از هر دست بدهی از همان دست پس می‌گيری!؟
ماجرای یک زندگی عجیب و پر فراز و نشیب / قسمت اول

از هر دست بدهی از همان دست پس می‌گيری!؟

نویسنده : m_nasim

مي‌خواهم داستان عاشقانه‌ها و زندگي يك دوست را از زبان خود او به تصوير بكشم. اين داستان را كه پر از نكته‌هاي پندآموز است در 3 بخش براي‌تان مي‌آورم تا خواندنش كسالت‌آور نباشد.

در 12سالگي، در يك روستا، در مغازه بقالي پدرم به عنوان فروشنده كار مي‌كردم. هر روز ازساعت 6 صبح تا 10شب تنها در مغازه به سر مي‌بردم. دختر پرشور و حال، تا حدي زيبا، معتقد و مغروري بودم. پسران محله هر روز به يك بهانه به مغازه مي‌آمدند تا با من طرح دوستي بريزند؛ اما من به هيچ يك از آن‌ها پاسخ مثبت نمي‌دادم. در بين آنها پسر سمجي بود كه هفته‌ها وماه‌ها تمام سعي خود را مي‌كرد تا قلب من را به دست آورد و به هر طريقي شده با من دوست شود.

بهروز پسري كاملا متفاوت با من، اهل شراب خواري، قليان و... بود. اما من دختري كاملا معتقد، اهل نماز وروزه؛ هر چند حجاب مناسبي نداشتم اما از پسري مثل بهروز نفرت داشتم. سرانجام به دلايلي مثل كمبود محبت از طرف خانواده، نداشتن دوست صميمي واحساس تنهايي بيش ازحد؛ تصميم گرفتم به دوستي با وي پاسخ مثبت دهم.

در اين ميان پسر عمه‌ام كه نامش حسين بود به من اظهار علاقه كرد و صادقانه به من محبت مي‌كرد. من دو تا خواهر مجرد بزرگتر از خود نيز داشتم و امكان ازدواج در آن سن كم، برايم نبود و حسين را همانند برادري مهربان دوست مي‌داشتم؛ براي اين كه بهروز را فراموش كنم به حسين نيز پاسخ مثبت دادم .حسين انتظار مي‌كشيد تا به محض اين‌كه خواهرانم ازدواج كردند به خواستگاريم بيايد. من حتي فكر اين كه با حسين ازدواج كنم برايم سخت بود اما دلم برايش مي‌سوخت، چرا كه او در عشقش صادق بود. بالاخره روزي به او گفتم كه من او را مثل برادرم مي‌دانم و عاشق كس ديگري هستم.

حسين كه نتوانست مرا از تصميمم منصرف كند براي اين‌كه مرا فراموش كند با دختري كه پدرش برايش انتخاب كرده بود ازدواج كرد.

 

بعد از آن به مدت 2سال با بهروز، به طور پنهاني و بدون اطلاع خانواده‌ام ارتباط تلفني داشتم و تمام سعي خود را مي‌كردم تا او را مطابق ميل خود تغيير دهم؛ او را به نماز و روزه تشويق مي‌كردم و...اما او به هيچ وجه قابل تغيير نبود. بهروز مطمئن بود كه اگر مرا از خانواده‌ام خواستگاري كند آن‌ها به او پاسخ منفي خواهند داد؛ زيرا خانواده‌ام مذهبي بودند و مرا كه درس‌هايم خوب بود به ادامه تحصيل تشويق مي‌كردند. تازه دو تا خواهر بزرگتر از خودم هم داشتم. سرانجام روزي من كه بي‌خبر از همه جا بودم از مادرم شنيدم كه بهروز با دختر ديگري مي‌خواهد ازدواج كند؟! آري، او هم ازدواج كرد و من ماندم دوباره، تنهاي تنها با سيلي ازغم‌ها!

 

از هر دست بدهي از همان دست پس مي‌گيري؛ من قلب حسين را شكستم و بهروز هم قلب مرا شكست! من عشق حسين را به بازي گرفتم و بهروز هم عشق مرا به بازي گرفت! ادامه زندگي من و اين‌كه چه برسر من آمد را در داستان بعد مي‌خوانيد؛ پيشنهاد مي‌كنم حتما دنبال كنيد چون تازه اول راهيم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٣/١١
١
٠
حتما دنبال میکنم.
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
سپاسگذارم.
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٣/١١
١
٠
حتما دنبال میکنم.چه داستان پر اتفاقی!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/١١
١
٠
سلام:تا اینجا که خیلی خوب بود،منتظر بقیه هستم.متشکرم
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
ممنون،خواهش می کنم.
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/١١
٢
٠
خیلی ناراحت کننده بود ممنون منتظر ادامش میمونم
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
ممنونم ازشما.
neyosha
neyosha
٩٣/٠٣/١١
١
٠
یک جمله هم هست ک میگه: * اینو اویزه گوشت کن ..: با دل کسی بازی نکن...دست بالای دست زیاده! * ما منتظر ادامه ایم:)
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
ادامه داستان به زودی منتشر میشه،ممنون ازنظرتون.
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٣/١١
٢
٠
دنیا دار مکافاته ...
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
بله، دقیقاهمینطورهست.
a_zabbah
a_zabbah
٩٣/٠٣/١١
١
٠
خدا کنه آخرش قصد خود کشی نداشته باشه...ممنون و منتظریم(:
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
شما دم دست باش که اگه خواست خودکشی منه سری زنگ بزنیم بهتون بیمارو نجات بدی :)
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
انشاالله که اینطورنیست،ممنون.
s_sali
s_sali
٩٣/٠٣/١١
١
٠
ایشالا اخرش خوش است...
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
ادامه یداستان رو دنبال کنید؛ با تشکراز شما.
MILAD
MILAD
٩٣/٠٣/١١
١
٠
عجب داستانی، منتظر بعدی هستم
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/١١
٠
٠
همشو خوندی واقعا؟:)مشکوکم
MILAD
MILAD
٩٣/٠٣/١١
٠
٠
بله،تعریف کنم واست خلاصشو؟؟؟ خخخخ
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
حتما دنبال کنید ممنون.
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/١١
٠
٠
سلام من کلا داستان دنباله دار نمیخونم با تچکر
MILAD
MILAD
٩٣/٠٣/١١
٠
٠
پس اومدی اب بخوریو بری؟ خخخخ
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
نه اومدم فضولی کنم خخخخخخخخخ
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
ولی کاش می خوندید،داستان جالبیه وبراساس واقعیت هست .
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٣/١١
٠
٠
سلام
نه چيزي داده ايد و نه چيزي گرفته ايد فقط خيانت كرده ايد
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
بعله :) ممنونم از شما
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
خواهش می کنم وتشکر ازشما.
bahram
bahram
٩٣/٠٣/١٤
٠
٠
سلام بهتون توصیه میکنم ادامه ندید داستان رو چون همه متوجه میشن که زندگی خودتون بوده. من فهمیدم ................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
هر چندزندگی خودم نیست اما اگه اینطور هم بود اصلا واسم اهمیتی نداشت که بقیه بفهمند.. من این داستان رو می نویسم تا عبرت وتجربه ای واسه بقیه باشه.ممنونم ازنظرتون.
m-arefi
m-arefi
٩٣/٠٣/٢٦
٠
٠
قسمت دومش را هم خواندم به نظرم جالب بود و اموزنده.یاد مطالب در امتداد تاریکی افتادم!!! فقط طرز فکر این دوستتان اشتباه است زیرا هر دختر و. هر پسری حق نه گفتن یا بله گفتن به هر خواستگاری را دارد وان چه ایشان مجازات جواب ندادن به پسر عموی خود می دانند من مجازات رابطه ای می دانم که خارج از عرف خانواده و به صورت نادرست شروع کرده اند. منتظر ادامه اش هستم.
r_yazdani
r_yazdani
٩٣/٠٩/٠٤
٠
٠
مکافات عمل!
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٩/٠٤
٠
٠
موافقم...
پربازدیدتریـــن ها
به امید روزهای بهتر

پایان تلخ استقلال علی منصور

٩٦/٠٦/٣٠
مقایسه دو کتاب کلیدر و بوف کور

ادبیات داستانی اجتماعی یا داستانی سیاه نمایی؟

٩٦/٠٦/٢٧
شعر واگیردار است!

شاعران در قرنطینه

٩٦/٠٦/٢٩
تا عاشق بمانیم

شاعر جماعت را دریابید!

٩٦/٠٧/٠١
درد ندیدن نوه دختری عمه بزرگ لیلا خانم

درمان درد دل

٩٦/٠٧/٠٢
ترانه ای سروده خودم

شاه قلبم

٩٦/٠٦/٢٨
ملاقات غیرمنتظره با رئیس جیم

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت نهم

٩٦/٠٦/٢٧
به سختی خودم را از خاطرات بیرون کشیدم

پانسمان

٩٦/٠٦/٢٩
باورم نیست هنوز

کو شقایق؟ کو؟ کجاست؟

٩٦/٠٧/٠٣
مواظب باشید نیفتید

افتاده ز چشم، می رود از دل هم

٩٦/٠٧/٠٣
شعری سروده خودم

كرم ابريشم من وقت تماشا نرسيد

٩٦/٠٧/٠٢
شعری سروده خودم

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

٩٦/٠٦/٣٠
صدای اعضای شورای شهر هم در آمد

نمایشگاه ایرانکام سال به سال افتضاح تر

٩٦/٠٦/٢٧
گند همه چیز را در می آوریم

آموزنده های دوست داشتنی

٩٦/٠٧/٠١
خسته شدم از کاغذ سیاه کردن

بی حوصله

٩٦/٠٧/٠١
در اتاق تاری

ای کاش آن زن من بودم

٩٦/٠٧/٠٣
از ایده هایی که باید ادامه دهیم

مقاله نویسی چطور است؟

٩٦/٠٦/٣٠
می خواهم از زندگی ام بنویسم

پاییز توی راه با کلی بارون

٩٦/٠٦/٣٠
غار رنگی رنگی

دوست داشتن و دوست داشته شدن...

٩٦/٠٦/٢٨
زندگی ات را مدیریت کن

از رابطه ها

٩٦/٠٦/٢٩
تبلیغات