وحدت مهره ها
تقدیم با عشق به امیرالمومنین

وحدت مهره ها

نویسنده : مــــ

کلاس که تمام شد، همه به سمت در هجوم بردند. فقط بوی عطر تندی ماند و صندلی‌های خالی. استاد برگه‌ها را روی میزش دسته میکرد. من ماندم تا در مورد پایان نامه‌ام از استاد ایده‌ای بگیرم. خودم را جمع و جور کردم. از میان صندلی‌های خالی به سمتش رفتم. حواسش به من نبود. گفتم: "استاد؛ من ایده‌ای برای پایان نامه‌ام ندارم." استاد تسبیح فیروزه‌اش را که همیشه به همراه داشت به سمت کیفش برد، که در آن قرار دهد. تسبیح به لبه میز گیر کرد و پاره شد. دانه‌های فیروزه‌ای روی زمین ولو شدند. هر کدام به سمتی پریدند و زیر میز و صندلی‌ها پناه گرفتند. استاد اخم‌هایش درهم رفت. تنها سه دانه روی زمین پس از شیطنت فراوان آرام گرفتند. کیفم را روی میز گذاشتم و به دنبال دانه‌ها زیر صندلی به کنکاش پرداختم. استاد لبخندی زد و گفت: "علی آقا زحمتتون شد." و برای یافتن دانه‌ها به سمت‌ام آمد و ادامه داد: "این هم ایده." به شوخی استاد خندیدم.

 

-"شوخی نبود؛ ببین علی آقا. امام علی(ع) می فرماید:

«مسلمانان مانند مهره هایی هستند که با یکدیگر متحد شده و به یکدیگر پیوند داده شده اند، اگر این رشته از هم گسسته شود، مهره ها پراکنده و هرکدام به سویی خواهند افتاد و هرگز جمع آوری نخواهند شد.» البته شاید ما بتوانیم تمام مهره‌های تسبیح من را پیدا کنیم که البته بعید نیست که تعدادی هم گم شوند؛ ولی این بستگی به موقعیت هم دارد. زمانی هست که موقعیت مثل الان مانند روز روشن و داخل فضای بسته است یعنی دشمن نمی‌تواند از موقعیت سوء استفاده کند و مسلمانان با عقل و تدبیر و داشتن رهبری فرزانه همه مهره ها را دوباره متحد کرده تا به جامعه آسیب نرسد. همان طور که رهبر فرموده اند:"شیعه و سنی با هم برادرند." و بدین صورت از تفرقه آنها جلوگیری می‌کنند. اما وقتی موقعیت طور دیگری است شب است و فضای باز، یعنی حصاری نیست. در این صورت دشمن از موقعیت ما آگاه است. اگر ما دانه ها، به ریسمان الهی چنگ نزنیم داخل فضای شب و تیرگی سرنگون شده و هرکدام به گوشه ای از فضای باز و تاریک می افتیم، ممکن است داخل گل و لای و لجن فرو رویم و برای همیشه در این لجنزار مدفون شویم.»

من در حالی که دانه ای دیگر را پیدا کرده بودم با خوردن جرقه ای در ذهنم با علاقه ای بیشتر به استاد خیره ماندم:

-"علی آقا شما می دانید ام اس چیه؟؟!! ام اس یک نوع جنگ داخلی است. جنگی بین گلبولهای سفید یا نیروی دفاعی بدن و سیستم عصبی که همان سیستم اطلاع رسانی است رخ می‌دهد یعنی بدن بر علیه خود عمل میکند. نتیجه این جنگ بی حسی تمام بدن و عدم تعادل فرد است. در این جنگ تمام بدن ضرر می‌کند. چون قسمتی از بدن درصدد از بین بردن بخشی دیگر بر می‌آید. اتحاد این دو و همکاری آنها باعث تعادل جامعه و بدن می شود. عقل و منطق و دین میگوید تفرقه نه تنها موجب پیشرفت نیست بلکه باعث ایجاد شکاف و اختلاف و اذیت و آزار خویش و دیگران و هدر دادن نیروهاست و این یکی از اصول جاویدانی است که باید در در تمام کارهای اجتماعی و عملکردهای سیاسی مورد توجه دقیق باشد. حالا ایده گرفتید؟؟

من در حالی که همه‌ی دانه‌های فیروزه‌ای را پیدا کرده بودم توی دستان استاد می‌ریختم با خوشحالی گفتم:« بله استاد؛ ما همه‌ی دانه ها را پیدا کردیم و همچنین ما مهره های عاقلی هستیم که با هم متحد می مانیم. موضوع پایان نامه‌ام را نقطه‌های اشتراک میان شیعیان و اهل سنت قرار می‌دهم. از کمکتون خیلی ممنونم.»

و با این عزم جزم که بهترین پایان نامه سال را تحویل بدهم کلاس را ترک کردم.

م-دال

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
سلام استدلال استاد در مورد ام اس زیبا و خواندنی بود / متشکرم
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٤/١٩
٠
٠
خیلی ممنون. ولی من تا حالا استادی نداشتم. :)))))))) تمام مطلب از خودم است.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٤/١٩
٠
٠
سلام:جالب بود.امیدوارم که پایان نامه ای عالی آماده کنید.موفق باشید.ممنون
s_sali
s_sali
٩٣/٠٤/١٩
٠
٠
بعضی از دولتای همسایه پایه های حکومتشون بر مبنای این تز قدیمی هستش که < تفرقه بنداز و حکومت کن> و یکی از عوامل مشکلات زیادشون و یه سری جنگای داخلی هم همین تفکر خودشونه. واقعا فقط با اتحاد یه جامعه حرکت رو به جلو خواهد داشت... داستان خیلی زیبایی بود بانو مدال. البته به عنوان کسی که خیلی به قلم. توصیفاتتون.داستاناتون و تصویر سازی ذهنیتون برای مخاطب علاقه دارم.یه تفاوت زیادی بین این داستانتون و داستانای قبلیتون دیدم.تخصصی در این زمینه ندارم اما خیلی واسم عجیبه که حس میکنم این داستانتون یه فرقای اساسی با بقیه داستاناتون داره..! داستان خوبی بود بانو مدال... موفق باشید
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٤/١٩
٠
٠
واقعا ممنون از شما. این فقط یک دستنوشته ی مناسبتی بود.
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٤/١٩
٠
٠
کلید اسرار ، این قسمت دانه ی تسبیح ^__^
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٤/١٩
٠
٠
شما هم مثل برادر من به کلید اسرار خیلی ارادت دارید :)
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٤/١٩
٠
٠
نه والا ، ارادتی نیس ، یهو یادم افتاد ^__^
admincheh
admincheh
٩٣/٠٤/١٩
٠
٠
مدال جـآن نمی دونم چرا اما افت زیادی نسبت به داستانای قبلیت داره !تشبیهات خاص و توصیفاتت کم رنگ شده بود توش !
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٤/١٩
٠
٠
چون این داستان نبود. مثلا چند ماه قبل می خواستم مطلبی مقاله وار به مناسبت هفته وحدت بنویسم.
m_homauni
m_homauni
٩٣/٠٤/١٩
٠
٠
مرسییییییییییی مدال جون قشنگ بود:)))))))))
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٤/١٩
٠
٠
ممنون تشکر فراوان
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٤/١٩
٠
٠
خيلـــــــــــــــــــــي هم زيبــــــــــــــــا (^_^)سوژه مناسب وبه روز انتخاب شده بود.... تشبيهات هم خيلــــــــــــي جالب بودندي.....به اميد موفقيت بيشتر :)
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٤/٢٠
٠
٠
جالب و خوب نوشته بودید، دقیقا هم همینه تا وقتی مسلمان ها اتحاد داشته باشند، هیچ دشمنی نمی تونه بهشون آسیب وارد کنه... انشاالله که همیشه همینطور باشه .
f_vatani
f_vatani
٩٣/٠٤/٢٠
٠
٠
خیلی زیبا و جالب بود.ممنون از مطلبتون خانم نویسنده
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
اینجا از تنوع لغات بیشتری بهره بردید. سوژه هم مثل همیشه عالی و ناب و تازه.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣