راننده تاکسی
داستان کوتاه نوشته خودم

راننده تاکسی

نویسنده : مــــ

خیابان‌ها خلوت بود. زمستان همراه بادهای سرد و خشک از راه رسیده بود و ستاره‌های سفید و سرد بر آسمان می‌پاشید. خانه‌ها پالتوی سفید بر تن، هر کدام با شروع سرما شعله‌ای گرما بخش در دل خود برافروخته بودند. دانه‌های برف بی‌گناه، از بهشت بر زمین آدمیان هبوط می‌کردند. گروهی بلند پروازانه بر بلندا می‌نشستند و گروهی فروتنانه خاک پای آدمیان می‌شدند.

و اما قطرات بارانی که از این انجماد می‌رهیدند خود را در آغوش شیشه‌های گرم ذوب می‌کردند. شیشه‌های گرم ماشین‌هایی که گاه و بی‌گاه دسته‌ای از برف‌ها را از کف خیابان درو می‌کردند. راننده تاکسی با خود فکر می‌کرد این برف و سرما امروز مردم را اسیر خانه‌ها می‌کند، پول شیر خشک بچه را از کجا بیاورم؟! همان‌طور بی‌هدف در خیابان‌ها حرکت می‌کرد. گاهی وقتی از کنار یک چتر به دستِ بی‌توجه عبور می‌کرد از سرعت خود می‌کاست. اما چون سال‌ها بود که فرمان در دست و پدال در زیر پا به خیابان‌ها سر زده بود نمی‌دانست چه اندازه چکمه به پا و چتر در دست به صدای خرد شدن دانه‌های برف گوش دادن لذت بخش است.

به یکی از خیابان‌های اصلی پیچید. مردم فکورانه در زیر چترها پناه گرفته بودند و به سوی مقصد حرکت می‌کردند. مردمی که در ایستگاه‌ها ایستاده بودند چشمِ انتظار به دیدن هیکل اتوبوس‌ها دوخته بودند و بخار می‌کردند. مردی که جدا از جماعتِ منتظر، به سوی ماشین‌ها دست تکان می‌داد شکار خوبی بود. به او که رسید توقف کرد. مرد خود را داخل ماشین جا داد و سرما و بوی نم را در فضای آن رها کرد. مقصدش خارج از شهر بود.

راننده تاکسی خوشحال شد که امروز پول همه خریدهایش جور می‌شود. تکه‌هایی از دانه‌های برف به هم چسبیده خود را از آسمان بر روی سر آن‌ها پرت می‌کردند و برف پاک کن بر روی آن‌ها خنجر می‌کشید. خیابان‌های سرما زده را طی کردند و به جاده خارج از شهر رسیدند، بیابان‌ها در زیر لحاف ضخیم برف به خواب زمستانی رفته بودند و رویای بهاری زیبا و تن پوش لاله گون می‌دیدند. ساعتی بعد خانه‌ها در دامنه تپه‌ای سفید پوش کم‌کم شروع شدند. مرد که خشک و گرم شده بود به در باغی اشاره کرد تا راننده توقف کند. از تاکسی پیاده شد تا از داخل باغ پول بیاورد و کرایه را حساب کند. مرد در بزرگ و سیاه باغ را که با برف سایه روشن خورده بود، کمی باز کرد و به داخل رفت. راننده در میان حصاری که از بوران دور نگهداریش می‌کرد تنها شد. زمانی دراز به تک منظره سفیدپوش دیوارهای آجری چشم دوخت. درخت بی‌برگی که از بالای دیوار باغ میزبان سرمای منجمد بود به او دهن کجی می‌کرد. شاید به تنهایی او طعنه می‌زد. احتمالا او درختی بود که همراه سایر دوستانش به خواب زمستانی رفته بود تا سرما را فراموش کند، سنگینی برف‌ها را از یاد ببرد و رؤیای خورشیدی تابان و آفتابی سوزان ببیند.

صبر راننده به سر آمد. فرا رسیدن تاریکی شب او را هراسان کرده بود و بالاخره از مأمن گرم خود بیرون کشیده شد. مسافر او را فراموش کرده بود. مردم این دوره زمانه چقدر فراموش کار شده بودند. باد پر قدرت به داخل کاپشنش پیچید وتن او را بی‌اختیار به لرزیدن وادار کرد. دانه‌های برف تاج سرش شدند. پاهایش تا زانو در آب و برف فرو رفت و کفش‌های تمیزش خیس و منجمد شدند. با اکراه و سختی خود را به در باغ رساند. دستگیره سرد در را لمس کرد و خود را برای گلایه و شکوه آماده کرد. در روی پاشنه چرخید. مات و متحیر روی منظره خشک شد. قدرت جنبیدن و پلک زدن نداشت. پشت در باغ خیالی، بیابانی بی‌انتها و سفید پوش و درختی تنها و خشک به او دهن کجی می‌کردند. رد پاها از برف پر شده بود و مسافر او به ناکجا آباد رفته بود. بدنش از عصبانیت گرم شده بود و باز با خود فکر می‌کرد: پول شیر خشک بچه را از کجا بیاورم.

===============

(م-دال)

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سهره
سهره
٩٣/٠٢/٢٩
٣
٠
متن تان واقعن زیبا بود و تشبیهاتش واقعن قشنگ.....
m_dehnavi
m_dehnavi
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
ممنون دوست عزیز. لطف دارید....
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/٢٩
٣
٠
عجب تشبیهات زیبایی مخصوصا اولش عالی بود تشکر فراوان
m_dehnavi
m_dehnavi
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
ممنون. شما بانوی انرژی مثبت جیم هستید. :)
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
خخخخخخخخخخخخ میشه بگب من بانوی چی هستم؟
r_riahi
r_riahi
٩٣/٠٢/٢٩
٢
٠
واقعا زیبا بود، تشکر میکنــــــــــ:ـــ)ــــم
m_dehnavi
m_dehnavi
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
تشکر. ممنون که سر زدید.
r_riahi
r_riahi
٩٣/٠٢/٢٩
٢
٠
واقعا زیبا بود، تشکر میکنــــــــــ:ـــ)ــــم
s_soheily
s_soheily
٩٣/٠٢/٢٩
١
٠
عالی.موفق باشید.
m_dehnavi
m_dehnavi
٩٣/٠٢/٣٠
٠
٠
ممنون. بزرگوارید.
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
مامانه مگه خودش بچه رو شیر نمیداد.حداقل میگفتین پوشک خاهر
m_dehnavi
m_dehnavi
٩٣/٠٢/٢٩
١
٠
O_o مگه شما کجا زندگی می کنید که شیر خشک استفاده نمی کنن. یک شوخی اندر احوال محصولات بچه: هنر پیشه ی کمدی شوروی سابق (یاکف اسمیروف) میگوید:وقتی برای نخستین بار به قصد گردش از کشورم خارج شدم,هرگز تصور وفور نعمت را در سوپر مارکت های غرب نکرده بودم.درسفر اول پودر شیر را دیدم که کافی بود آب به آن افزوده شود تا شیر خوشمزه ای بدست آید.پودر پرتقال را دیدم که با افزودن آب به آن,آب پرتقال درست شود و سپس پودر بچه را دیدم و با خود گفتم:آه که اینها چه مردمان خوشبختی هستند!
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/٣٠
٠
٠
ما داخل خارج
s_soheily
s_soheily
٩٣/٠٢/٣٠
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخ لطیفه قشنگی بود.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/٢٩
١
٠
سلام: خیلی قشنگ بود متشکرم
m_dehnavi
m_dehnavi
٩٣/٠٢/٣٠
٠
٠
خواهش میکنم چشمها و احساساتتان قشنگ می بیند.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/٣٠
١
٠
سلام: شما لطف دارید.متشکرم
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٢/٣٠
١
٠
خيلــــــــــــــــــــــي هم قشنـــــــــــــــگ (^_^) خيلي راحت ميشد تصوير سازيش كرد...انگار اونجا حضور داشتم... مرسي از شما جذاب بود.
m_dehnavi
m_dehnavi
٩٣/٠٢/٣٠
٠
٠
سپاس که وقت گذاشید.....
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٢/٣٠
١
٠
خیلی جالب بود همزمان با خوندن متن زیبای شما موزیک "خاطرات" از آلبوم "تنها در باران" همون راد رو هم داشتم گوش میدادم که به نظرمن اصلا فوق العاده با متن شما مچ بود :)) این لینک دانلودشه: http://azerila.persiangig.com/.tfCW7xxI0d/audio/68.mp3 | خیلی ممنونم عالی بود.
m_dehnavi
m_dehnavi
٩٣/٠٢/٣٠
٠
٠
ممنون از احساسات ژرف شما عزیزان که صرف مطالب بنده می کنید....داستان هایم در صف انتظار هستند باز هم سر بزنید....
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٣/٠٢/٣٠
١
٠
قشنگ بود ولی اگه یکم ساده تر بود قشنگ تر بود به نظرم.اما خب متن زیبایی بود.ممنون.
m_dehnavi
m_dehnavi
٩٣/٠٢/٣٠
٠
٠
بله شما حق دارید. در زمینه ساده نویسی کمی مشکل دارم.. انشاالله با نقد داستان هایم توسط دوستان عزیز برطرف بشه.
N_kiarad
N_kiarad
٩٣/٠٣/٠٤
١
٠
اشكم در اومد! واقعا افرررين افرين
B_yohann
B_yohann
٩٣/٠٣/٠٥
١
٠
جمله اخریت باعث شد بغض بیرحمی گلو مو بگیره خدا هیچ مردی رو شرمنده زن وبچه اش نکنه مرررررسیییی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
این اسم " راننده تاکسی " برای ما سینمایی ها یادآور فیلم معتبر و مشهور مارتین اسکورسیزی میتونه باشه. اومدم اینجا یه سر و گوشی آب بدم جذب اسمش شدم، خوندم؛ بی نظیر بود. موفق باشید خانم. عالی می نویسید.
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٨/٠٣
١
٠
خیلی ممنون. من زیاد فیلم نگاه نمی کنم. خوشحال می شم منتقد داستان هایم باشید.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠