خوش گذرانی
یک داستان کوتاه

خوش گذرانی

نویسنده : مــــ

- سعید، خدا لعنتت کند. نفس نمی‌کشد! حتما مرده است. پاشو فرار کنیم.

سعید سرش را به عقب انداخت و با صدای بلند قهقهه سر داد و خودش را با دست و پای باز روی زمین سنگلاخ پهن کرد. دانه‌های درشت عرق روی پیشانی‌اش زیر نور مهتاب می‌درخشیدند.

امیر وحشت زده، پدرام را تکان می‌داد و با صدای بلند به سعید فحش و بد و بیراه تحویل می‌داد. تا سر حد مرگ ترسیده بود. فکرش جز این‌که بطری خالی را از آب جوی پر و روی سر دوستش خالی کند به هیچ چیز دیگر نمی‌رسید. دوست داشت هر چه زودتر به خانه برود و فارغ از افکار دیگر راحت بخوابد، اما پدرام مرده بود!

سعید دیوانه شده بود و همه چیز به هم ریخته بود. صدای خنده سعید مثل پتک توی سرش می‌خورد. قلبش از ترس به شدت می‌تپید و بی‌اختیار اشک می‌ریخت.

سعید لحظه‌ای دست از خندیدن برداشت. از روی زمین بلند شد و با صدای گرفته گفت: چرت و پرت نگو پدرام، تو که زنده‌ای! پاشین، پاشین، مسخره بازی بسه. می‌خوام ببرمتون یک جای باحال. سلیقه من مثل شما دیوانه‌ها نیست که کنار جاده خوش گذرونی کنم. بعد تلوتلو خوران به طرف موتور سیکلت قرمزش که سایه‌اش روی زمین قد کشیده بود رفت و سعی کرد آن را از روی جک بردارد اما تعادلش را از دست داد و با موتور داخل جوی عمیق آب افتاد. همراه با صدای بلند، آب جوی به همه جا پاشید.

سعید ناله‌ای کرد ولی قدرت بلند شدن نداشت. امیر برای بار آخر پدرام را تکان داد بعد گریه کنان به سمت سعید رفت اما آن‌قدر کرخت و سنگین بود که نتوانست کوچکترین حرکتی به او بدهد. بدون این‌که  فکری کند یا به پشت سرش نگاه کند با سرعت تمام شروع به دویدن کرد. تمام مدت اشک ریخت، سرش داشت از درد منفجر می‌شد. اشک و آب بینی‌اش با هم قاطی شده بود و یقه‌اش را خیس می‌کرد.

دیشب که سعید به او پیشنهاد نوشیدن تفننی را داده بود، نباید قبول می‌کرد اما کنجکاوی‌اش کار دستش داده بود. شب را در یک محله پایین‌تر از خانه‌شان داخل یک خانه خرابه گذراند و در بیداری کابوس مرگ پدرام بارها به سراغش آمد. پدر و مادرش حتما فکر می‌کردند او شب را در خانه پسر خاله‌اش پدرام گذرانده است. تا حوالی ظهر از ترس از پناه گاهش بیرون نیامد. ظهر خبر این‌که پسرها را در جاده یافته بودند در تمام محله پیچیده بود. چون موتور سیکلت را پیدا نکرده بودند مردم یک کلاغ را چهل کلاغ کرده بودند که دزد از تاریکی شب استفاده کرده و به پسرهای بیچاره و بی‌خبر که در کنار جاده ایستاده بودند حمله کرده است. بعد آن‌ها را به شدت مجروح کرده است تا جایی که سر سعید شکسته و پدرام به اغما رفته بود.

م-دال

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/٠٨
٠
٠
سلام:جالب و البته غمناک .مایۀ تأسف است که جوانان تجربه های تلخ دیگران را امتحان میکنند. آزموده را آزمودن خطاست. ازشماهم سپاسگزارم
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
بله درسته. ممنون که سر زدید.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
سلام:خواهش میکنم وظیفه بود.هردیدی بازدید ئاره .متشکرم
r_riahi
r_riahi
٩٣/٠٣/٠٨
٠
٠
ممنونم از مطلبتونـــــ:ــ)ـــ
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
خواهش میکنم. :)
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/٠٨
٠
٠
اینا چیزی خوردن دیگه از اون چیز بدا چیز و میگم خخخ جالب بود ممنون
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
بله به قول مادرم زهرماری. :دی
A_Kh
A_Kh
٩٣/٠٣/٠٨
٠
٠
استفاده از تجربه دیگران بهتر از نتیجه آخر میتونه باشه.متشکرم :)
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
جوونی فصلیه که باید سر به سنگ بخوره. البته خودم رو میگم.
N_kiarad
N_kiarad
٩٣/٠٣/٠٨
٠
٠
هااااع؟!؟ وا.. وا.. واقعي... ب.. بوود؟!
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
ممکنه واقعی باشه. از این اتفاق ها متاسفانه می افته.
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٣/٠٨
٠
٠
هههههههههههه.اهم خوب برای این مطلب عرض کنم که:جلب بود.مرسی
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
ممنون از محبت همه دوستان...
maryam_f
maryam_f
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
خوب چی بگم؟واقعاکه به اونایی که ازین چیزامیخورن .....:) ممنون بابت مطلبتون
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
بیشتر از روی کنجکاویه... سرزنش کردن فقط باعث میشه خودمون هم در معرض آزمایش قرار بگیریم. البته از نوع الاهی. ممنون که سر زدید.
s_kiani
s_kiani
٩٣/٠٣/٠٩
١
٠
خدا رو شکر تاحالا هر کاری هم کرده باشم سراغ زهر ماری نرفتم
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
خدا رو شکر. مراقب جوونی مون باشیم.
a_bigham
a_bigham
٩٣/٠٣/١٠
٠
٠
اره داداش ادم بمیره ولی زهر ماری نخوره چاخان
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١٠
٠
٠
چاخان چرا؟؟؟؟
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/١١
٠
٠
مگه میشه پسرا چاخان نکنن خخخخخخخخ
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/١١
٠
٠
چرا نمیشه. همه مون آدمیم دیگه.
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
داستان خوبی بود. باید ما بیشتر مراقب باشیم. تشکر
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
بله. سپاسگذارم.
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
يعني به خاطر خوردن زهر ماري مرده بوده؟ فكر نكنم زهر ماري كشنده باشه
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
نمرده. ولی چون من به شخصه در مورد مواد مخدر تحقیق داشتم از کسی که مصرف می کرده و ترک کرده خاطره تلخ اولین مصرفش را شنیدم. تقریبا به همین صورت بوده.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
بايد عبرت گرفت....جوونيو هزار خامي ديگه....خدا هممونو به راه راست هدايت كنه...مرسي از شما جالب بود (^_^)
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
خواهش میکنم...
Am-SpringSell
Am-SpringSell
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
ممنون.خوب بود و غمناک بود. باید عبرت گرفت :)
neyosha
neyosha
٩٣/٠٣/٠٩
٠
٠
غم انگیز بود.....تشکرات:))
hamid_f
hamid_f
٩٣/٠٣/١٠
٠
٠
هرکاری تاوانی داره،موقع انجام دادنش باید به فکر اونجاشم بود.ممنون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣