کاغذ خشک کن
یک داستان کوتاه

کاغذ خشک کن

نویسنده : مــــ

یک کاغذ خشک کن کوچک که ترس نداشت. وقتی که آن را روی زبانش گذاشت، گربه همسایه که بی‌شرمانه از پنجره باز وارد خانه‌اش می‌شد روی پاهایش نشسته بود و با هر نوازش صدای خرخر آسوده‌ای سر می‌داد. این گربه ندانسته همدم تنهایی روز و شبش شده بود. اوایل از دیدن گربه مزاحم عصبانی می‌شد و به صاحب بی‌موالاتش تذکر می‌داد اما تنهایی در خانه‌ای کوچک و بی‌روح برایش بیش از حد آزار دهنده بود. موهای قهوه‌ای زیر دستش کمر خم می‌کردند و گربه به آرامی به خواب می‌رفت. مدتی به همان حالت ماند، از نوازش آن موجود چاق و مهربان لذت می‌برد. کاغذ خشک کن را در آورد و داخل فنجان خالی قهوه انداخت. کمی شانه‌هایش رعشه گرفته بود. موهای درخشان گربه را هم تار می‌دید. گربه بی حال را به آرامی روی کاناپه گذاشت و کمی آب نوشید تا حالش بهتر شود.

گرامافون پدر بزرگ را که قدیمی‌ترین وسیله صوتی خانه‌اش بود روشن کرد. قلبش به شدت می‌تپید و بدنش عرق می‌کرد. لیوان را روی تخت رها کرد. لیوان چرخید و با صدای بلند کنار پایش به زمین افتاد و شکست. قهقهه خنده سر داد و احساس سرخوشی و بی‌خیالی تمام وجودش را پر کرد. به تدریج فضای خانه آکنده از موج‌های رنگی می‌شد. نت‌های موسیقی از لبه شیپور گرامافون سرازیر شدند و روی بته جقه‌های فرش ریختند. کمد بوفه رنگ و رو رفته و مبل‌ها و تابلوهای عکس‌های خانوادگی در پی هم روی فضایی آکنده از رنگ‌های در هم ریخته شناور بودند و گردبادوارانه می‌چرخیدند.

کم‌کم وحشت وجودش را فرا گرفت. دیدن اشیایی که جان می‌گرفتند، دیوانه‌وار پای می‌کوبیدند و در هم ادغام می‌شدند، دلش را مالش می‌داد. پشت دیوار آشپزخانه پنهان شد و همان جا که سنگر گرفته بود زانو زد و بالا آورد. فوجی خون از دهانش روی سرامیک‌ها سرازیر شد. با ناباوری دست به زیر دهانش برد و از پشت دیوار به وسایل افسار گسیخته که آرام گرفته بودند خیره شد. از میان درخشش رنگ‌هایی که مدام در حال تغییر بودند، شبح رنگ پریده مادرش ظاهر شد و با ردایی سیاه به طرف او هجوم آورد و در حالی که برگه کارنامه تحصیلی او را در هوا تکان می‌داد فریاد زد: افتضاح، افتضاح، سر افکندگی، سرافکندگی. شبح مادر به سرعت تغییر کرد و به حیوانی درنده با  آرواره‌هایی قوی مبدل شد و به طرف آشپزخانه حمله کرد. او به سرعت کارد بزرگ آشپزخانه را چنگ زد و با تمام قدرت در گلوگاه حیوان وارد کرد. حیوان زوزه‌ای کشید و کوچک و کوچکتر شد. کارد را رها کرد و با تمام توان به سوی در دوید. پایش روی ماده ای لزج سر خورد و سرش محکم به کف برخورد کرد. الوان در جلو چشمش تیره و تار شدند.

***

 هوا به سپیده صبح روشن بود که چشم‌هایش را با بی‌رمقی باز کرد. کف آشپزخانه و روی سرامیک‌های سرد بدنش به شدت کوفته و خشک شده بود. کنار پایش خرده شیشه‌های یک لیوان و تکه کوچکی از یک کاغذ خشک کن پراکنده شده بود. همه چیز عادی بود، وسایل سر جای خود خاموش بودند و رنگ‌های مات حکایت از سال‌ها یکنواختی داشتند . فقط یک نفر کنارش روی زمین استفراغ کرده بود و یک حیوان درنده چاق و مهربان با موهای قهوه‌ای، انتهای آشپزخانه در خون خود غلتیده بود.

م-دال

====================

 *پاورقی:

ال.اس.دی : LSD «کاغذ خشک کن، حبه قرص، سفر، نقطه‌هاي ريز، شيشه پنجره، آسمان آبی، اسید» كه در سال 1943 توسط آلبرت هوفمن كشف شد، قوي‌ترين ماده توهم زايي است كه تاكنون شناخته شده است. ال. اس. دي از قارچي كه بر روي چاودار يا ساير غلات رشد مي‌كند؛ به دست مي‌آيد.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
blue girl
blue girl
٩٣/٠٤/١٥
٠
٠
مرسی!خییییلیم خوب!
رهاااااااا
رهاااااااا
٩٣/٠٤/١٥
٠
٠
بد بود
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٤/١٦
٠
٠
چه صراحتی.....O_o
m_homauni
m_homauni
٩٣/٠٤/١٥
٠
٠
مث همیشه عالی بوود عزیزم میسیییییییییییییییی
سحر بانو
سحر بانو
٩٣/٠٤/١٥
٠
٠
مثل همیشه پر از توصیفت زنده و عالی:)
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٤/١٥
٠
٠
عالی بود لذت بردم ممنون ابجی
bablack313
bablack313
٩٣/٠٤/١٥
٠
٠
پرداختِ قشنگی بود...
m_moradian
m_moradian
٩٣/٠٤/١٥
٠
٠
عجب بابا!
r_riahi
r_riahi
٩٣/٠٤/١٥
٠
٠
خیلی ممنونم مدالیــــــــ:ـــ)ـــــــــون عزیز
vesal
vesal
٩٣/٠٤/١٥
٠
٠
جالب بود ..مرسی
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٤/١٥
٠
٠
جالبناک بود
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٤/١٥
٠
٠
ابجى خعلى قشنگ بود ياد يك كارتون غمگين افتادم! يه لحظه دلم گرفت! هعى هعى هعى روزگار! مدال جوووووونم مثل هميشه تپل و چاق بود مطلبت ! تچكرات اجى
a_zabbah
a_zabbah
٩٣/٠٤/١٥
٠
٠
ممنون...باحال بود:)
Sara-amd
Sara-amd
٩٣/٠٤/١٥
٠
٠
چقد متنش خوب بود نويسنده ش كيه؟؟ مثل رماناى خارجى بود
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٤/١٥
٠
٠
دست شما مرسی. تمام داستان ها نوشته ی خودم هستند. :)
Sara-amd
Sara-amd
٩٣/٠٤/١٥
٠
٠
طفلى گربه:(
amin20
amin20
٩٣/٠٤/١٥
٠
٠
عجب !!ممنون !
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٤/١٥
٠
٠
سلام من نتوانستم بخوانم يك نفر خلاصه ميكرد
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٤/١٦
٠
٠
چرا نتونستید بخونید؟
maede
maede
٩٣/٠٤/١٥
٠
٠
همون اول رفتم سراغ پاورقی واسه همین داستان لو رفت فهمیدم همش توهمه! :( ولی خوب نوشته بودی.آفرین.
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٤/١٥
٠
٠
پاورقی خیلی متن بلند بالایی بود. حذف شده اند.
z-dadras
z-dadras
٩٣/٠٤/١٥
٠
٠
جالب بود،مرسی
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٤/١٥
٠
٠
جالب بود!کم مفهومم بود بهتر بود یک تصویر روشنتر به خواننده ارائه میدادید!!
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٤/١٥
٠
٠
الان چی شد؟ مادرشو کشت یا گربشو!؟ یا هیچکدام؟
s_sali
s_sali
٩٣/٠٤/١٦
٠
٠
عجب مخدر هایی وجود داره... خیلی عالی بود بانو مدال... موفق باشید
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٤/١٦
٠
٠
بله اتفاقا در کتاب از روی دست رمان نویس که مدتی قبل می خوندم. در مورد این مخدر از یکی از نویسندگان سوال شده بود. و ایشون صراحتا گفته بود که خیلی از نویسندگان از این مخدر برای تجربه هایی متفاوت برای نوشتن استفاده می کنند. البته خیلی بد آموزی داشت. نمی دونم چرا آدم رو چرا اینقدر وسوسه می کنند. خخخخخخخخخخخخخخخخخ
s_sali
s_sali
٩٣/٠٤/١٧
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ. حالا اگه واسه لذت نباشه و واسه ی انتقال حس به مخاطب باشه که اشکال نداره!!!!!!!!خخخخخخخخخخ. بله.درسته. مورد هم دیده شده. متاسفانه راجع به بازیگرا هم شنیده میشه این مسائل...
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٤/١٧
٠
٠
مهم اینه که دلت پاک باشه. مثلا اومدیم مردم رو نصیحت کنیم. خخخخخخخخخخخ
s_sali
s_sali
٩٣/٠٤/١٧
٠
٠
دقیقا... خخخخخخخخخخخخخخخخخ
h.naderi
h.naderi
٩٣/٠٤/١٦
٠
٠
باز هم یک داستان کوتاه معرکه؛ فقط خانم دهنوی بقیه داستان کوتاه ها به کجا رسید؟ قرار بود بلند ها رو کوتاه کنید و برامون بفرستید.
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٤/١٦
٠
٠
بله درسته. ولی باشه برای یک یا دو هفته ی دیگه. فعلا مشغول نوشتن یک داستان بلند هستم که باید تا آخر ماه تحویل بدهم. باز هم تشکر از الطاف شما. :)
samira_h
samira_h
٩٣/٠٤/١٦
٠
٠
خلی قشنگ بود ... چند لحظه ترسیدم نکنه منم یه روز معتاد بشم خخخخ
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٤/١٦
٠
٠
اگه کنجکاو هستید مراقب خودتون باشید. :))
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٤/١٦
٠
٠
امان از از مخدر جات.... داستان جذابي بود...مثل هميشه عالي...مرسي از شما...به اميد موفقيت بيشتر وبيشتر :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨