بوی لذیذ
داستان کوتاه نوشته خودم

بوی لذیذ

نویسنده : مــــ

سالن گرم و خشک و بزرگ بود. صدها کریستال براق را به شکل خوشه انگور در آورده بودند و در جای جای سقف آویخته بودند. کریستال‌ها نور لامپ‌های طلایی و تابانی را که محصور کرده بودند باز تاب می‌کردند و شکلی ماورائی به وجود می‌آوردند که چشم برداشتن از آن را برای او تقریبا غیر ممکن می‌کرد. اما آن‌جا چیزهای شگفت انگیز دیگری هم وجود داشت. آن‌جا صندلی‌های نرمی وجود داشت که روی آن‌ها کمرت درد نمی‌گرفت و اگر کسی چندین ساعت هم روی آن‌ها می‌نشست احساس راحتی می‌کرد و مثل چوب خشک نمی‌شد. صندلی‌ها گرداگرد میزهایی با رومیزی طلایی چیده شده بودند و پشت همه آن‌ها پاپیون‌هایی با همان رنگ نصب شده بود که جرئت را از پسرک می‌گرفت که به راحتی در آن‌ها آرام بگیرد.

خدمتکارها مدام در حرکت بودند و از خانم‌های بزک کرده و خود نما و مردان کروات به گردن و با شکوهی پذیرایی می‌کردند که با خط اتوی لباس‌های‌شان می‌شد تمام میوه‌های بی‌نظیری که او در عمرش لب به آن‌ها نزده بود و در سالن موجود بود را پوست گرفت. صدای موسیقی زنده سالن را از جا برداشته بود و نهیب باران خشمگینی که خود را به شیشه پنجره‌های بلند می‌کوبید در خود حل می‌کرد. پنجه کفش‌های ورنی درخشان و مشکی‌اش را در زیر میز به موزاییک‌های ژله‌ای فشار می‌داد و با حرکت رنگ‌ها و آمیخته شدن آن‌ها با هم لذت غیر قابل توصیفی همه وجودش را پر می‌کرد.

لحظه‌ای منتظر خدمتکار ماند تا برای معده حساسش غذایی سفارشی بطلبد و در همان حال پاپیون روی یقه لباس سفیدش را مرتب کرد و مثل یک شاهزاده با جبروت اما گرسنه به گروه آدم‌های بی‌خیال که مشغول رقصی مضحک بودند چشم دوخت. ناگهان در گوشش احساس سوزش کرد و توأم با آن از روی صندلی کنده شد. -«کی این پسره گدا رو این‌جا راه داده است؟» شخصی که گوشش را با تمام قدرت گرفته بود او را از محوطه پر از موسیقی و رنگ‌های شگفت آور دور کرد.

- «برو گم شو. دوست ندارم فکر کنند اقوام ما از آدم‌های گدا و بی‌سر و پایی مثل تو هستند.» و او را به بیرون از سالن عروسی هل داد. حالا هم دلش و هم بینی‌اش به همان شام معمولی هم راضی شده بودند اما او دیگر به آن هم دسترسی نداشت. به پاهایش که چشم دوخت همان کفش‌های کهنه که دهان باز کرده بودند را دید. خبری از پاپیون سیاه و لباس سفید تمیزش هم نبود. زیر باران راه پارک را در پیش گرفت. قطره‌های باران از فرق سرش که به زیر افتاده بود می‌چکیدند و با خود فکر می‌کرد که چطور از کریستال‌های درخشان و رنگ‌های متحرک کف سالن و زیبایی‌هایی آن‌جا که مهمترین‌شان بوی دل انگیز یک غذای شکم پر کن و لذیذ  بود، برای دوستانش تعریف کند که به دروغ گویی متهم نشود.

م-دال

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
r_riahi
r_riahi
٩٣/٠٢/٣١
٢
٠
ممنون خانوم دهنوی از داستان لذیذتونــــــ:ـــ)ــــ
m_dehnavi
m_dehnavi
٩٣/٠٢/٣١
١
٠
خواهش می کنم. ممنون که سر زدید...
M-N-SONEI
M-N-SONEI
٩٣/٠٢/٣١
١
٠
زیبا بود امیدوارم ادامه بدید
m_dehnavi
m_dehnavi
٩٣/٠٢/٣١
٠
٠
ممنون. داستان هایم توی صف انتظار هستند....کمی تنبلی می کنم. ولی به امید خدا حتما ادامه میدهم تا پیشرفت کنم.
s_soheily
s_soheily
٩٣/٠٢/٣١
١
٠
قشنگ و خواندنی. به نظرم دیروز حق شما بود که اول بشید.
m_dehnavi
m_dehnavi
٩٣/٠٢/٣١
٠
٠
ممنون. این طور نفرمایید دوستان مطلب برگزیده را پسندیده بودند. :)
b_farahani
b_farahani
٩٣/٠٢/٣١
١
٠
خیلی قشنگ بود. کیف کردم . میسی. :)
m_dehnavi
m_dehnavi
٩٣/٠٢/٣١
٠
٠
خواهش می کنم. ممنون که زحمت خواندن رو تقبل کردید.
b_farahani
b_farahani
٩٣/٠٣/٠١
١
٠
برای تو می نویسم ... تویی که هر بار می بینمت غم تلخی در وجودم تازه می گردد... تویی که حاصل بی رحمی روزگاری ... تویی که تکه نانی را با سرما و گرمای هوا، می خری ... تویی که کودک کاری ... تویی که شب ها به جای ناز بالش کودکانِ پول، آجر و سنگ زیر سر کوچکت می گذاری ... تویی که فقر را با آن دستان کوچکت احساس کردی ... تویی که نه سیاست بلدی، نه دروغ پردازی :((
m_dehnavi
m_dehnavi
٩٣/٠٣/٠١
٠
٠
متن زیبایی بود. ولی کاش واقعا آدمها به خصوص خود بنده واقعا به فکرشون باشیم. بتونیم کمکشون کنیم یا حداقل اینکه اونقدر غرق تجملات نشیم که اونها رو به چشم حقارت نگاه کنیم.
hamid_f
hamid_f
٩٣/٠٣/٠١
١
٠
زیبا بود،ممنون
m_dehnavi
m_dehnavi
٩٣/٠٣/٠١
٠
٠
خواهش می کنم. نظر لطف تونه.
m_dehnavi
m_dehnavi
٩٣/٠٣/٠١
٠
٠
در ضمن دوستان این داستان کوتاه برگرفته از یک ماجرای واقعیه. که جلو چشم نزدیکانم اتفاق افتاده. پسر فقیری رو که وارد سالن عروسی شده بود هنگام شام، گرسنه از سالن بیرون انداخته بودند. خانواده ای که صاحب مجلس بودند خانواده ی خیلی پولداری نبودند. این ماجراها جلو چشم ما هم می افته اما چون سرمان به مسائل دیگه ای گرمه، به چشم نمیاد.
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٣/٠١
١
٠
داستان جالب و قشنگی بود ممنونم.
m_dehnavi
m_dehnavi
٩٣/٠٣/٠١
٠
٠
خواهش میکنم لطف دارید.
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٠١
١
٠
خیلی جالب بود افرین اینده داری
m_dehnavi
m_dehnavi
٩٣/٠٣/٠١
١
٠
خخخخخخخخخخخ ممنون ذوق مرگمان فرمودید. برای آینده اش پیش می رویم.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/٠١
١
٠
سلام: قشنگ بود.متشکرم
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/٠١
٢
٠
به به عجب مطلب زیبایی! خیلی هم عالی و جالب به قول دوستان قلمتان پاینده باد آبجی گلم
amin20
amin20
٩٣/٠٣/٠١
٠
٠
عجب بنده خدا
سهره
سهره
٩٣/٠٣/٠٢
١
٠
وا....!!!
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٠٢
٠
٠
چی وا..............!!!!
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٣/٠٣/٠٢
١
٠
به نظرم از داستان قبلیتون مفهومی تر و ساده تر و قشنگ تر بود.ممنون.
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٠٢
٠
٠
ممنون. نظر لطفتون است. -؛{@
N_kiarad
N_kiarad
٩٣/٠٣/٠٤
١
٠
شما با داستان هاتون أشك ادمو در ميارين و اين هنر ميخاد افرين!
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٣/٠٥
١
٠
مثل قبلي خيلي عالي تصوير سازي شده بود.....احسنت..... مرسي از شما لذت برديم (^_^)
علی
علی
٩٣/٠٣/٠٦
١
٠
واقعیت تلخی که به زیبایی تصویر شده بود ...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨