شانه به شانه در کوچه آشتی کنان
دیدار من از مادر شهید فتحی

شانه به شانه در کوچه آشتی کنان

نویسنده : مــــ

 کوچه ها هزار تو می‌شدند. بعد از هر کوچه، کوچه‌ای دیگر ظاهر می‌شد و کم کم در قلب خود کوچه‌ی آشتی کنانی را به نمایش می گذاشتند. پیرزن پلک های خسته اش را روی هم گذاشت و گفت: دختر جان اینجا دیگر محله‌ی پیر و پاتال هاست. بعد با دهان بی دندانش که به داخل جمع شده بود و با ظرافت چین ملایم و مهربانی خورده بود به مادر شهید لبخند زد. مادر شهید دوباره لبخند زد و برای بار هزارم گفت: خیلی خوش آمدید انشاالله خدا بچه هایتان را برایتان ببخشد.

باد ملایمی از زیر درختهای انگوری که روی چفته‌ی بالای باغچه زلف پریشان کرده بودند می وزید و آدم بی اختیار آرزو می‌کرد در آن حیاط قدیمی زندگی کند. گوشه‌ی حیاط بعد از پنجره ها‌ی بزرگِ رنگ پریده، پلکانی کاه گلی با پله‌های پهن از دیوار بالا می‌رفت و سر از پشت بام درمی‌آورد. و درخت انجیری هم که به آن تکیه داده بود سایه بان چند مرغ و خروس بی‌آزار بود. مادر شهید که اندر حکایت فایده‌ی نماز شب برایمان صحبت می‌کرد میگفت: من الان هفتاد و پنج سال سن دارم اما همه می‌گویند بر صورتت چین نیافتاده است. من می گویم اثر نماز شب است. بعد به همسایه پیرش که مریض بود و عصای طلاییش را روی موزائیک‌های کف حیاط ولو کرده بود اشاره ای کرد و گفت: به این هم می گویم نماز شب بخوان قیافه ات مثل انجیر خشکه‌های روی پشت بام شده.

بعد هر دو پیرزن خنده های بامزه و معصومانه ای سر میدادند. مادر شهید پارچه‌ی چهل تکه ای را روی زانوهایش انداخته بود و تکه هایی را که با دست به همدیگر دوخته بودند بررسی می‌کرد. می گفت این را زن برادرم دوخته است خدا بیامرزدش. بعد تکه های کوچکی را که به اندازه بند انگشت بودند می گرفت و نشان می داد و می گفت: نگاه کن این تکه چه صرف می کرده. این مردم چه حوصله ای داشتند حالا حوصله پیدا نمی شود. حوصله ها تمام شد. من به چهل تکه فکر می‌کردم ما آدم ها هم تا وقتی که زنده هستیم اعمالمان را مثل این ملافه‌ی بزرگ چهل تکه به همدیگر میدوزیم تا در آن دنیا به چه کاری بیاید...

هفته ای از عید می گذشت اما پیرزن شیرینی هایش را تمام نکرده بود همان طور توی جعبه‌ی سفید تعارف می‌کرد و می گفت بچه‌هایم می گویند از این شیرینی ها برایت خریدیم که زیاد شیرین نیست. آخر شیرینی زیادش برایم بد است. بعد با تقلای زیاد با وجود اصرار زیاد ما برای نشستن از روی قالیچه‌ای که جلو درب خانه داخل حیاط انداخته بود برخواست و در حالی که برای ریختن چای آهسته آهسته گام برمی داشت می‌گفت: باید بلند شوم اگر همیشه بنشینم که فلج می‌شوم. بعد ازآن که چای تلخ مادر را خوردیم مادرم چادری را که هدیه‌ی کربلا بود پیش کش کرد و با بدرقه‌ی آهسته و فروتنانه مادر از راهروی کوچک خانه خارج شدیم و در کوچه‌ی آشتی کنان شانه به شانه هم، سبکبار و غرق در سکوت به سوی خانه رهسپار شدیم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٤/١١
٠
٠
:) مثل هميشه اعلى مدال جون منتظر بقيه داستان هات هستم!
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٤/١٣
٠
٠
خیلی ممنون. داستان نبود بیشتر خاطره بود.
m_homauni
m_homauni
٩٣/٠٤/١١
٠
٠
وااای مدال جون تو فوقالعاده ای عزیزم مث همیشه بی نظیر بود مرسییییییی
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٤/١٣
٠
٠
اوه. ممنون. شما هم منبع انرژی مثبت هستید.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٤/١٢
٠
٠
سلام: یاد یاران سفرکرده بخیر/عاشقان به سما رفته بخیر/خیلی متشکرم زحمت کشیدید.
blue girl
blue girl
٩٣/٠٤/١٢
٠
٠
مرسی!خوب بود
admin
admin
٩٣/٠٤/١٢
٠
٠
بسیار روان و عالی بود. توصیفات هم به غایت ناب نوشته شده بود. فقط نویسنده محترم کجایند که پاسخ دهند نظرات را؟
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٤/١٣
٠
٠
خیلی ممنون ببخشید. اینترنتم تمام شده بود. دارم روی توصیفات سلیس تر کار می کنم.
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٤/١٢
٠
٠
بسیار زیبا بود ممنون
f_vatani
f_vatani
٩٣/٠٤/١٢
٠
٠
توصیفاتون فوق العاده است.امیدوارم نویسنده ی خیلی بزرگی بشین.
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٤/١٣
٠
٠
ممنون. امیدوارم شما هم به آرزوهای بزرگتون برسید. :)
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٤/١٢
٠
٠
صحنه پردازیتون به دل آدم میشینه :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٤/١٣
٠
٠
خيلـــــــــــــــــي هم عالــــــــــــــــي (^_^) بايد نگاه اين عزيزان رو قاب گرفت....تنها حرفشون اينه كه قدر نگه دار خون جگر گوشه هاشون باشيم.....
s_sali
s_sali
٩٣/٠٤/١٣
٠
٠
مثل همیشه عالی بود بانو مدال. دوستان از تصویر سازی هم گفتن دیگه... موفق باشید
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
باز هم زاویه و سوژه ای جذاب. و باز هم ... . مرسی. از صنعت تشخیص هم خیلی خوب بهره می گیرید.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤