بیاورید رجوع کنید به جانستان کابلستان(رضا امیرخانی)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
rdsma
rdsma
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
قشنگ بود ممنون.
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
خواهش می کنم.
admin
admin
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
این اصلاح «او از یک مرز جغرافیایی رد شد» یعنی چی؟ منظورتون چی بوده؟
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
این زن ممکنه مال هر سرزمینی باشه. مال هر جای دنیا. مال ایران باشه. یا آمریکا یا افغانستان یا... مهم تاثیریه که بر محیط پیرامونش می زاره.
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
اگه نامفهوم نوشتم معذرت می خوام. یک سال است که دنبال نویسنده یا معلم ادبیات می گردم که درست نوشتن رو یاد بگیرم. ماشاالله بین نویسنده ها و تحصیل کرده ها در حال غرق شدن هستم. :(((((((((((((((((((((((0
admin
admin
٩٣/٠٣/١٢
١
١
راستی آخر داستان خوب تموم نشد؛ یعنی یکهو از فضای افغانستان و روایی ماجرا یکم شعاری شد؛ در ضمن مشخص نشد چرا وقتی مرد توی خونه هست، زنش رفته بیرون برای خرید؟!
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
مگه خانم ها حق بیرون رفتن ندارند حالا خرید نه. یک کار دیگه. بعد هم شما در نظر بگیرید شوهرش تازه اومده بوده خونه. :))
admin
admin
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
بحثم این نیست؛ منظورم اینه که در یک داستان کوتاه؛ اگر از عناصر خاصی استفاده میشه؛ نباید اون عناصر توی ذهن مخاطب مجهول باشن
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٣/١٢
١
١
چقد کمر شکست تو این داستان !!!
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
:))))))))))))))))))))))))
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
^_^
s_sali
s_sali
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
چقد کوچه و خیابان از کمر شکستید شما ! در ضمن من به خاطر کارم بار ها به افغانستان سفر کردم و اکثر داستان شما رو بزرگ نمایی میدونم. معتقدم برای روال داستانتون شرایط واقعی افغانستان رو تحریف کردین هر چند نیمه دوم داستانتون از نفس افتاتد و ریتمش جالب نبود. این نکته رو هم بگم که رو دلم نمونه !!! شرایط ظاهر مردان چاقو به دست رو هم بد توصف کردین یعنی ممکنه برای یه عده از دوستانمون سوتفاهم ایجاد شه... اما قلم خوبی دارید و قدرتتون در ایجاد تصویر ذهنی برای مخاطب بالاست... پایدار باشید
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
ممنون بابت نقد عمیق. هنوز آماتور هستم.
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
همه داستان در فضای یک کشور اتفاق نمی افته. با گذر از مرز جغرافیایی به کشور دیگری وارد میشه. یعنی زن در همه جا.
s_sali
s_sali
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
your welcome
s_sali
s_sali
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
پیشنهاد میکنم مجله ی اطلاعات هفتگی رو بخونید تو اون مجله علاوه بر اینکه با داستانای زیادی روبرو میشید یه مسابقه هم به نام مسابقه ی بزرگ داستان نویسی برگزار میشه و شما میتونید تمام داستاناتونو بفرستید اگه تو مسابقه شرکت داده بشید که داستان با نقدش چاپ میشه اگرم شرکت داده نشید حداقلش اینه که داستاناتون توسط چند استاد بزرگ داستان نویسی نقد میشه و نقدش چاپ میشه. من خودم 13 سال دارم این مجله رو میخونم. البته پدرم هم کلاس داستان نویسی داره که بیشتر بگم ریا میشه !!!
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٢
١
٠
خیلی ممنون. حتما می خونم..
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
ممنون ازشما موفق باشید
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
سپاسگذار.
hamta
hamta
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
الهی بگردم... خیلی قشنگ بود :))
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
ممنون از انرژی مثبتتون. :)
MILAD
MILAD
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
مرز جغرافیایی و کوچه از کمر بشکست، چه همه اصطلاحات ، حالا ما متوجه شدیم ،شاید خیلی ها متوجه این کلمات سنگین نشن،:-)
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
بله. توی داستان راننده تاکسی هم توضیح دادم کمی در زمینه ساده نویسی مشکل دارم.
MILAD
MILAD
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
تلاش کنین،موفق میشین:-)
m_sadeghiyan
m_sadeghiyan
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
خیلی ممنون از شما
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
:)))
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
ببخشید من هم دقیقا همون چیزی رو میخواستم بگم که اقای نادری نوشتن. پس شما هم مثل من سعی میکنید نویسنده بشید موفق باشید.
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
بله.... ممنون که سر زدید.
judy_abbott
judy_abbott
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
آخ جون یه جمله جدید: رفتن کن...دیگه این میوفته سر زبون من...مرسی
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
جانستان کابلستان رو حتما بخونید. سفر به افغانستان. فرهنگ جالب. لهجه بامزه.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/١٢
١
١
سلام:خیلی جالب بود.سپاسگزارم
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
سپاسگذارم.
hamta
hamta
٩٣/٠٣/١٢
١
٠
آقا من فک کردم اینو رضا امیر خانی نوشته!!! خودت نوشتی؟؟؟؟وووووو....... آفرین! خیلی پسندیدم!!!
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
چرا فکر کردید آقای امیر خانی نوشتن؟؟ :))
hamta
hamta
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
چون آخرش ارجاع داده بودین به کتاب آقای امیر خانی :))...
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
خیلی باهاش ارتباط برقرار نکردم.
Am-SpringSell
Am-SpringSell
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
ممنون ، خیلی زیبا بود. :)
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
لطف دارید...ممنون از شما.
a_bigham
a_bigham
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
این قدر گفتی از کمر شکست باخودم گقتم اخر داستان یه جای این زنه میشکنه که خداروشکر این اتفاق نیوفتاد بابا ادمو نزارین تو انپاس که ازین فکرا بکنه
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
بعضی اوقات تکرار یک جمله در داستان اون رو بامزه می کنه. میشه گفت یک سبکه.... چیز دیگه ای ندارم بگم. مثلا خلاقیت به خرج می دیم. :)))
بریاتا
بریاتا
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
خیلیییییییییییییییییییی قشنگ بود. واقعا واقعا آفرین. عالی بود. خوشم اومد
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
خواهش می کنم نظر لطف شماست.
آرش قلی زاده
آرش قلی زاده
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
چقدر هم کوتاه! مرسی
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
یکی از داستان کوتاه های چخوف به نام زندگی کسالت آور دقیقا یادم نیست ولی فکر می کنم 50 یا 60 صفحه یک کتاب رو تشکیل می داد.
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
خخخخخخ ممنون از نویسنده
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
ما که ایرانی هستیم/این داستان مربوط به افغانستان و زنان افغانه چه دخلی به ما داره اخه/لطفا نگین فرقی نداره و اینجا هم حجاب هست و فرهنگمون یکی هست و این چیزا /الان فرهنگ اونجا با اینجا زمین تا آسمون فرق میکنه/حجاب زنان و دختران ما هم با حجاب اونحا/کلا نمیشه به یک دید نگاه کرد/جالب نبود به نظرم در مورد ایران مینوشتید بهتر بود
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
داخل یکی از جواب ها هم نوشته بودم این فقط برای افغانستان نیست عبور از یک مرز جغرافیایی یعنی عبور از یک کشور. یعنی زن در همه جا.
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
کلی چیز نوشته بودم ولی دستم خورد و صفحه رو بستم.ای بابا.داستان قشنگی بود.ممنون.
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
:)) لطف دارید.
a_zabbah
a_zabbah
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
ممنون...داستان کوتاه ایضا جالبی بود(:
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
ممنون از شما. :)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
سلام
پارگراف آخر را نخواندم جمله اولش خيلي تغيير داشت
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
ببخشید منظورتون کجاست؟
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
اووووووم خوب بود ميتونست يهترم باشه....به قول دوستان كمر كوچه وجاده تكراري بود ....نتيجه شم يهويي بود.....ولي بازم من محصور تصوير سازي عاليش بودم...اصن يه جوره قشنگي مينويسي :))))) به اميد موفقيت بيشتر...
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
ممنون. ولی نتیجه در انتها نبود از همان لحظه که از خونه اومد بیرون در حال نتیجه گیری بود. بازم ممنون. :)))
s_soheily
s_soheily
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
عالی و پر معنی. موفق باشید.
maede
maede
٩٣/٠٣/١٤
٠
٠
اون افرادی که چاقو به دست تو جاده کمین کرده بودن چکاره بودن؟
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٤
٠
٠
گروه طالبان هستند. از سبیل زده و ریش بلند و میل به کشتار فهمیده میشه که عقاید وهابیان رو دارند.
admincheh
admincheh
٩٣/٠٣/١٤
٠
٠
این که کرولا رو به کار بردی ربطی به استعمار داشت یا ازین ماشین خوشت میاد؟:)
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٤
١
٠
کرولا به هر نوع مدل ماشین مسافرکش در افغانستان اطلاق میشه مثل اینکه ما به تمام پودرهای لباس شویی میگیم تاید. :)))))))))))))))
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٣/١٥
٠
٠
تو نمایشگاه عکس افغانستان هم داستان های جالبی برای عکس های این خانوم ها نوشته بود| ممنونم داستان خوبی بود.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
محتوای قشنگی داشت. اما در فرم میتونستید قوی تر عمل کنید. در یک داستان کوتاه پنج مرتبه استفاده از کلمه "کمر" قدرت نفوذ اون کلمه رو کاهش میده. حداکثر دو بار مجازید(با توجه به اندازه کلی داستان). مرتبه اول بی نظیر بود اما با استفاده بیشتر و بیشتر درخشندگیش هم کمتر و کمتر شد. از مرز جغرافیایی عبور کردن هم( با تمام نابی و جذابیتی که داشت) فقط یکبار درخشنده عمل میکنه. با سرعت ننویسید. اجازه بدید کلمات لبریز بشن بعد شروع کنید. نویسندگی به نوعی تولده. باید بدنیا بیان واژه ها... در کل بالاتر از حد متوسط بود. مرسی.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣