پایان یک همراه...
یک روز معمولی بود که معمولی تمام نشد

پایان یک همراه...

نویسنده : سیده نعیمه زینبی

یک روز معمولی، شروع می‌شود. همه چیز معمولی، از اول صبح پیامک بازی و توضیح وقایع اتفاقیه برای فائزه!

شور و مشورت برای اتفاقات خوب و بد. جزوه هم جلویش باز است! منتظر است که خوانده شود ولی آن‌قدر بی‌محلی می‌بیند که حسابی به گوشی لعنت می‌فرستد که چرا برای محبوب شدنش مانع تراشی می‌کند. شاید احساسش این است که جناب گوشی جان؛ سوگلی شده‌اند میان این اسباب و اثاثیه بی‌جان!

ساعت 7 کلاس دارد؛ از خانه بیرون می‌زند. وقتی که چادر می‌آید تا قامت پوشش شود، حواسش پی حرف‌های سمت خدایی است که می‌گفت حتی اگر مال‌تان را زدند، ببخشید تا حداقل لقمه حرام نخورده باشد و راه برگشت داشته باشد. می‌گوید عجب دل بزرگی می‌خواهد بخشیدن!

اتوبوس شلوغ و درهم و بر هم است، در حالی که مانده است میان افکارش از میان جمعیت اتوبوس سوار؛ پیاده می‌شود و راهش را می‌گیرد به سمت ایستگاه مورد نظر!

می‌خواهد مطلبی جهت قدردانی از پدر جان بنویسد؛ جملاتش را بالا و پایین می‌کند! حواسش می‌رود که مریم پیامک داده بود و این روز را تبریک گفته؛ هوس می‌کند سر به سرش بگذارد؛ دستش به سمت کیف می‌رود و خالی بر می‌گردد.

گوشی‌اش نیست! نگاهش به سمت کیف می‌رود و می‌گردد. بعله! نیست. به همین راحتی همراهش را از او جدا کردند.

مثل آدم‌های دیوانه از جا می‌پرد و این‌ور و آن‌ور می‌رود؛ قید کلاس را می‌زند؛ آخر آدم بدون گوشی که کلاس نمی‌رود!

می‌گوید باید به خانواده و دیگران اطلاع بدهم؛ ناخودآگاه دستش به سمت کیف می‌رود و با خودش می‌گوید: با چی؟!

مثل آدمی می‌ماند که میان بیابان تنها مانده است و راه فراری ندارد؛ مثل کسی که از عزیزش دور مانده است، مغموم و مبهوت است .

شماره‌هایش که از شرق و غرب سر در می‌آورد؛ فیلم‌ها و عکس‌های تولد سه سالگی دختر خواهرش، نرم افزارهایش! وایبرش که تازه دو روزه شده بود! پیامک‌هایش، حتی یادداشت‌هایش که گاهی میان راه شروع می‌کرد به نوشتن، پرتقال دو نفره‌هایش! عکس‌هایش؛ صوت‌هایش! 

می‌رود کلانتری و مثلا گزارش می‌دهد...  

دارد فکر می‌کند به خوبی‌هایش؛ این‌که چقدر دوستش داشت و به او دلبسته بود. گاهی با خودش شوخی می‌کرد و خیال می‌کرد، آیندگان باید یک جا گوشی هم در بدن‌شان داشته باشند وحالا احساس می‌کند قسمتی  از وجودش نیست!

به ذهنش می‌رسد که چقدر نامرد بود دزد گوشی‌ام! و یادش می‌آید به یک بنده خدایی که در مصلای تهران کفش‌هایش را برده بودند؛ گفته، طرف دزد نبوده کفش‌ها را لازم داشته است. حالا جواب خودش را می‌داد که بنده خدا گوشی لازم بوده است و آشکارا می‌خندد!

بارها و بارها اتفاقات را مرور می‌کند، به منزل دوستش می‌رود، به کسانی که ممکن است نگران شوند اطلاع می‌دهد؛ به خاطر خنده‌هایش کسی دعوایش نمی‌کند.

همراهی را که دو سال بود با خنده‌ها و گریه‌هایش، حس‌های خوب و بدش، تلخی و شیرینی‌هایش، که با الفاظ و کلمات، همراهش می‌شد از دست داده بود !

بی‌چاره جزوه فکر کرد که اگر گوشی نباشد او را می‌خواند ولی نمی‌دانست حتی اگر او نباشد فکرش نمی‌گذارد لای جزوه‌اش را باز کند!

عزیز همیشه عزیز است؛ حتی اگر خودش نباشد فکرش هست!

امروز یک روز معمولی بود که معمولی تمام نشد!

راستی او دل بخشیدن دارد؟! 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sin germany
sin germany
٩٣/٠٤/٠٣
١
٠
واقعا گوشی جز جدانشدنیه زندگیه مدرن ما محسوب میشه..اگه گوشیم نباشه من چه کنم واقعا...اون سوال آخری خیلی قشنگ کرده مطلبو...ممنون
Mohammad JAVAD Ghandehari
Mohammad JAVAD Ghandehari
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
اره دقیقا / موافقم باهات شدید! گوشیم نباشه منم نیستم!!!! :دی
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
ممنونم تشکر فراوان
m_homauni
m_homauni
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
خیلی ممنون از مطلبتون:))))))))))))))))))))))))
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٤/٠٣
١
٠
یعنی یکی بیاد خونه ی منو خالی کنه اونوقت ببخشمش که حروم نخورده باشه؟؟؟؟؟؟؟؟ صد سال نمی بخشم!
Mohammad JAVAD Ghandehari
Mohammad JAVAD Ghandehari
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
خخخخخخخخ والا اگه اینجوری باشه همه میرن خونه ی همو خالی میکنن میگن طرف هم میبخشه پس حروم نیس!!!
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
چنين مردم به گوشي هايشان چسبيده اند انگار از چندي قبل هم گوشي داشته اند!!راستي زماني كه گوشي ها نبوده مردم چيكار ميكردند؟؟(خودمم همونطوريم ها
Mohammad JAVAD Ghandehari
Mohammad JAVAD Ghandehari
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
هیچی با دود به هم اس ام اس میدادن یا روی دیوار نقاشی میکردن!! یه با کبوتر sms میفرستادن!!!/
s_sali
s_sali
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
من که از تلفن همراه به شدت متنفرم. چون گوشی نسل جدید بوده زود پیدا میشه. گوشی یکی از دوستان رو دزدیدند طرف همین که به اینترنت وصل شد ردشو زدن.
m_arefi
m_arefi
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
دوست عزیز بخشیدن گوشی یک چیزی تو مایه های بخشیدن حریم شخصیمونه این روزا!مثل بخشیدن همون عکسا و فیلما و صوتایی که حرفش رو زدین.نمیشه بخشیدش.(: جمله ی خیلی قشنگی بود اگه درباره ی بعضی چیزا اجراش کنیم خوب می شه.مرسی.
E_H_H
E_H_H
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
واقعن اگه ی روز گوشیوجابزارم حس میکنم ی چی کمه.خیلی مهم شده واسمون
amin20
amin20
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
ممنون ولی من اصلا گوشی ندارم
Mohammad JAVAD Ghandehari
Mohammad JAVAD Ghandehari
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
مرسی از مطلبتون/منم اگه گوشیم نباشه سکته میکنم/یه ساعت گوشی نداشتم داشتم می مردم!!
neyosha
neyosha
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
پیدا نشده هنوز اسمانه....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آوین
آوین
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
آخ آخ که درد بدیه. دو سال پیش بود فکر میکنم، داشتم تو کوچه میرفتم و با دوستم تلفنی حرف میزدم که یهو یه دوچرخه سواری گوشیمو از دستم قاپید. منم نفهمیدم چی شد چی نشد که یقه شو گرفتم و به قول معروف گلاویز شدیم. توی اون لحظه اصلا فکر خطراتی که ممکن بود جونمو تهدید کنه نبودم و فقط گوشیمو میخواستم. از دستم در رفت و با دوچرخه ش که اونم سرقتی بود رفت تو خیابون و منم شروع کردم به جیغ و داد که دزد دزد بگیرینش... که خوشبختانه با کمک مردم گرفتیمش و تحویل مامورین کلانتری دادیم. البته من که گوشیمو پس گرفته بودم رضایت دادم. روز خیلی بدی بود و اون روز کلا قید کلاسای عصرمو زدم :(
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
تعلق خاطره ديگه نميشه كاريش كرد......اينجانب كه هميشه يه بكآپ از نرم افزاراراي گوشيم رو سيستم دارم.... عكس وفيلمم كه حتي يه مورد شخصي هم ندارم..اصلا در كل 2تاتصوير زمينه رو گوشيم سيو دارم...شماره هام كه رو سيم كارت سيو هست وبلافاصله بعد تعويض سيم كارت غير قابل دسترس ميشن....پيام هارو هم كه مهماش يادداشت ميشه الباقي هر 10 روز پاك ميشه.........آقا اصلا من راضيم بگين بيان گوشي منو بدزدن :))))))))))))
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤