دختری که هیچ نداشت!
سایه کمرنگ از خیالی که رفت...

دختری که هیچ نداشت!

نویسنده : سیده نعیمه زینبی

داستان همان داستان تکراری بود، از همان داستان‌هایی که دو نفر عاشق هم شده بودند و شاید یک نفر ...

دختر تمام زندگی‌اش را خلاصه کرده بود در یک آدم به ابعاد نهایتا 178 در 50 سانتی‌متر که وزنش در روی این کره خاکی با توجه به تمام قوانین نیوتن و گرانش و این‌ها به 75 کیلو گرم هم نمی‌رسید.

تمام آرزویش همین بود. دختر می‌توانست خیلی چیزها باشد، می‌توانست یک دختر برای پدرش باشد، یک خواهر، یک عضو از یک خانواده، یک دانشجو، یک کارمند، یک شهروند، یک نویسنده، یک برنامه نویس، یک دوست...

او می‌توانست بهترین باشد ولی او هیچ یک از این ها را نمی‌خواست. هیچ کدام از این‌ها دلخوشش نمی‌کرد. او هیچ کدام نبود و تمام توانی را که می‌توانست بهترین باشد صرف ساختن خیالاتی می‌کرد که هیچ کدامش را در دنیای واقعی نمی‌توانست داشته باشد.

دنیای او پر شده بود از اشباحی که او هر روز با آن‌ها زندگی می‌کرد، درد دل می‌کرد، صحنه‌های واقعی را بازسازی می‌کرد و هر بار که فکر می‌کرد آن را جور دیگری می‌ساخت و به پایان می‌رساند. طوری که از یک داستان هزاران مشابه داشت و هرکدامش ختم به یک پایان شیرین می‌شد.

گاهی گذشته را مرور می‌کرد جاهایی را که دوست نداشت حذف می‌کرد و جاهایی که دوست داشت را پررنگ می‌کرد و گاهی به آینده می‌رفت که نکند چیزی اتفاق بیفتد که او آن را نساخته باشد .

 

جالب این بود که در واقعیت، داستان هیچ وقت آن طور که او پیش بینی می‌کرد پیش نمی‌رفت و هر بار که به آن آدم واقعی می‌ر‌سید رفتار او با آن آدم رویاهایش متفاوت بود. او حتی حرف‌هایی را که بارها در ذهنش مرور کرده بود از یاد می‌برد. انگار اتفاقات طوری رقم می‌خورد که به او نرسد!

او هیچ وقت به دختر حرفی نزده بود. قولی نداده بود. حرف‌های بین آن‌ها از تمام حرف‌هایی که میان آدم‌ها رد و بدل می‌شود؛ معمولی‌تر بود.

آخر هم یک روز آن آدم تمام رویای یک دختر را برداشت و با خود برد. او چیز خاصی با خود نبرده بود؛ او فقط خودش را از زندگی یک دختر کم کرده بود.

دختر ماند و یک دنیایی که هیچ نداشت. او تمام وقت و انرژی  را که می‌توانست بهترین باشد از دست داده بود، او هیچ نبود جز یک سایه کمرنگ از خیالی که رفت.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٣/٠٣/١٨
٠
٠
جالب بود/ هميشه آخر قصه يكي راهي شده رفته /يكي مبهوته و ياد روزاي رفته ميوفته
سايه
سايه
٩٣/٠٣/١٨
٠
٠
نالدم پاى كه چند از پى يارم بدوانى؟ من بدو مى رسم اما تو كه ديدن نتوانى! امان ازين خيالبافى هاى ما دخترا! جالب بود ممنون:)
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٣/١٨
٠
٠
بسیار زیبا.../ از یک داستان هزاران مشابه داشت و هرکدامش ختم به یک پایان شیرین می‌شد/
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠٣/١٨
١
٠
بعضی اوقات ناخواسته عقل جای خودش رو به احساس میده ... // ممنون عزیزم : )
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
چه بازیه عجیبیه!
r_riahi
r_riahi
٩٣/٠٣/١٨
٠
٠
ممنونم از مطلبتون آسمانـــــــ:ـــ)ـــــه
سهره
سهره
٩٣/٠٣/١٨
٠
٠
ز ی ب ا ب و د .........
a_zabbah
a_zabbah
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
گاهی اوقات زندگی با تخیل وتصور رویاهات شیرین تر میشه،اما.../ممنون از متن زیباتون:)
s_sali
s_sali
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
چقده سخته خدایا....... واقعا زیبا بود و تاثیر گذار. موفق باشید
javad agha
javad agha
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
یه جورایی وصف و حال من بود ممنون
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
لحظه ها رو که از دست بدیم دیگه رفتند...
admincheh
admincheh
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
او فقط خودش را از زندگی دختر کم کرده بود؛ با رویا هیچ چیز به آدم رحم نمی کنه ...
m_mousavi
m_mousavi
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
زیبا بود....مرسی
bahareh22
bahareh22
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
تچکرات:)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
خيال پردازي ها مفيدن به شرط اينكه درست وبجا ازشون استفاده بشه :) آدمی را فربهی هست از خیال/گر خیالاتش بود صاحب جمال/ور خیالاتش نماید ناخوشی/می گدازد همچو موم از آتشی/در میان مار و کژدم گر تو را /با خیالات خوشان دارد خدا/مار و کژدم مر تو را مونس بود/کان خیالت کیمیای مس بود......
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
به به ممنون عزیزم
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٣/٠٣/١٩
١
٠
چیزی نبرده بود که....شاید بشه گفت تمام احساس دختر رو با خودش برده....هعی....ممنون آسمانه جآنم...:)
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
به نظرمن باید اون طرف یکم بیشتر توجه میکرد وقتی یکی به ادم احساسی داشته باشه متوجه میشه یا باید کلا از اول رهاش میکرد یا نمیذآشت دل ببنده مممنون از مطلبتون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
سلام:گاهی اوقات وقتی تخیلات بیش از حد در وجودآدم است زندگی را از مسیر درست خارج میکند.تخیل خوبه ولی به اندازه که نه به غرور انسان لطمه بزنه ونه به زندگی متشکرم جالب بود.
neyosha
neyosha
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
او چیز خاصی با خود نبرده بود؛ او فقط خودش را از زندگی یک دختر کم کرده بود....هییییییی.... تشکرات:))))))))))))))))) مثل همیشه عالی بود:)
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات