دو راهی بین بهشت و جهنم
برای رسول مهربانی‌ها

دو راهی بین بهشت و جهنم

نویسنده : m_heydarpoor

27 رجب عام الفیل، سال 13 قبل از هجرت بود. که محمد تجارت شام را به قصد عبادت در غار حرا ترک کرد. سال‌ها بود که دور از اشرافیت قریش و جاهلیت عرب دل به کوها می‌زد و تا نیمه‌های شب به راز و نیاز با خالق مشغول می‌شد. اما آن شب انگار همه چیز فرق داشت، گویا اتفاق مهمی در شرف وقوع بود. محمد مثل همیشه آرام اما با شوق وارد غار شد و به ستایش حق مشغول که ناگهان ندایی فرا زمینی او را به نامش خواند: «محمد» و صدا ادامه پیدا کرد: «به نام خداوند بخشنده مهربان، بخوان به نام پروردگارت که بیافرید.» محمد امین در حالی که به دنبال صاحب صدا می‌گشت گفت: « بخوانم .... چگونه بخوانم در صورتی که خواندن نمی‌دانم؟!» و صدا دوباره تکرار شد : «بخوان به نام پروردگارت....» محمد از غار بیرون آمد و هر طرف که سر برگرداند جبرئیل را دید که به قامت مردی ایستاده و او را به نبوتش بشارت می‌داد. او حالا دیگر تنها محمد امین نبود، اکنون پیامبر بود و رسالتی عظیم بر عهده داشت، باید امتی میانه که الگویی برای امت‌های دیگر است را تربیت کند، باید در این راه با جهالت مردم، با کفر و شرک مبارزه کند و تا پای جان هم برود، سختی‌های زیادی در انتظارش بود و او همه این‌ها را خوب می‌دانست!

حتی می‌دانست که پس از رحلتش وصی‌اش تنها می‌ماند و فاطمه آزرده خاطر می‌شود از دست این مردم، اما او با وجود همه این‌ها مامور به نجات انسان‌ها بود و باید رسالتش را انجام می‌داد. محمد(ص) حالا در نقطه عطف تاریخ بشریت ایستاده بود، بالاخره کامل کننده ادیان الهی، کسی که آدم ابولبشر به فرزندانش نوید آمدنش را در آخرالزمان می‌داد، کسی که عیسی ابن مریم بشارت نبوتش را داده بود، به پیامبری برگزیده و داستان اسلام شروع شد؛ کم‌کم خدیجه و علی هم آمدند و بعدها اسلام از غار حرا، از مکه سرزمین وحی، به جای جای جهان منتقل شد.

و حالا « اشهد ان لا الله الا الله و اشهد ان محمدا رسولله و اشهد ان علی ولی الله»

گاهی با خودم - با صدایی از جنس همان زمزمه‌هایی که کمتر جایی بازگوشان کردم- می‌گویم: چه رازیست در این جملات؟! این‌که چه سری است در مسلمان بودن؟ این‌که چرا من؟! به شانس و اقبال فکر نمی‌کنم چون که خوب می‌دانم که هیچ چیز اتفاقی نیست! نمی‌دانم اما فکر می‌کنم وقتی شهادتین را می‌گویم باید با کسانی که در ینگه دنیا شاید حتی این جملات به گوش‌شان نخورده تفاوتی داشته باشم. جایی خواندم که «حسین دو راهی تاریخ است بین بهشت و جهنم» و حسین هم مسلمان بود کسی که تمام ذرات بدنش به یگانگی خدا، رسالت پیامبرش و بر حق بودن وصیش شهادت می‌داد. او راهش را همان‌جا که شهادتینش را می‌‌گفت مشخص کرد. حالا می‌فهمم که گاهی باید تفاوت داشت،که گاهی نباید رنگ جماعت به خود گرفت و نباید حق را فدای مصلحت کرد!

============

پی نوشت: عید مبعث مبارک.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/٠٦
٠
٠
سلام:عیدبرشماهم مبارکباد.بسیار قشنگ و روان بود.متشکرم
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٣/٠٦
٠
٠
ممنون نظر لطف شماست عید شما هم مبارک
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/٠٦
٠
٠
عرشیان امروز زمین را لاله باران می کنند / خاک را خوش بوتر از از زلف نگاران می کنند/ آفرینش فیض از دیدار احمد می دهد / کعبه امروز سجده بر خاک محمد می نهد/ عید مبعث مبارک (بابت مطلبتون هم ممنون )
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٣/٠٦
٠
٠
خواهش می کنم عید شما هم. مبارک
hamta
hamta
٩٣/٠٣/٠٦
٠
٠
آفرین بر شما...:)) خواهی نشوی همرنگ... رسوای جماعت شو!!( مرحوم آیه الله بهجت )
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٣/٠٦
٠
٠
:))
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٣/٠٦
٠
٠
خیلی هم زیبا!عیدتون رو تبریک میگم!
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٣/٠٦
٠
٠
ممنون عید شما هم مبارک
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٣/٠٦
٠
٠
من باید تفاوتی داشته باشم... متنتون خیلی خوب بود و درست. عید شما هم مبارک :))
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٣/٠٧
٠
٠
خواهش. عید شما هم مبارک
amin20
amin20
٩٣/٠٣/٠٧
٠
٠
عید شما هم پساپس مبارک !!
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٣/٠٧
٠
٠
و همچنین
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨