شب حادثه
یک ماجرای عجیب و خنده دار

شب حادثه

نویسنده : nikdel35

آن شب هم طبق عادت هميشه مشغول مطالعه بودم. همسر و فرزندانم پس از تماشاي تلويزيون به رختخواب رفته بودند. البته من به دليل استراحت مختصر بعد از ظهر و تعطيلي فردا تصميم داشتم هنوز هم مطالعه كنم؛ خصوصا اين اثر هيچكاك مرا به ادامه آن تشويق مي‌كرد.

در حدود ساعت يك بود كه سنگيني پلك‌ها و جازدن خط‌ها هشدار توقف را مي‌دادند. چشمم به سويچ روي ميز افتاد و پارك ماشين را در كوچه به يادم آورد. 

عادت داشتم در روز آن را زير درخت بزرگ چنار كه سايه‌اش تمام كوچه را مي‌پوشاند پارك مي‌كردم. بدليل بن بست بودن كوچه و امنيت محل خيالم از هر نظر راحت بود.

به هر حال خود را به كوچه رساندم، سكوت عجيبي بر محل حاكم بود، حتي صداي جيرجيركي هم شنيده نمي‌شد. در ماشين را باز نموده روي صندلي نشسته قصد روشن كردن آن را داشتم، ناگهان احساس كردم كيسه پلاستيكي ضخيمي روي سرم كشيده شد. قدرت ديدن هيچ چيز را نداشتم؛ صدای نفسم را مي‌شنيدم؛ هرلحظه بر گرماي بدنم افزوده مي‌شد، تمام بدنم خيس شده بود، گويا داخل حمام سوناي مرطوب هستم. تصميم بر كشيدن کیسه را از روي سرم گرفتم اما گويي دست‌هام بي‌حس شدند.

قصد خروج از خودرو را داشتم كه ناگهان درها قفل شد. يك لحظه فكر كردم خواب مي‌بينم چون شبيه اين حالت‌ها را گاهي در خواب تجربه كرده بودم. با خود گفتم با فريادي بلند ديگران را بيدار كنم. تمام نیرویم در گلو به فریادی بلند مبدل شد ناگهان كوچه را مثل قبل مي‌ديدم و گربه‌اي را كه از ترس فرار مي‌كرد، باورم نمي‌شد كه كيسه را از سرم برداشته‌اند. سريع از ماشين به بيرون پريدم و با قفل نمودن درها با عجله و دو تا يكي كردن پله‌ها به طرف تلفن رفتم كه همسرم از اتاق بيرون آمد و گفت: حالا نمي‌خواد زنگ بزني خودشان متوجه اشتباه‌شان شده‌اند. اي مرد تذكر كه با قطع برق درست نيست؛ به وسايل برقي صدمه مي‌زني حتی برای چند ثانیه! تازه دو واحد سر و صدا و مزاحمت ايجاد كردند تو چرا برق كل ساختمان را قطع كردي؟!

تازه  گوشي دستم آمد چه اتفاقي افتاده و گوشي را گذاشته، براي انتقال ماشين به پاركينگ به طرف بيرون مي‌رفتم كه صداي همسرم مي‌آمد كه باهاشون دعوا راه نياندازي حالا كه ساكت شده‌اند. در حالي كه به پاگرد اول رسيده بودم جواب دادم باشه، چشم مي‌رم ازشون تشكر كنم .

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/٠٨
٠
٠
سلام:جالب بود ولی آخرش را متوجه نشدم برای چی اون حالت بهش دست داده بود؟متشکرم
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/٠٨
٠
٠
چ جالب ممنون از مطلب خوبتون (فکر کردید دزده)
A_Kh
A_Kh
٩٣/٠٣/٠٨
٠
٠
ببخشید کاملا متوجه نشدم!متشکرم :)
s_kiani
s_kiani
٩٣/٠٣/٠٨
٠
٠
خخخخخ چ جالب
neyosha
neyosha
٩٣/٠٣/٠٨
٠
٠
اممممممممممممممم..من نفهمیدم اخرشو...://////////////////////////////
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٣/٠٨
٠
٠
آهیو جونم خودم واست توضیح میدم!
N_kiarad
N_kiarad
٩٣/٠٣/٠٨
٠
٠
من نفهميدم!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٣/٠٨
٠
٠
من پس از تلاش های فراوان آخرش را فهمیدم!
neyosha
neyosha
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
??????????
maryam_f
maryam_f
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
امممممممم ............چی شدآخرش؟
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
منم چند بار خوندم اما 2هزاری منم هنوز کجه!
hamid_f
hamid_f
٩٣/٠٣/١٠
٠
٠
مشکل منم همینه!
nikdel35
nikdel35
٩٣/٠٣/١٠
٠
٠
باسلام وتشكر از حضورد وستان در لحظه اتفاق برق كل محل قطع شده بود وهيچ اتفاقي نيافتاده
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
کمی تا قسمتی هوا ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی....الان حالت ذهن من اینه:|
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
فک کنم بنده خدا زیادی تو کتاب غرق شده بوده..:)
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
توضيح بدين لطفا//// ياد اين رمان سختا افتادم كه هر خطشو سه بار بايد بخوني:))
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
الان چي شد قضيه(o_0) من نه تعجبم مياد نه خنده...يكي بي زحمت توضي بده چي به چيه ('^_^)
Am-SpringSell
Am-SpringSell
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
ممنون.به نظرم کمی نامفهوم و پیچیده نوشتید.مطلب خوب باز نشده.ببخشید.باز هم ممنون :)))
hamid_f
hamid_f
٩٣/٠٣/١٠
٠
٠
منم الان هنگ کردم،میشه یه بار زیر دیپلم توضیح بدین که چی شد که اینجوری شد؟
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٣/١٠
٠
٠
اقای نیکدل من عاشششششششششششششششششششق فیزیکم.....:)
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/١٠
٠
٠
از اونجایی که من دخدر باهوشی هستم مطلبو نخوندم دیدم نظرات دوستان نامفهومه بیخیال شدم با تچکر
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات