بسته سیاه
یک داستان کوتاه نوشته خودم

بسته سیاه

نویسنده : مــــ

روستای‌شان کوچک بود. از تعدادی خانه کاه گلی بزرگ با سقف‌های گنبدی و کوچه‌ای خاکی همراه با خار و خاشاک زیاد تشکیل شده بود. اطراف آن تا چشم کار می‌کرد بیابان بود. با این‌که باد شدیدی می‌وزید اما حسین دیگر طاقت وحوصله نداشت در خانه بماند، به همین خاطر هم اندکی دورتر از خانه‌ها روی ریگ‌ها نشسته بود و بیهوده آن‌ها را به اطراف پرت می‌کرد. مادرش و خواهرش حالا حتما کار جمع کردن پنبه‌ها را شروع کرده بودند. او امروز خود را به مریضی زده بود تا همراه مادرش به مزرعه نرود. از زمانی که پدرش در جاده روستا تصادف کرده و کشته شده بود، مادرش ناچار بود او را که کودکی بیش نبود همراه خود به مزرعه پنبه ببرد تا مخارج زندگی‌شان را تامین کنند. اما چون کار در مزرعه برای او سنگین بود، سعی می‌کرد از زیر آن شانه خالی کند. با خود فکر می‌کرد اگر آن‌ها هم مانند همسایه‌شان یاسر خان پول‌دار بودند دیگر مادر مجبور نبود به مزرعه پر از خاشاک برود و او و خواهرش هم لباس نو و غذای کافی داشتند.

پسر یاسر خان از صبح مراقب او بود. صبح در مورد نرفتن او به مزرعه سوال می‌کرد و حالا با کفش و لباس تمیزش کنار خانه‌شان که بزرگترین خانه روستا بود ایستاده بود. مدتی بود که از دور او را می‌پایید و بعد با دست اشاره کرد که به نزدش برود. حسین سریع از جایش پرید. گالش‌های کهنه‌اش را هراسان پوشید و به طرف پسر یاسرخان دوید. برای خانواده آن‌ها احترام زیادی قائل بود، چون آن‌ها پول‌دار بودند. اما مادر و عمو محمد از خانواده یاسر خان تنفر داشتند و هیچ وقت به آن‌ها سلام نمی‌دادند. عمو محمد می‌گفت خانواده یاسر آدم‌های پاک و درستی نیستند اما تا به حال دلیلی برای این گفته‌اش نیاورده بود. آن‌ها از این موضوع طفره می‌رفتند. او فکر می‌کرد که عمو محمد به علت این‌که آن‌ها پولدار هستند، حسادت می‌کند.

وقتی به پسر یاسر خان رسید آهسته و با خجالت خاک‌های پشت شلوارش را تکاند. او مردی تمیز و تنومند بود که حالا با تمام بد خلقی‌اش بر خلاف همیشه لبخند به لب داشت و همین هم عامل دیگری بود که بر شدت خجالت و پریشانی حسین می‌افزود. پسر یاسر خان گفت: حسین تو پسر خوب و پر تلاشی هستی کار توی مزرعه به درد تو نمی‌خورد. می‌خواهی برای من کار کنی، من هم در عوض به تو پول خوبی می‌دهم.

 

حسین مبهوت و ناباورانه به او خیره شده بود. مردی پولدار و صاحب چندین خانه بزرگ در آبادی‌های وسیع همسایه از او می‌خواست که با همدیگر کار کنند و صحبت از یک دست مزد خوب می‌کرد. پسر یاسر خان که با دیدن پسرک پریشان احساس رضایت می‌کرد ادامه داد: کار ساده‌ای است از تو می‌خواهم که یک بسته کوچک را تا آبادی بعدی برسانی در عوض من هم به تو مزد بیست تا کارگر مرد را یک جا می‌دهم.

پسرک حرف مرد را نمی‌فهمید. حقوق بیست تا کارگر! برای یک پسر بچه! برای حمل یک بسته به روستای بعدی! شاید اشتباه می‌شنید. اما نه، مرد بسته را هم با خود آورده بود و آن را بی‌معطلی در دستان کوچک و خاک آلود پسر قرار داد. بسته حدودا سه کیلو وزن و بسته بندی سیاه رنگی داشت. سپس نشانی مردی که باید بسته را تحویل می‌گرفت به پسرک داد و گفت که اگر پیش از ظهر بسته را تحویل بدهی به مبلغ دست مزد اضافه می‌کنم. پسرک مانند تیری که از چله بیرون بیاید بدون هیچ مخالفتی به طرف جاده روستا دوید. از شوق پول فراوانی که قرار بود به دست بیاورد با تمام توان می‌دوید و در جاده گرد و خاک به هوا بلند می‌کرد. تا نیمه راه و تا زمانی که با ناراحتی عمو محمد را از دور در جاده دید برای پولی که قرار بود به دست آورد، خیال‌پردازی کرد. عمو محمد او را دیده بود و حتما در مورد بسته از او سؤال می‌کرد. با این‌که نمی‌دانست که در بسته چه چیزی وجود دارد اما چون عمو از خانواده یاسر خان دل خوشی نداشت، بسته را پشت سر قایم کرد. قدم‌هایش را آهسته کرد. عمو محمد از این‌که در این موقع از روز او را آن‌جا می‌دید بسیار تعجب کرد. لحنش مهربان اما بازپرسانه بود. از حسین خواست که در مورد چیزی که پشت سر قایم کرده است جواب بدهد، چون پدر حسین کشته شده بود خود را در برابر فرزندان او مسئول احساس می‌کرد. حسین با اصرار عمو اعتراف کرد که بسته را از پسر یاسر خان گرفته است و خواست که با گفتن مبلغ قابل توجه دست مزد او را توجیه کند.

عمو محمد مردی تنومند با دستانی پینه بسته و صورتی آفتاب سوخته که حاصل زحمت بی‌وقفه‌اش درزمین‌های کشاورزی بود. عمو با شنیدن تمام ماجرا از عصبانیت مانند زغال سیاه شد. با یک دست بسته را  و با یک دست دیگر گوش حسین را گرفت و تا روستا حسین هر چه گریه و زاری کرد آن را رها نکرد. آن روز در روستا عمو بلوا به پا کرد. جلو همه اهالی روستا که از صدای فریاد عمو از خانه‌های‌شان بیرون آمده بودند، خانواده یاسر را تهدید کرد که اگر یک بار دیگر دور بچه‌های برادر مرحومش دیده شوند، خانه‌شان را بر سرشان خراب می‌کند. بعد رو به حسین کرد و گفت که اگر پدرت درتصادف کشته نمی‌شد مواد مخدر این مردک قاچاقچی پدرت را می‌کشت.

 

سال‌ها بعد حسین برای فرزندانش از عمو محمدش صحبت می‌کرد که اجازه نداده بود مزه پول مفت و ناپاک مواد فروشی زیر دندانش مزه کند، واگرنه تک تک موجودیت زندگی او را آلوده و او را به یک قاچاقچی حرفه‌ای بدل می‌کرد. حسین، پاکی زندگی‌اش را مدیون مردی بود که اگر چه آن روز از خود خشونت نشان داده بود اما به او یاد داده بود که به دست آوردن پول زیاد به قیمت جان مردم هیچ ارزشی ندارد. او برای همیشه از انسان‌هایی که برای منافع خود زندگی دیگران را به خطر می‌اندازند کینه به دل گرفت، چون هنوز مثل روز به یاد می‌آورد که پدر چگونه مادر بی‌پناهش را کتک می‌زد.

م-دال

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
سلام:خیلی عالی بود.انشاءا... که هیچکس دچار مال حرام نشه متشکرم
s_sali
s_sali
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
هر داستان از داستان قبل جذابتر...چندتا نکته به ذهنم امد اما فقط همین یک نکته رو بگم که مقدار مواد زیاد بود. یعنی معامله ی 3کیلویی توسط یه بچه انجام نمیشه. کاش مقدارشو کمتر میگفتید که قابل لمس تر باشه. خوب بود. موفق باشید
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
خیلی ممنون این داستان رو تقریبا یک سال پیش نوشتم شاید کمی ضعیف باشه. ولی این ماجرا در زمان کودکی برای پدربزرگم اتفاق افتاده. اون زمان قاچاقچی ها را مثل الان نمیگرفتند. و انتقال مواد بین روستاها توسط بچه ها انجام میشد و دستمزد خیلی خوبی هم پرداخت میشد. پس هر چقدر که می توانستند برای جابه جایی مواد بیشتری حمل میشد. البته الان هم کودکان زیادی مورد بهره کشی قرار می گیرند که البته روش آن متفاوت است. :(
سهره
سهره
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
وای چقد کوتاهه.... می بخشید ولی اگه بخام بخونم چشام نمرش 4 میشه ...خخخخخ
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
موضوع طوری بود که کوتاه تر نمی شد. بی خود نیست عینکی شده ام. :)))
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
من از 4 گزشته خدا مرگم بده کور شدم رفت
سهره
سهره
٩٣/٠٣/٢٥
٠
٠
پس اکثرا تو این سایت وضعیت مشابه منو دارن .......خخخخ
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
بعله خیلی قشنگ بود
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
قشنگ بود ممنون.........فقط کاش نتیجه گیری رو به عهده خواننده میذاشتین:)
t_gh
t_gh
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
قشنگ بود.ممنون
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٣/٢٣
٠
٠
هيــــــــــــــــــــــع...مصداق عيني اين داستان رو جايي ديدم... واقعا حقيقت تلخيه....خدا آخروعاقبت همه رو بخير كنه... مرسي از شما عبرت گرفتيم (^_^)
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٤
٠
٠
خوب بود ولی اون داستانی که در مورد اون پسره تو عروسی بودش رو خیلی دوست داشتم :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨