کودک ما...
داستان کوتاه من

کودک ما...

نویسنده : مــــ

آن دختر بچه کودک ما نبود. اما همه از دیدن قیافه او شگفت زده می‌شدند، این صورت قطعا یکی از اهالی این خانه است. او به شما شباهت دارد. وقتی که به دنیا آمد مادرش روی تخت بیمارستان به او پشت کرد، نمی‌خواهم او را ببینم می‌ترسم دلبسته شوم. و آن وقت بود که پدر و مادرش در مرحله‌ای از جدایی، کودک خود را در دست سرنوشت رها کردند. هیچ یک از آن دو مسئولیت جسمی از خون خود را بر عهده نگرفتند.

روزگار، مرا انسان دوست، پروریده بود می‌خواستم خوبی کنم، فقط می‌خواستم او را بزرگ کرده و به خانواده‌اش بازگردانم. اما ما دلبسته شدیم. کودک ما لبخند شیرینی داشت. او خانه ما را سرشار از الوان سحرآمیز کودکی خود کرده بود. چشم‌هایم، دویدن‌هایش، شیرین زبانی‌هایش، موهای ابریشمی‌اش، گونه‌های سرخ و سفیدش، همه و همه را با تشنگی می‌بلعیدند. همسرم ناگاه چندین سال بُرناتر، جوان‌تر و شاداب‌تر شده بود. عشق او شوهرم را در محل کار بی‌تاب می‌کرد. چشم‌هایش ثانیه به ثانیه زندگی را به شوق دیدار او بر روی ثانیه شمار ساعت می‌دویدند. وقتی به خانه می‌رسید، کودکم پشت در اتاق، پنهان می‌شد، همسرم سرش را بر در می‌گذاشت و با شنیدن صدای کوچکی، او را می‌یافت و بدین ترتیب بازی پرسر و صدایی در خانه ما جریان می‌یافت.

همان دست سرنوشت که ما را بی‌اندازه خوشبخت کرده بود، چندی پیش زن و شوهر را پس از سه سال متارکه به همدیگر پیوند داد. کودک من شادی خانه آن‌ها شد. شوهر نگونبختم که سال‌ها شکسته‌تر شده است، با چشمانی تر، سر بر دری دیگر در محله‌ای غریبه می‌گذارد و انتظار شروع یک بازی پرسر و صدا و شورانگیز را می‌کشد.

م-دال

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٣/٠٤
١
٠
هیییییییییییییییییییی
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٠٥
٠
٠
:(
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/٠٤
١
٠
سلام:بسیار متشکرم از مطلبتون.
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٣/٠٥
١
٠
:(
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٣/٠٥
١
٠
بله وجود بچه ها تو زندگي نعمتيه بس بزرگ.... داستان تامل برانگيزي بود...
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٠٥
١
٠
چقدر غمنگیز بود
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٣/٠٥
١
٠
ممنان
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٣/٠٥
٠
٠
الان من چی بگم خب؟!!!
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٠٥
١
٠
نمیدونم. ممنون که تشریف آوردید.
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/٠٥
١
٠
تشکر فراوان
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٠٥
١
٠
از همه دوستان که دیدن کردند متشکرم.. --{@
s_soheily
s_soheily
٩٣/٠٣/٠٥
١
٠
سپاس. زیبا و بی نظیر بود.
mahshid
mahshid
٩٣/٠٣/٠٥
١
٠
ممنون
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٠٥
٠
٠
--{@
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٣/٠٣/٠٥
١
٠
خو آخه اینجوری که.........بدم میاد که بچشونو ول می کنن به امان خدا بعد که واز میبینن بچه هه بزرگ شده و ترگل ورگله میان ادعای مادرپدری می کنن......ایشش.........دستتون پرگل نویسنده ی گرامی:)
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٠٥
٠
٠
خواهش میکنم. اتفاقا این ماجرا هم واقعیت داره. بنده خدا بچه رو سه سال بزرگ کرد. کلی هم سختی کشید بدون اینکه یک ریال از پدر و مادر بچه بگیره و همه خانواده اش رو به بچه وابسته کرد. پدر و مادر بچه دوباره بعد سه سال عاشقانه هاشون گل کرد و بچه رو پس گرفتند. مرد خانواده که دبیر بود سکته کرد و دختر جوانشان هم افسردگی گرفت.
mahdieh.jahed
mahdieh.jahed
٩٣/٠٣/٠٥
٠
٠
چرا بچه رو بهشون پس دادن ؟:( روایی داستان بسیار زیبا بود وجذب کننده
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٠٥
١
٠
قانون میگه عزیزم. اونا پدر مادر واقعی بچه هستن.
r_riahi
r_riahi
٩٣/٠٣/٠٥
١
٠
تشکر میکنـــــــ:ـــ)ــــم
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٠٥
٠
٠
خواهش می کنم. شما همیشه لطف دارید.
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٠٥
٠
٠
ماهایی که همش کامنت میزاریم لطق نداریم ینی خخخخخخخ
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٣/٠٣/٠٥
٠
٠
تلخی داستان به کنار اما نوشته خوبی بود باز هم.ممنون.
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٠٥
٠
٠
ممنون. لطف دارید.
A_Kh
A_Kh
٩٣/٠٣/٠٦
١
٠
چه سخته.خانواده ام یه بار میخواستند یه بچه بگیرند بزرگ کنند اما از اینکه ممکنه پدر مادر بچه پیدا بشند پشیمون شدند.سخته از دست دادن بچه ای که یه عمر بزرگ کردند.به خاطر مطلبتون متشکرم.
maryam_f
maryam_f
٩٣/٠٣/١١
٠
٠
خیلی زیباو تلخ بود ممنون
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
این هم زیبا بود. واقعا تمایل دارید تحلیل کنم؟ اگر واقعا جازه مرور و تحلیل رو میدید خوشحال میشم کمکی هرچند کوچک کرده باشم. و در حد توان و سوادم بنویسم براتون. بطور کلی برای همه متون شما؟ یا داستان خاصی مد نظرتون هست؟ لطفا بگید. سپاسگذارم. و بفرمایید طراحی دوخت رشته دانشگاهی شماست یا دبیرستان؟
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
نقدی بر تیتراژ پایانی آخر قسمت از این سریال

هشت و نیم دقیقه

٩٥/٠٩/١٨