شیرین ترین خاطره
از یک آینه براتان نوشته ام؛ بخوانید...

شیرین ترین خاطره

نویسنده : a_zabbah

از آمدنش که می گفتند ( حسن یوسف ) هایی را به خاطر می‌آوردند که با آمدنش جان می‌گرفتند... لبخندهایی که هر بار بر لبانش داشت دوباره رخ می‌نمود و همه را وادار می‌کرد به این لبخند...

درخت آلو را که نشانم می‌داد شیرین‌ترین میوه‌ای که به یاد می‌آورد بازی‌های او بر فراز آن درخت...

از محبتی که هر بار به  همه می‌بخشید که انگار تلنگری بود به اطرافیانش که آهای با شمایم لحظه‌ای چند بیرون آیید از این آروزهای دور و درازتان. خداوند همینجاست تماشایش کنید. برنقش لبخند  فرزندانتان، میان دست های چروکیده پدر پیرمان، و بوسه‌ای بر آنها که انگار بوسه‌ایست بر روی خدا.

آری میگفتم، که برایم خاطره می‌ساختند از خاطره‌هایشان. می‌گفت از خانه محقری که برای خود اجاره کرده بود در روزگار تحصیل وقتی خانه‌ای بهتر گرفتند قبول کرد. اما روز بعد که همه رفتند بازگشت به همان خلوتکده‌اش. مبادا پیرمرد وپیر زن صاحبخانه که حال او تکیه‌گاهشان بود لحظه‌ای دلگیر شوند.

همه می‌گفتند از گریه هایش و شرمش از پدر و مادر. دوستی که خود او دستش را گرفت اما پیش از او پرواز را آغاز کرد. تعریف می‌کردند از تواضعی که از کودکان تا سالخوردگان را یاری می‌داد ولو با لبخندش... با نیایشش... یا شوخی‌هایش... به قول مادرم انگار که آبی زلال بود برای تمامی آتش‌ها که گهگاه  بر چهره‌مان می نشست و او خوب میفهمید و زود خاموشش می‌کرد حتی اگر می‌توانست که جارو بدست گیرد و تمام حیاط را رفت وروب کند.

خجالتش تنها از چهره‌ی محزون مادرش بود که می گفت" مادامی که میروی بازگشتت را به خود وعده میدهم نکند نیایی"ا و هربار این بغض را فرو میخورد که نگو مادرم ...محض رضای خدا نگو ...من منتظرم تو لبخند بزنی و راضی شوی که من پرواز کنم...این را دیگر همه به یاد داشتند، وداع آخر!

آری... تو برایم تنها خاطره نیستی انگار هزاران بار آغوشت را لمس کرده‌ام... اما حال دیگر آیینه توست که می‌درخشد هر چه من بگویم و بنویسم باز تاریکیم بیش از آنست. همه اینها را برایم می‌گفتند: «دوستانش، برادران و خواهرانش، پدرم و مادرم و از همه غمناک‌تر مادر پیرش...»

عموی شهیدم را می‌گویم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سهره
سهره
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
آخییی
a_zabbah
a_zabbah
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
:)))))
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
و.....شهدا مایه حیات مان........اگه به یادشون نباشیم ، خونشونو پایمال کردیم و این کار کم از کار همون عراقیا نداره..........موفق باشین:)
a_zabbah
a_zabbah
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
قطعا همینطوره...ممنون از لطفتون(:
m_mousavi
m_mousavi
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
هههههی...
a_zabbah
a_zabbah
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
:)))
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
امروز روز جانبازم هست :) انشاالله که ما بتونیم راهشون رو ادامه بدیم...
a_zabbah
a_zabbah
٩٣/٠٣/١٤
٠
٠
انشاا... /ممنون که خوندین:)
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
حرفی نیست ، فقط سکوتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ . . .
a_zabbah
a_zabbah
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
سپاسگزار از حضورتون(:
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
متشکرم ^__^
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
با ما فرق داشتند...
a_zabbah
a_zabbah
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
خییییییییییییییییییلی.../ ممنون که خوندید
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
روحشون شاد بابت مطلب زیباتون هم یه دنیا تشکر موفق باشید
a_zabbah
a_zabbah
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
خیلی ممنون...خواهش میکنم(:
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
سلام:شهدا شمع محفل بشریتند.انشاءا... خدا ایشان را با سالار شهیدان محشورفرماید.مطلبتون هم بسیار زیبا بود.سپاسگزارم
a_zabbah
a_zabbah
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
خیلی ممنون جناب حسنی...متشکرم از لطف بسیارتون!!!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
سلام:شما لطف دارید.ممنون
t_tanin
t_tanin
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
متشکرم از مطلبتون
a_zabbah
a_zabbah
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
ممنون که خوندین(:
r_riahi
r_riahi
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
روحشون شاد و سپاس از مطلب زیباتون جناب ذباح عزیـــــــ:ــ)ــــز
a_zabbah
a_zabbah
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
بسیار متشکرم جناب ریاحی عزیز(:
s_sali
s_sali
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
در مقابل عظمت اون بزرگواران باید ایستاد و کلاه از سر برداشت... راهشان پر رهرو ...
a_zabbah
a_zabbah
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
آمین...ممنون از حضورتون(:
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
به به افرین جناب زیبا بود
a_zabbah
a_zabbah
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
خیلی ممنون از لطف شما(:
m_sadeghiyan
m_sadeghiyan
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
بسیار عالی ممنوووووووون
a_zabbah
a_zabbah
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
سپاسگزارم (:
admincheh
admincheh
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
گمان مبرید که مرده اند، شهیدان زنده اند و نزد خدای خود روزی می گیرند:)))
a_zabbah
a_zabbah
٩٣/٠٣/١٤
٠
٠
بله......
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
هيــــــــــــــــيع......خوشا آنان که با عزت ز گیتی / بساط خویش برچیدند و رفتند/ز کالاهای این آشفته بازار / شهادت را پسندیدند و رفتند . . .و خوشا آنان که جانان می شناسند/طریق عشق و ایمان می شناسند/بسی گفتیم و گفتند از شهیدان/شهیدان را شهیدان می شناسند.....
a_zabbah
a_zabbah
٩٣/٠٣/١٤
٠
٠
ممنون از شعر زیباتون:))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣