گناه شیطان
غروری که می‌سوزاند

گناه شیطان

نویسنده : مَد

آشفته و پریشان حال بودم. دیروز با مادرم دعوا کردم و مصرانه تصمیم گرفتم از او عذر خواهی نکنم. اما همین که چشمانم به چشمانش دوخته می‌شد، دلم می‌لرزید و دهانم تلخ می‌شد.

طاقتم که طاق شد کوله بار سنگین غرور را گرفتم که بر زمین بگذارم، صدای نعره سهمگینی به هوا برخاست. ابلیس در کنارم ایستاده بود و کوله باری بر پشت داشت به غایت رفیع و بزرگ. التماس کرد کوله را بر زمین نگذارم. دست‌هایش می‌لرزید و صورتش ماتمی اسف بار داشت. پرسیدم: «چرا؟»

گفت: «مدت‌ها تلاش کردم تا بر شانه‌ات بنشانمش». با عصبانیت کوله بار را بر زمین گذاشتم. ناله‌ای کرد و کمرش خمیده‌تر شد. گفتم: «کوله بار غرورت را بر زمین بگذار». خنده تلخی کرد و گفت: «زمانی که می‌توانستم انجام ندادم، حالا دیگر چاره‌ای نیست. می‌دانی عیب شما آدمیان همین است. پدر و مادرت هم تا به این خاک سقوط کردند، همین کار را کردند و به او بازگشتند. گاهی من هم دلتنگ او می‌شوم ولی زمانی باقی نیست».

خوب که نگاه کردم دیدم شعله‌هایش از جنس آتش جنیان نیست، همان آشفتگی و در به دری مرا داشت اما بسیار مهلک‌تر. آتشی که ذره ذره وجودش را می‌مکید. مکیدنی بی پایان. راهی شد که برود. به سختی قدم برمی‌داشت. نگاهش که کردم اندکی دلم به حالش سوخت. رفتم که به مادرم بگویم «مرا ببخش»، همین اندازه ساده و نجات بخش.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٣/٠٤/٠٨
٠
٠
اهممممم........خوب بود.........وصف شیطانش قشنگ بود با تموم وجو بیچارگیشو حس کردم
blue girl
blue girl
٩٣/٠٤/٠٨
٠
٠
واقعا عالی بود!گاهی اوقات غرورمون نمیزاره حتی واسه اشتباهاتمون عذرخواهی کنیم!دمتون چای!
f_vatani
f_vatani
٩٣/٠٤/٠٨
٠
٠
خیلی عالی بود ممنون....
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٤/٠٨
٠
٠
دلت به حال ابلیس سوخت؟
faride
faride
٩٣/٠٤/٠٩
٠
٠
گمونم!!!
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٤/٠٨
٠
٠
عجب ها!!!! شيطون چه كارا كه با ادم نميكنه!:| ممنون مدال جون مثل هميشه خوشگل و تپل و اعلى بود مطلبت!
amin20
amin20
٩٣/٠٤/٠٨
٠
٠
عجب جالب نوشتید
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٤/٠٩
٠
٠
سلام: عالی عالی بود.متشکرم
s_sali
s_sali
٩٣/٠٤/٠٩
٠
٠
قسمت شیطان جالب بود... مثل همیشه خوب بود. موفق باشید
s_haghighi
s_haghighi
٩٣/٠٤/٠٩
٠
٠
خیلی خیلی عالی بود اجازه هست از متنتون استفاده کنم ؟؟؟
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٤/٠٩
٠
٠
وای نگین چن وقت پیش با مامانم قهر کردم اوووف اصن بی دلیل بغض میکردم ولی خو همین غرورنمیذآشت برم معذرتخواهی چون خیلی دلگیر بودم ولی دیگه یهو چشمامو بستمو رفتم ببقشید گفتم تموم شد الان یاده اون موقع افتادم خیلی خوشمل بود ممنون
faride
faride
٩٣/٠٤/٠٩
٠
٠
°_°
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٤/٠٩
٠
٠
خدانکنه که یک عذرخواهی ساده برامون از کندن کوه هم سخت تر بشه!
admincheh
admincheh
٩٣/٠٤/٠٩
٠
٠
غرور زیـاد آتیشش خیلی تنده و همه چی سوز..
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٣/٠٤/٠٩
٠
٠
آفریـــــن تصمیم ِ خوبی گرفتی *:) غرور تنهــــآ چیزی ِ که من نمی تونم درک کنم *:)
Sara-amd
Sara-amd
٩٣/٠٤/٠٩
٠
٠
واقعا فوق العاده بود متن...اينكه شيطان برنگشت ولى ما برميگرديم ولى خلقت انسان با شيطان قابل مقايسه نيست
neyosha
neyosha
٩٣/٠٤/٠٩
٠
٠
خیلی خووووووووووووووووووووب بود:) تصمیم خوبی هم بود:) تشکرات(:
z-dadras
z-dadras
٩٣/٠٤/٠٩
٠
٠
خیلی زیبابود،ممنون
m_homauni
m_homauni
٩٣/٠٤/٠٩
٠
٠
عاااااالیییییییییییییییی:)مرسی عزیزم
judy_abbott
judy_abbott
٩٣/٠٤/٠٩
٠
٠
خیلی قشنگ بود خیلییییییی......شیطونم خوب سخنرانی میکنه ها
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٤/٠٩
٠
٠
ممنون موفق باشی عزیز جون
m_arefi
m_arefi
٩٣/٠٤/٠٩
٠
٠
عالییی بود.باهات موافقم:(رفتم که به مادرم بگویم «مرا ببخش»، همین اندازه ساده و نجات بخش.)
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات