عشق باطل / قسمت هفتم
یک داستان نوشته خودم

عشق باطل / قسمت هفتم

نویسنده : HAF

برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید.

 

نگین به تنهایی مجبور بود به خوابگاه برگردد چون دوستانش برای کاری زودتر برگشته بودند. هنوز زیاد از دانشگاه دور نشده بود که ماشینی با سه پسر که دو نفر جلو و یک نفر عقب نشسته بودند، مزاحمش شدند. یکی از آن سه گفت: بیا سوار شو خانوم خوشگله.

نگین توجهی نکرد.

ادامه داد: بهت بد نمی‌گذره!

ـ خفه شو عوضی. برو گمشو

نگین هر چه عقب و جلو می‌رفت آن‌ها ول کن نبودند که یک دفعه شهاب پسر بغل راننده را از پنجره بیرون کشید و تا جایی که می‌خورد کتک زد.

نگین: ولش کن؛ نزن غلط کرد؛ وای الان می‌کشیش

دو نفری ریخته بودند سر شهاب و شهاب همان پسر را گرفته بود و او را به روی کاپوت ماشین گذاشت.

پسر گفت: این قرارمون نبودا

شهاب: برا طبیعی بودنشه!

ـ پس بزار طبیعی‌تر بشه (وبا مشت محکم توی چشمش زد)

چند نفر ریختند و آن‌ها را از هم جدا کردند و سه پسر را سوار ماشین کردند و آن‌ها رفتند. دعوا تمام شد. شهاب با لب خونی و چشم کبود روی صندلی ماشینش (در حالی که در باز بود) نشسته بود و نگین رو به روی او.

نگین: واقعا ازتون ممنونم. ولی نباید دعوا راه می‌انداختید، ممکن بود...

 

شهاب: نه بابا خیالی نیست، بخاطر شما حاضر بودم یه عالمه کتک بخورم.

ـ بزنید بیشتر خوشحال کننده است.

نگین دستمالی را از کیفش بیرون آورد وبه شهاب داد.

نگین: بفرمایید

شهاب دستمال را گرفت و گفت ممنون. خون دهانش را پاک کرد وگفت: سوارشید برسونمتون.

ـ نه من جلوتر کار دارم، پیاده راحت ترم.

ـ خوب اونجا وایمیستیم!

ـ خیلی ممنون؛ بهتره سریع یه یخی بزارید روی چشمتون تا باد نکرده. خدانگه دار.

نگین به راحش ادامه می‌دهد که یکی از بچه‌های کلاس به او نزدیک می‌شود و می‌گوید: سلام

نگین: سلام

ـ ببینم نفهمیدی چرا رادمهر با دوستاش دعوا می‌کرد؟

ـ دوستاش؟!

ـ آره دیگه دوستای ترم بالائیش بودن

ـ چی؟

ـ چرا تعجب کردی؟ نفمیدی چرا؟

ـ نه،چون کار داشتم زیاد نپرسیدم

ـ خیلی خوب پس تا بعد

ـ خدافظ

نگین هم تعجب کرده بود هم مغزش اجازه فکر کردن نمی‌داد. با خود گفت: حالا می‌خوای سرِ نگینو کلاه بزاری؛ می‌دونم چی کارِت کنم!

 

روانشناس: می‌خواستی چی کار کنی؟

ـ اون موقع دلم می‌خواست جلوی همه زایش کنم اما یه جورایی دلم نمیومد. نمی‌دونم شاید...

ـ شاید چی؟

ـ شاید دلم نمی‌ذاشت

ـ خوب، تعریف کن

ـ یه روز...

مثل همیشه نگین و دوستانش بعد از اتمام کلاس به بوفه دانشگاه رفتند و بعد از آن‌ها شهاب و دوستانش آمدند. تمام صندلی‌ها پر بود، انگار بهانه‌ای برای شهاب؛ جایی برای شهاب نبود به جز صندلی میزی که نگین و دوستانش دور آن نشسته بودند.

محسن: الان وقتشه پسر...

شهاب: یعنی برم اونجا؟!

ـ آره دیگه...

امیر: این عرضه همچین کارایی رو داره؟خخخ

شهاب: به توهم که شده ثابت می‌کنم، محسن هوامو داشته باشی‌ها

ـ حَله داداش!

امیر(به کنایه): برو حتما می‌تونی...

شهاب به طرف میز می‌رود.

شهاب: اِ اِم! ببخشید،اونجا جا برای نشستن نیس، می‌شه این‌جا بشینم؟

نگین محل نمی‌دهد.غزل جواب می‌دهد: بله بفرمایید

ـ مزاحم نیستم؟

ـ اختیار دارید؛ صندلی‌ها رو که نخریدیم

بعد از چند دقیقه سکوت، غزل می‌گوید: آخ آخ...من یه چیزی تو کلاس جا گذاشتم! منیژه نمیای با هم بریم؟

منیژه: نه من راحتم، تو برو سریع برگرد

غزل از زیر میز به پای منیژه می‌زند.

منیژه: اوف. چرا... چرا منم باهات میام.

غزل بلند می‌شود.

نگین: کجا؟

ـ گفتم که.

ـ پس منم میام.

ـ نه بشین ما الان میایم

ـ غزل...

غزل دست منیژه را می‌گیرد و می‌برد.

نگین ساکت است. شهاب به محسن نگاه می‌کند و محسن با ایما واشاره می‌گوید: بگو دیگه...

شهاب: چقدر هوا خوبه...

ـ چقدر هوا دلیل خوبیه واسه شروع کردن حرف...

ـ راستش من واقعا نمی‌دونم چجوری شروع کنم.

ـ بهتر نیست از اون دعوای به ظاهر جان فدایی‌تون جلوی دانشگاه شروع کنید؟

ـ دعوا؟...

ـ یادتون نیست! به خاطر من مشت خورد پای چشمتون؟

ـ آهان! گفتم که من حاضرم بخاطر شما کتکم بخورم...

ـ بسه دیگه نمایش قشنگی بود

شهاب رو به محسن: فهمیده.

محسن (با دست): خاک تو سرت.

ـ معذرت می‌خوام من هر کاری کردم بخاطر شما بود.

نگین کیفش را برمی‌دارد و بلند م‌یشود که برود.

شهاب: خواهش می‌کنم، فقط چند دقیقه به حرفای من گوش بدید.

این داستان ادامه دارد...

===============

پ.ن: از آن‌جایی که تا حالا دانشجو نبودم، تمامی قسمت‌ها ساخته ذهنی‌ام است پس اگر اشتباه یا کم بودی هست مرا ببخشید.

اگر خدا بخواهد دو قسمت دیگر باقی است...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
م.ه
م.ه
٩٣/٠٣/٠٤
٠
٠
سلام تا قسمت بعد...
amin20
amin20
٩٣/٠٣/٠٤
٠
٠
تا قسمت بعد !! قشنگه
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/٠٤
٠
٠
بازم ذهن من رفت سمت شخصیت ها !عجب!خخخ تشکر فراوان شما حتما موفق میشوید ما به شما افتخار میکنم
HAF
HAF
٩٣/٠٣/٠٦
٠
٠
کدوم شخصیتو بیشتر دوس داری؟
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/٠٤
٠
٠
سلام: متشکرم از شما به امید دیدار.خوب بود
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٣/٠٤
٠
٠
عالی بود ...اصن اون چیزی که فکر میکردم ( یعنی چیزی که نیاز به نقد داشته باشه) نبود ...عالی بود ...منتظر بقیهشم هستم .... :)
HAF
HAF
٩٣/٠٣/٠٦
٠
٠
خداروشکر...
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٣/٠٤
٠
٠
تمام بش.وووووووووووووووووووو
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٣/٠٥
٠
٠
بهله.... شما دانشجو بشي پس چيا مينويسي....خيلــــــــــــــــي هم خوب.... سخت منتظريم ببينيم آخرش چي ميشه(^_^)
HAF
HAF
٩٣/٠٣/٠٦
٠
٠
خیالت جم دانشجو بشم دیه وقت سر خاروندن ندارم چه برسه بشینم داستان بنویسم برا جیم...
z-dadras
z-dadras
٩٣/٠٣/٠٥
٠
٠
تااینجاکه خیلی زیبابود،مشتاقانه منتظربقیشم.
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٣/٠٦
٠
٠
(:خخخخ این برای اول این ثسمت یعنی کتک کاری و اینا :دی ) داستان خیلی خوب داره پیش میره، آفرین به شما
HAF
HAF
٩٣/٠٣/٠٦
٠
٠
منون
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

زیر باران خنده با چشمان گریان ساده بود

٩٥/١١/٢٥
تا آن روز چقدر فاصله داریم؟

در حکومت امام زمان

٩٥/١١/٢٥
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
حیف شد

حیاط خانه ی مادرجون

٩٥/١١/٢٦
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
حالا نوبت من بود

نامه ای به خدا

٩٥/١١/٢٧
گاهی از پنجره بیرون را نگاه کن

به دنیا آمدیم تا به هم کمک کنیم

٩٥/١١/٢٧
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت دوم

٩٥/١١/٢٧
آمده بودم بنویسم...

دو دقیقه حواستان را به من بدهید لطفا

٩٥/١١/٢٦
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
از تو ممنونم

خدایی باش

٩٥/١١/٢٥
از عکس های پی در پی تا شاخ های اینستاگرامی

زندگی به سبک اینستاگرام

٩٥/١١/٢٥
من متخصص هستم!

راه اشتباهی

٩٥/١١/٢٧
باید به روایت‌ها چون حکایت‌ها احترام گذاشت؟

حکایت اندر روایت

٩٥/١١/٢٦
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
حرف هایی که شبیه دروغ هستند

واقعیت های دروغ نما

٩٥/١١/٢٦
تبلیغات
تبلیغات