عشق باطل / قسمت ششم
یک داستان نوشته خودم

عشق باطل / قسمت ششم

نویسنده : HAF

برای خواندن قسمت اول این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت دوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت سوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت چهارم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت پنجم این‌جا کلیک کنید

 

غزل: حالا چرا این‌قدر عصبانی؟! بدبخت کاری نکرد که.

نگین: غزل یک کلمه دیگه حرف بزنی می‌کشمت. بخورید سریع بریم کلاس.

و از آ‌ن‌جا خارج شد.

غزل سریع خورد و گفت: بریم.

دست منیژه را گرفت و کشید و به کلاس رفتند. نگین هم با آن‌ها رفت ولی قبل از ورود به کلاس به طرف سرویس بهداشتی رفت تا لباسش را تمیز کند.

کلاس تمام شد، همین‌طور که نگین لوازمش را جمع می‌کرد شهاب به طرف او آمد وگفت: من بازم واقعا عذر می‌خوام.

ـ نیازی نیست فقط یکم نگاه کنید کجا وایمیستید بد نیست.

به او نگاهی کرد وادامه داد: الانم جای خوبی واینستادی، میشه برید اونور بزاری رد شم؟

شهاب کنار رفت وگفت: بازم شرمنده

و نگین با دوستانش خداحافظی کرد و با منیژه و غزل سوار تاکسی شدند و به خوابگاه رفتند.

 

روانشناس: چه اتفاقی؟! ببینم بازم ارتباط یا اتفاقی توی دانشگاه افتاد؟

نگین: آره، اون که خیلی زیاد، مثلا سه روز بعد همون قضیه...

نگین نکات مهم درس را که می‌شنید به سرعت می‌نوشت و به حرف‌های استاد گوش می‌داد که یک‌دفعه همین‌طور که سرش پایین بود و مشغول نوشتن، موشک کاغذی جلوی دستش افتاد! موشک را با تعجب برداشت و به پشت سرش نگاهی انداخت؛ همه کاملا آرام بودند. نفهمید کار که بوده. آن را باز کرد وخواند: از وقتی با هم روبه رو شدیم ازت خوشم اومده، همون عشق در یک نگاه؛ اینم برای گاهی وقتا لازمت می‌شه مثلا شاید امشب 232....0912 (شهاب)

نگین لجش گرفته بود و دلش می‌خواست حالش را جا بیاورد. کلاس که تمام شد؛ فهمیده بود که نگاه شهاب منتظر عکس العمل اوست تا ببیند کاغذ را در وسایلش می‌گذارد یا نه. برای همین پس از جمع کردن کتاب‌هایش کاغذ را با ملایمت از وسط تا زد و به شهاب نزدیک شد، شهاب که فکر می‌کرد با او موافق شده، لبخندی زد، اما در این میان کاغذ را تکه تکه کرد و با یک دست روی میز شهاب گذاشت.

وگفت: شما نمی‌خواد نگران کسی باشی، دیگه نبینم از این کارا بکنی.

و پشتش را به او کرد و رفت.

 

امیر و محسن (دوستان صمیمی شهاب) از خنده روده بر شده بودند. شهاب گفت: مرگ... اِ نخند دیگه، به یه شکست عشقی که نمی‌خندن

امیر: هنوز سه روز بیشتر نگذشته که دیدیش اونوقت چی؟ شکست عشقی...

محسن: ولش کن بابا، نمی‌بینی دیوونه شده، گناه داره شکست عشقی‌مون.

در همین لحظه لپ شهاب را می‌گیرد و می‌کشد.

شهاب صورتش را کنار می‌کشد: نکن؛حالا می‌بینی بالاخره مال من می‌شه، مهم نیس چقدر حالمو بگیره.

امیر دستش را روی پیشانی شهاب می‌گذارد و می‌گوید: نه واقعا تب داری، پاشو بریم درمونگاه

شهاب: حالا شما هی منو مسخره کنید.

محسن: بچه‌ها یه فکری دارم! چطوره به آرمین، اینا پول بدیم؟ ها

شهاب: که چی بشه

محسن: گوشتو بیار جلو...

شهاب: بابا تو دیگه کی هستی

محسن: بنده محسن رضوان‌پناه متولد...

ـ بسه خودتو لوس نکن

ادامه دارد...

============

پ.ن: ببخشید کم است واقعا وقت نمی‌کنم بنویسم

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/٢٥
٠
٠
سلام: خسته نباشید.ممنون
HAF
HAF
٩٣/٠٢/٢٦
٠
٠
خودت خسته نباشید. این یک جمله منفیِ انرژی کم کنه.بجای این باید یگید(شاد وپر انرژی باشید)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/٢٦
٠
٠
سلام: حرف حساب جواب نداره!شاد ،سرحال، پرانرژی،لبریز فعالیت و........موشک باشید.متشکرم
HAF
HAF
٩٣/٠٢/٢٧
٠
٠
حالا شد
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/٢٧
٠
٠
سلام: ::)
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/٢٥
٠
٠
ممنون ....بد جایی تمومش کردی .... منتظر بقیهش میمونم ...بعدیرو میخونم اگه اون چیزی باشه که فکر میکنم ...اونوقت منتظر یه نقد باش ..... :)
HAF
HAF
٩٣/٠٢/٢٦
٠
٠
قابلتونو نداشت چرا همین الان نقدم نمیکنی؟
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/٢٦
٠
٠
گفتم که باید قسمت های بعدیشو بخونم تا اگه اون مورد بود که من فکرشو میکنم بهت میگم ....یادم میمونه ....البته اگه زنده بودم...:)
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/٢٦
٠
٠
خیلی تشکر چقدر شخصیت پسر داریم تو داستان پسر های خوبی خخخ بعله!!!!!!!!!!!!!!
HAF
HAF
٩٣/٠٢/٢٦
٠
٠
بعععععععععله.خخخخ
HAF
HAF
٩٣/٠٢/٢٦
٠
٠
منم از همتون ممنونم قرار بود سه قسمت دیگه باشه اما حالا که کمتر نوشتم شاید بیشتر بشه بازم بخاطر دنبال کردن داستانم تچکر
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٢/٢٧
٠
٠
خیلی ممنونم داستان نویسیتون خیلی خوبه.منتظریم...
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٠٥
٠
٠
خوب می نویسید. احساس شخصیت ها رو خوب درک می کردم.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣