اولین امتحان
ی کداستان کوتاه نوشته خودم

اولین امتحان

نویسنده : مــــ

- «آن‌هایی که آن‌جا نشسته‌اند انسان هستند. آن‌ها موجوداتی دلیر و باهوش‌اند. آن‌ها هستند که این لانه‌های عظیم را برای زندگی کردن خود می‌سازند، لانه‌هایی که با هیچ باد و طوفانی خراب نمی‌شود. ما باید از آن‌ها سپاس‌گذار باشیم که این درختان زیبا را برای زندگی ما، در این ناحیه کاشته‌اند. آن‌ها صاحب عقل و هوش هستند و با استفاده از آن کارهایی را انجام می‌دهند که برایشان سود و منفعت به همراه دارد. انجام کارهای نادرست در زندگی آن‌ها جایی ندارد. همین دیروز از انسان‌ها شنیدم که نام آن ماده گرانب‌هایی که استفاده می‌کنند شیشه است. آن‌ها در وصف آن ماده پر ارزش می‌گفتند که بزرگ‌ترین لطفی که خداوند به آن‌ها کرده است وجود این ماده و بهره‌مندی آن‌ها از آن فرشته الهی است.»

جوجه گنجشک‌ها از لابه‌لای شاخ و برگ درخت کوتاه و تنومند به انسان‌های باهوشی که پشت بوته‌های اصلاح شده شمشاد نشسته بودند با تحسین خیره شده بودند. نگاه‌شان از دقیقه‌ای پیش که مادرشان صحبت کرده بود، در مورد این ماده پرستش آمیز شده بود. موجودات با هوش و استخوانی با کمرهای خمیده به آن ماده که داخل حباب‌های کوچک و تیره بودند پک‌های عمیقی می‌زدند و دود آن را در سینه حبس می‌کردند. بعد از این‌که آن را رها می‌کردند فضای پشت شمشادها آکنده از دود غلیظ و بدون بو می‌شد. گنجشک‌های ذوق زده در بالای سر آن‌ها به پرواز درآمدند تا آن فرشته زیبا را در آغوش بکشند. بعد از این‌که انسان‌ها به کار خود پایان دادند حباب‌ها را پای شمشادها مخفی کردند و همان جا مشغول صحبت شدند.

آن‌ها رفتار عجیب گنجشک‌ها را، لذت جویی که برای همه موجودات دنیا شرع است می‌دانستند و خود را توجیه می‌کردند. اما لحظه‌ای بعد که یک نفر سلانه سلانه آمد و خبر داد که مأمورها دارند می‌آیند همه توجیه‌ها را فراموش کردند و پا به فرار گذاشتند. گنجشک مادر و جوجه گنجشک‌ها که از رفتن موجودات باهوش مطمئن شدند، پر کشیدند و پای شمشادها به زمین نشستند. بعد با کمک همدیگر یکی از حباب‌ها را از زیر بوته‌ها بیرون کشیدند. درون حباب گلابی شکل را لایه‌ای سیاه رنگ پوشانده بود. مادر به نمایندگی از همه به لایه سیاه نوک زد و تکه‌ای از آن را که جدا شده بود بلعید. سپس جوجه گنجشک‌ها منتظر ماندند تا مادر هم مانند انسان‌ها باهوش و دانا شود. ثانیه‌ای بعد ماده خارق العاده اثر کرد. مادر ابتدا لرزشی کرد، بعد در حالی که رعشه گرفته بود روی زمین افتاد و برای همیشه خاموش شد. گنجشک‌ها مدت‌ها بر روی جسد مادر پرواز کردند. اما او دیگر بلند نشد. ولی آخرین درس و بزرگ‌ترین درس را به جوجه‌هایش آموخت که هر چیز ارزش امتحان کردن را ندارد. حتی اگر به خیال مادرشان ماده‌ای شگفت انگیز و خارق العاده باشد.

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
t_gh
t_gh
٩٣/٠٣/١٨
٠
٠
افرین ومرحبا بر این مطلب.ممنون از شما
mahboobeh
mahboobeh
٩٣/٠٣/١٨
٠
٠
ممنون
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٣/١٨
٠
٠
یک چیز خنده دار یک چیزی شبیه به داستانیه که امروز قبل از اومدن به اینجا نوشتم:)
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٩
١
٠
زیاد هم خنده دار نیست. ما گنجشک های زیادی دور و برمان داریم که با اشتباهاتشون تباه می شن و کسی عبرت نمی گیره. البته من قصد موعظه ندارم با این مطالب. ولی دلم می سوزه برای مادری که الان مدتیه به خاطر سهل انگاری پسر 19 سالش و دوستان نامروت سلول های مغزی اش از بین رفته اند. و حالا مثل یک عقب مانده توی خانه افتاده و مادر بیچاره با چشمای تر از اون مراقبت می کنه.
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
خانم مدال عزیز ...کامنت رو با دقت نخوندید...عرض کردم یک چیزه خنددار.. خنده اش تو اینه که من یک چیز مشابه مثل این نوشتم فقط همین...وگرنه ادامه ماحرا تلخ بود!!!!!!
سهره
سهره
٩٣/٠٣/١٨
٠
٠
خخخخخ .. جالب بود و آموزنده
a_zabbah
a_zabbah
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
بله...؟ممنون از مطلب زیبا و مفیدتون:)
s_sali
s_sali
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
سلام.موضوع داستانتون مثل همیشه بکر و زیبا بود اما من با اجازه تون نکاتی دارم.<<متاسفانه یکی از دوستان دوران کودکیم به خاطر یه اشتباه تو دام این مواد شیطانی اسیر شد و من چون تلاش بسیاری کردم واسه ترکش اطلاعاتم بدک نیست راجع به این ماده ی شیطانی >>به نظر من شما به عنوان نگارنده ی این داستان باید این اطلاعات رو که با یه سرچ از اینترنت بدست میاد قبل از نگارش داستان میداشتید. 1.دود شیشه رو حبس نمیکنن چون شیمیایی هستش و از طریق لثه جذب میشه.2 . دودش خیلی غلیظ نیست.3 . دود ناشی از شیشه بو نداره به همین علت تاکید میشه که سرکشی به افراد گرفتار زیاد باشه.4 .وسیله ی استعمال شیشه گلابی شکل نیست و شبیه لوله ی ازمایشگاه هستش با یه گردی در یک طرفش و پایپ نام داره. 5 . جرمی که درون وسیله ی استعمال جمع میشه سفید مطلق هستش و رنگه دیگه ایی نداره... بانو مدال من از طرفداران داستانای شما هستم و به همین علت با دقت میخونمشون و معتقدم سلیقه ی شما در انتخاب موضوع و فوق العادست.به طرز بینظیری تصویر ذهنی ایجاد میکنید.روال داستاناتون میزان هستش هر چند این داستان نیمه ی دومش بهتر بود.و در شخصیت پردازی هم رقیب ندارید اما اگه راجع به موضوع یه سرچ هم در اینترنت بکنید دیگه حرف نداره.از اینکه زیاد حرف زدم ببخشید و از اینکه اون موضوعات رو یاداوری کردم عفو کنید اما باور کنید من به قدری به داستاناتون و قلمتون علاقه دارم که همیشه منتظر داستانای شمام.امیدوارم همیشه مثل الان موفق و تو اوج باشید. (راستی اون دوستم هم الان شکر خدا پاکه و دانشجوی ارشده ایشالا همه از این بیماری نجات پیدا کنن)
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
از دقت شما دوست عزیز متشکرم. اما من کمی در زمینه مواد مخدر تحقیق داشته ام: برای مطالعه به این صفحه از سایتم مراجعه کنید: http://www.blog.1nevisande.ir/1392/08/01/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A8%D8%AD%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D8%A2%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%AE%D8%AF%D8%B1/ همه ی معتادها آنقدر پاستوریزه نیستند که از پایپ استفاده کنند. برخی از حباب لامپ برای این کار استفاده می کنند. در این صورت در ته حباب رسوبی شیری یا سیاه رنگ باقی می مونه که باز هم قابل استعماله. که البته داخل مطلبی که نشانی دادم موجوده. دود حاصل از مت یا شیشه بی رنگه. باز هم خیلی ممنونم. و به خاطر اشکالات معذرت می خواهم.
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
خوشحالم که اینقدر دوست خوبی هستید. :)
s_sali
s_sali
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
بانو مدال اتفاقا 99% معتادا از پایپ استفاده میکنن و پایپ قیمتی نداره اصلا... به خاطر فضای سایت ترجیح میدم دلیلش رو نگم اما اگه خواستین میگم اما درسته گاهی از لامپ استفاده میشه که خیلی کمه که این هم دلیل داره. جرمه داخلش رنگه خوده دوده شیشه ست و خوده دود هم مثل بخاره اب هستش.ممنون حتما همین الان به ادرسی که دادین سر میزنم اما نکاتی که گفتم مشاهداتم بوده. هر چند اینا مهم نیست و مهم اینه که داستانتون بینظیره و فوق العادست. واقعا خوب مینویسید. ممنون من همینطور و امیدوارم همیشه همین راهو ادامه بدین چون اینده ی داستاناتون یه چیزی بیشتر از موفقیته.
javad agha
javad agha
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
ممنون
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
مدال جون افرین
amin20
amin20
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
بسیار جالب ممنون !
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
بهله :) عبرت گرفتيم... مرسي از شما وقلم تواناتون (^_^)
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
به به خیلی هم عالی دستت طلا ابجی
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
شما هميشه ما رو شرمنده ميكنين!!
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
دشمنتان شرمنده. چرا شرمنده باشید؟
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
اخه ما داستان بخونيم يا خجالت !! افرين واقعا به شما!
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
از همه دوستان عزیز برای نقدهای مفید و انرژیهای مثبت شان متشکرم. :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/١٩
٠
٠
سلام:خیلی خوب بود متشکرم
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٣/٢٠
٠
٠
از کجا به کجا رسیدید تو داستان :دییی آفرین به شما
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
سوژه ای بسیار جذاب، زاویه دیدی عالی و پایانی قشنگ داشت. در فرم اجرا هم کاش کمی بیشتر وسواس به خرج میدادید. افعالی مانند: بود، شد، است، و .... دو مرتبه پشت سر هم استفاده نشوند بهتر است. تنوع لغات سلاح دست نویسنده است.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨