رویا در رویاهایش / قسمت دوم
یک داستان کوتاه

رویا در رویاهایش / قسمت دوم

نویسنده : nazanin_111

برای خواندن قسمت اول این‌جا کلیک کنید

شخصیت‌ها: رویا، مریم، محمد، آرمین

نسبت‌ها: رویا و مریم دوست دانشگاهی و همکلاسی، محمد و آرمین دوست هم دانشگاهی و همکلاسی

 

مریم نفس زنان به سوی رویا آمد.

مریم: ه ه ه سلام رویا خوبی؟

رویا: سلام خوبم چقد نفس نفس می‌زنی؟

مریم: هیچی همون جایی که بهت پیام دادم من خونه بودم، واسه همین گفتم زودتر بهت پیام بدم که باز یک ساعت مِس‌پِس نکنی بیای

رویا: پس علکی گفتی دم دانشگاهم این دروغگو؛ نمی‌دونی چه جور فقط از خواب پا شدم آماده شدم، گفتم حتما بیچاره یک ساعت منتظرمه 

مریم: (باخنده) به تو گفتم زود بیای خودم دیر کردم ببخشید.

رویا: کوفت ساعت چنده؟

مریم: ساعت؟ آخ آخ آخ دیر شد بدو بریم

مریم و رویا با عجله به سمت کلاس رفتن 

رویا: وای استاد اومده چیکار کنیم؟

مریم: در بزن؛ فوقش یا می‌زاره بریم کلاس یا که نه؛

رویا: به خدا فکر نکنم اجازه بده؛ می‌ترسم در رو بزنم نزاره بریم تو کلاس بعد ضایع بشیم.

مریم که فکر ضایع شدن رویا بود گفت: بابا در بزن دیگ نترس چیزی نمی‌گه

رویا با تمام ترسی که داشت در را زد و بعد باز کرد. گفت: سلام استاد ببخشید که...

استاد که به او اجازه حرف زدن نداد گفت: یعنی چی خانم رویا براتی کار یک دفعه‌تون که نیست، کار همیشگی‌تونه، بفرمایید از کلاس بیرون.

رویا با تمام بغض در کلاس را بست. مریم که داشت از خوشحالی می‌میرد که استاد به او اجازه رفتن به کلاس نداد گفت: چی شد اجازه نداد.

رویا: نخیر؛ همین رو می‌خواستی که من جلو بچه‌ها ضایع کنی، منو که راه نداد تو برو ببین اجازه می‌ده بری تو کلاس یا نه.

مریم که می‌نداست استاد به او چیزی نمی‌گوید، بدون هیچ ترسی در را زد و وارد کلاس شد و در را بست. رویا با ناراحتی کیف را از شانه خود انداخت و با ناراحتی به سمت پله‌های دانشگاه رفت و در اولین پله نشست.

رویا: ای خدا؛ دیگه خسته شدم از همه چیز، از زندگی از رفتارای این بنده‌هات. دیگه چه‌کارکنم؛ تو بگو. ای خدا از همان اولی که به دنیا اومدم هیچ خیری از دنیا ندیدم، خوب تو که می‌دونستی چقدر بدبختی و مشکلات برای درست می‌شه، خوب منو در همون بچگی می‌بردی راحتم می‌کردی .

اشک‌های رویا مثل باران از چشم‌هایش می‌ریخت، رویا همچنان که در حال گریه کردن بود، استاد حرف‌های دل رویا را گوش کرده بود و به سمت رویا آمد و گفت.

خانم براتی چی شده؟

رویا که همین‌طوری با خود حرف می‌زد و گریه می‌کرد با ترس و دستپاچگی بلند شد و سر خود را پایین انداخت و اشک‌های خود را پاک کرد و گفت ببخشید استاد؛ نه هیچ چیز خاصی نشده، استاد: خوب اگر اتفاقی افتاده بگید، شاید بتونم کمکتون کنم.

رویا با ترس و استرس: نه نه نه؛ ممنون ولی هرکسی یک مشکلی تو زندگیش داره. (اشک‌هایش راپاک کرد)

استاد سرش را تکان داد و گفت: بفرمایید کلاس، فقط همیشه سعی کنید زودتر از حضور من در کلاس باشید، بفرمایید.

مریم با هیچ حرفی وارد کلاس شد.

 

 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
HAF
HAF
٩٣/٠٢/٢٧
٠
٠
سلام منتظر ادامش هستم راستی نظر ها کارساز بوده این دفعه بیشتر به داستان شبیه شده.
nazanin_111
nazanin_111
٩٣/٠٢/٢٨
٠
٠
کارساز بوده اما خودم میخواستم اولش رو اینطوری شروع کنم به نظر دوستان ربطی نداره عزیزم
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٣/٠٢/٢٧
٠
٠
میگم من یک مطلب واقعیت نوشتم....به نام مثلث تنهایی.....البته چون سانسور خورش ملس بود.... قسمت دومش با اینکه دو بار فرستادمش ( در زمان های مختلف).....باز هم چاپ نشد.....هی!!!....فعلا قسمت اولتونو خوندم.....
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٣/٠٢/٢٧
٠
٠
سلام....:)) .... آها.....حالا که سنتونم دیدم قضاوت میکنم.....ماجرای خوبیه.....اگه از همین الآن ادامش بدید، بعد یک سال تازه دوباره احساس میکنید از اول کار ناقصه.....برمیگردید و مینویسید....آنقدر ادامه میدهید که در آن غرق میشوید......و فکر میکنید واقعیت دارند...(باز هم هی!!!).....پیشنهاد میکنم ادامه بدید اگر واقعا روحیاتتون با این سبک غم انگیز مطابقت داره و میتونید تحمل کنید و از آخر خودتون ناامید نشید:)))....موفق باشید!
nazanin_111
nazanin_111
٩٣/٠٢/٢٨
٠
٠
سلام عزیزم ادامه داره ولی بخاطرکارهای بسیارزیادم کمی دیرقسمتهارا مینویسم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/٢٧
٠
٠
سلام: ممنون تا بقیه مطلب.
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/٢٨
٠
٠
سلام منتظر ادامشیم !!
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/٢٨
٠
٠
این آخرش باید مینوشتید رویا بدون هیچ حرفی وارد کلاس شد!! نه مریم درسته
nazanin_111
nazanin_111
٩٣/٠٢/٢٨
٠
٠
ببینید هم میشه گفت بله هم ن چون اونجا مریم هم داشت به حرفای استادو رویا گوش میداد ووقتی گفت وارد کلاس شوید رویا نرفت مریم رفت امامنظوراستاد به رویاست
N_kiarad
N_kiarad
٩٣/٠٢/٢٨
٠
٠
من ميميرم از فوضولي تا قسمت سوم زود بنويس لطفاااااااااااا:((
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣