می‌خواهم در آینده بیکار بمانم!
موضوع انشا: می‌خواهید در آینده چه کاره شوید؟!

می‌خواهم در آینده بیکار بمانم!

نویسنده : مهدیه جوادی

راستش اولش می‌خواستم در آینده یک میوه فروش بشوم و اول صبحی بروم میدان بار میوه و یک مقدار میوه و سبزی به قیمت ارزان بخرم و بیاورم و همه را از یک کنار و به قیمت دولا پنج لا حساب کنم و به مشتری قالب بنمایم اما بعدش دیدم که من خیلی آدم سحرخیزی نیستم و میوه‌فروشی به نظر شغل سختی می‌آید.

بعدش تصمیم گرفتم بروم و یک کارمند اداری بشوم و از صبح تا ظهر پشت میزم بنشینم و خیلی هم راحت اول صبح با همکارهایم صبحانه می‌خوریم و یک دست والیبال می‌زنیم و بعدش برای هم جوک تعریف کنیم و ظهر هم به بهانه ناهار و نماز تا ساعت 2 که وقت رفتن است در نمازخانه می‌خوابیم، کنار یکدیگر روز شاد و مفرحی را می‌گذرانیم و در نهایت یکی، دو تا ارباب رجوع می‌آیند که آن‌ها را هم دست به سرمی‌کنیم و رئیس هم که کارش با پاچه‌خواری راه می‌افتد! بعدش دیدم در کار کارمندی پول و پله درست و حسابی نیست و خیلی کلاس هم ندارد.

بعد تصمیم گرفتم بروم کار دلالی را پیش بگیرم که خیلی پول و پله زیادی دارد و وقت آدم هم دست خودش است و هر وقت بخواهد می‌تواند برود سر کار و هر وقت هم نخواهد نرود سرکار! صبح تا شب با گوشی موبایلم صحبت می‌کنم و با زبان چرب و نرم، مخ‌شان را می‌زنم و پولدار بشوم که بعدش دیدم متاسفانه فاقد عنصر مهم این کار یعنی زبان چرب و نرم می‌باشم و تازه یکهو یادم افتاد یک بنده خدایی بود که چندسال پیش یک عدد چهار پایه داشت و افتاد و همه کاسه کوزه‌ها هم اتفاقا افتاد روی سرش و شکست.

برای همین تصمیم گرفتم که بروم و به یک کار دیگر فکر کنم. بعدش با خودم گفتم بهتر است بروم و یک راننده تاکسی نزدیک حرم بشوم و زائرهای بینوا را دور اضافی بدهم و ازشان 4 برابر پول بستانم و اصطلاحا داغ‌شان کنم و اگر هم کسی اعتراضی کرد، بگویم داداش این‌جا شهرستان کوچک شما نیست، یک شهر بزرگ است و پول بنزین می‌دهم و ال و بل و... بعدش دیدم راننده تاکسی بودن هم یک مقدار خسته کننده است و با روحیه لطیف و هنرمندانه من اصلا سنخیت ندارد.

یک آدم با روحیه لطیف مثل من باید برود و یک کار لطیف و هنرمندانه از خودش بروز بدهد برای همین تصمیم گرفتم در نهایت بروم و نویسنده بشوم و برای خودم یک چرخی در اینترنت بزنم و مطالب مردم را بردارم و لیدش را عوض کنم و به اسم شخص شخیص خودم منتشر بنمایم، بعدش دیدم گرچه این کار خیلی راحت است و خیلی هم حال می‌دهد اما ته تهش کار فرهنگی است و دوباره پول و پله ندارد!

این شد که به فکر تاسیس یک عدد رستوران افتادم که در آن از خوراکی‌های درجه سه و بعضی وقت‌ها تاریخ مصرف گذشته استفاده کنم و بدهم به ملت که بزنند بر بدن و پول اجناس درجه یک ازشان بستانم و اگر هم گوشت گران شد، خدا خر و دیگر چهارپایان را که از ما نگرفته است. اما به نظر می‌رسد این کار هم از عهده من بر نمی‌آید چون فقط طرز پخت آبدوغ خیار را بلدم و حال یاد گرفتن هم ندارم.

برای همین تصمیم گرفتم فعلا بروم و فقط جزو جمعیت بیکارها بشوم و هرکس هم حرفی زد، بگویم «کو کار؟! اصلا ما جوان‌ها را درک نمی‌کنند!» یکی از بزرگترین مزایای این کار این است که هر وقت هم، هر چقدر پول بخواهم می‌توانم بدون هیچ تلاشی از پدر بزرگوارم اخذ بنمایم. این بود انشا من؛ من می‌خواهم در آینده بیکار بمانم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
بابت مطلبتون ممنون جالب بود
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
والا ما هم دم به دقیقه یه شغل انتخاب میکنیم در خاطر هم بیکار تشریف داریم دیگه
m.javadi
m.javadi
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
بهترین کار بیکاری اصلا دشواری نداره :)
z_zakhar
z_zakhar
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
من یه شغل خوب براتون سراغ دارم که خیلی اسونه...برین وسط طرقبه و کنار یه بلال فروشی بشینین و نخ دندون بفروشین...سانتی 100 تومن...یعنی پول تو اینکاره ها
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
جیم به داشتن همین نوابغی افتخار میکنه! من افق های روشنی در برابر شما میبینم! :دی
z_zakhar
z_zakhar
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
کم پیدایین هاچ خانوم...
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
خخ خداییش اصن بهش فک نکرده بودم جمله ای از زاخار حکیم!
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
یه دقیقه یاده داداشم افتادم...چون هر روز میریم نون میخریم..بچه میگه میخوام نونوآ شم هر روز از شماها پول بگیرم..الآنم میگه میخوام برم سوپر بزنم....شوما از این فکرآ نداشتین؟؟؟:دی...ممنون از مطلبتون..:)
s_kiani
s_kiani
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
کلا ادم باید همه کار هارو تجربه کنه دیگه……مگه بده ادم تجربه ش بره بالا؟!؟!!؟!!!!
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
یه چیزی میگم بین خودمون بمونه من بچه که بودم توی مهد کودک مربیمون ازم پرسید میخوای چه کاره بشی منم نه برداشتم نه گذاشتم گفتم نمکی!!! اخه به دودلیل یکی اینکه اینا داد میزدن خوشم میومد دوم مامانم همیشه از اونا برای من جوجه رنگی میخرید:دی
maede
maede
٩٣/٠٢/٢٣
١
٠
فکر کنم بیشتر فارغ التحصیلان الان شغلشون همین بیکاریه! :))))) خدا به ما رحم کنه!
neyosha
neyosha
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
اول زیارتا قبول:)) دوم.........خیلی جااااالب بود...تشکـرات:)
judy_abbott
judy_abbott
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
عاورین...این بود انشای من پاینده باد معلم!
باران
باران
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
خخخ ممنون
Am-SpringSell
Am-SpringSell
٩٣/٠٢/٢٣
٠
١
مطلبتون سیاه بود! هر کاری را که به آن اشاره کردید(البته به جز دلالی) ، فقط به جنبه های منفی آن اشاره کردید
v-qavam
v-qavam
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
دس شما درد نکنه ديگه کار ما کلاس نداره؟؟ ما از اون کارمنداش نيستيم خخخخ مثل هميشه عالي بود:)
morteza_t.kh
morteza_t.kh
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
هی امان از بیکاری اگه پول باشه کار هم جور میشه
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
الان يه حس همزادپنداري شديد بهم دست داد :))) مديونيد اگر فكر كنيد منم شغلم بيكاريه ...مرسي از شما لذت برديم.
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
به قول یک جیمی عزیز : به اف بی آی یعنی انجمن بیکاران ایران خوش آمدید.
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چیزی که زیاده کار واسه خاندان جعفرپور است!انقدر ما پارتی داریمممممممممممم.........اوف که نگو!همتون هم استخدام میکنن.البته با پارتی. من 10 تا عمو و1 عمه دارم!هر کدوم 7 تا بچه آوردند به غیر از عمو محمودم که 9 تا آورده!همشون هم تو مطب های پزشکی یا درمانگاه های شبانه روزی یا مهندس یا تو بیمه یا تو بانک یا تو آموزش پرورش......اوووووووو خیلی زیادن! تازه فامیلی های نزدیکم هستن!خانواده مادرم که همه تو گمروکن!خلاصه بگم بی کاری واسه ما معنا نداره!وکیلی هم داریم آشنا داریم تو دادگاه........خیلیییییییییی
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣