مردها همه می خندند...
و من همچنان در فکر هستم

مردها همه می خندند...

نویسنده : h-hidarpoor

1

خیلی وقت است که اینجا بساط می‌کند. از همان بچگی هایم. همان وقتی که پدر دستش توی جیب خودش بود و برایمان تخمه می‌خرید. "مرد" لیوان پلاستیکی قرمز و آبیِ روی تپه‌ی تخمه‌ها!! را پُر می کرد و ما جیب هامان را با دو دست باز نگه می‌داشتیم و بعد پر می‌شدند. جیب هایمان پر می شدند و جیب های پدر خالی...و بعد تخمه بود که می شکستیم در مسیر شهید تا کارگر.... از همان بچگی هم "مرد" سبیل داشت. سبیل هایش را به سبک چارلی چاچلین می زد و محاسن اش را از ته... سر کوچه ی برق بساط می کرد. مغازه اش تشکیل شده بود از یک قوطی دو در دو، آبی رنگ و بی حال... الانه هم همان جور است و هیچ چیزش تغییر نکرده، نه آن سبیل های چاپلینی‌اش تغییر کرده، نه محاسن نداشته اش!! و نه رنگِ آبی بی حال... از کنارش رد می شوم. سینی تخمه ها را گذاشته روی جعبه های نوشابه، یک ظرف کوچک شکلات و یک ترازوی آبی هم رویشان ... آبی بی حال...از لیوان ها اما خبری نیست... از جیب ما هم... از پدر هم...

 

2

به کفاشی سرِ کوچه رسیده ام. "مردِ" کفاش آرام نشسته و می دوزد. کفش مردانه‌ای را دور دوزی می کند. هر چند لحظه یکبار خودش را جمع می کند، جوالدوز را محکم دورِ کفش ، که روی پایش گذاشته فشار می دهد، جوالدوز داخل می رود و بعد با دستِ مرد و نخ بیرون می آید... و دوباره تکرار می شود این فشار، دور زدن ها  ... و دستِ مرد و نخ... که شاید محکم شود گام های مردان...مرد 50 سال را شیرین دارد. چشمانش اما کم سو شده است. این را می شود از لامپ 100 بالای سرش فهمید. کفش های بالای سرش هم ایستاده اند!! و عمودی نگاهش می کنند. از ان کفشِ آبی بی حالِ دخترانه گرفته تا کفش سیاهِ زواردررفته ی پیرمرد... تا آن پوتین سربازی که خوشگل واکس خورده و روی به حساب ویترین کفاشی نشسته... ویترینی که درست رویِ دکل برق است... دکلی که علامت خطر دارد ... که  رویش نوشته "خطر برق گرفتگی" ... و من فکر می کنم به پیر"مرد" ... به فشار... به محکم کردن گام ها... و برق می گیرَدَم...

 

3

این بار هم رد می شوم. حالا دیگر به نزدیکی های مسجد می رسم. "مرد" کنارِ زنش توی طلا فروشی نشسته. هرچند دقیقه یکبار هم بیرون می آید و نگاهی می کند به پیاده رو... و به مسجد... رنگش حسابی زرد شده و بی حال است. توی همان هوای گرم هم کاپشن کهنه ای پوشیده... آبیِ بی حال... سبد آبیِ رنگ و رفته ای که از چند جا وصله خورده هم توی دستش است و یک تکه نان توی سبد... دخترک کوچولو با همان موهای "طلا" یی شانه نشده که روی چشمانش ریخته ، دستش را سمت بابا دراز می کند و کیکی را به بابا می دهد که : بابا بخور، من دیگه نمی خورم...  و بابا همان کیک گاز زده ی دخترکش را می خورد... با لذتِ تمام... و دخترک که ناز می خندد... زن اما توی طلا فروشی نشسته و به دستانش نگاه می کند... با اینکه سن و سالش به 40 هم نمی رسد، اما شکسته است... عینک ته استکانی اش را جا به جا می کند و دوباره به دستانش نگاه می کند. مرد حالا داخل آمده و کنار زن می نشیند. زن یک نگاه به شوهر می کند و یک نگاه به دستانش... و به طلاها... مرد اما سرش را پایین می اندازد و باز بیرون می رود. دخترک موهای "طلا"یی اش را لای دستان مادر می برد... و مرد در پیاده‌رو "مسجد" را نگاه می کند...

 

4

کمی جلوتر ، پدری روی جدول‌های کنار پیاده رو نشسته. پسرک پایش را دراز کرده و به بابا تکیه داده. هر چند لحظه یکبار هم دستش را می برد داخل پلاستیک گندمک و می خورد. چند تایی هم به بابا تعارف می زند.... که بابا بیا گندمک... و بابایی که می‌گیرد... بعد پسرک گیر می‌دهد به جورابش و عکس روی آن ... که بابا ببین "مردِ" عنکبوتی رو... خیلی پر زوره ها... بعد همان جور که گندمک ها را توی دهانش می ریزد، سینه اش را جلو می دهد و می گوید: " زورش به تو که نمی رسه؟ مگه نه؟!!" و  " مگه نه؟!" را یک جوری می گوید، ... محکم... بابا اما فقط سرش را تکان می دهد و همان جور که شیرین زبانی پسرک را گوش می کند، کاغذی را از جیبش بیرون می آورد... سیب زمینی... میوه... پیاز... سس مایونز ... تیرک...

 

 

5

نزدیک اذان است. مردِ نجار کنارِ مسجد سخت مشغول است. انگار کار را قبل از تاریکی هوا باید تحویل دهد. بیرون نشسته و با "اره" ای مشغول است. خوب دندانه های اره را تیز می کند. داخل مغازه هم چوب ها کنار هم خوابیده اند. بعضی هم ایستاده مرد را نگاه می کنند. چند تخته کنار هم ، شده اند یک "قفس" و چند تای دیگر شده اند "تابوت"... نزدیک اذان است. صدای قرآن توی پیاده رو می پیچد. مرد اره اش را کنار می گذارد. مرد و زن از داخل طلا فروشی بیرون می آیند. پیرمرد، عصا به دست حرکت می کند. مرد کفاش جوالدوز را رها می کند. بابا با پسرکش از جا بلند می شود، پسری مغازه را می بندد و چشمش به پدرِ داخل قاب عکس می افتد... و پدر داخل قاب می خندد... صدای اذان می آید... و مردها همه می خندند...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
سلام:درست وزیبا بود.سپاسگزارم
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
سلام بزرگوار/ ممنون از لطف تون...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
سلام: خواهش میکنم.
s_kiani
s_kiani
٩٣/٠٢/٢٣
١
٠
خیییییلی جالب بود ممنون:-)
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
سلام بزرگوار/ خیلی هم ممنون...
judy_abbott
judy_abbott
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
پدررررررررررررررررررر ...مرسییییی
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
سلااااااااااااااااااااااااااااام............. مرررررررررررررررسی از شما...
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
ممنون جناب حیدر پور بابت این مطلب خوبتون مثل همیشه:)
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
سلام بزرگوار/ سپاس از لطف همیشگی شما...
A_K
A_K
٩٣/٠٢/٢٣
١
٠
خیلس قشنگ بود...ممنون:)مردا همه میخندند
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
سلام بزرگوار/ لطف دارید.. ان شا الله این خنده ها ادامه دار باشه...
A_K
A_K
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
ایشاا...
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
:)))
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
چه زیبا و دلنشین تشکر فراوان
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
سلام بزرگوار/ ممنون از لطف شما...
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
بله...راحت نوشتیم بابا نان داد! بی آنکه بدانیم بابا چه سخت، برای نان همه جوانیش را داد....مرسي از شما اپيزود هاي جذاب وتاثير گذاري بود... كاش بتونيم ذره اي از اين درياي محبت رو جبران كنيم....كاش...
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
سلام بزرگوار/ آره همین طوره... خواهش می کنم... کاش ...
m_moradian
m_moradian
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
خیلی خیلی خوب بود .
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
سلام بزرگوار ... خیلی خیلی هم ممنون...
admincheh
admincheh
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
مردهــآ هم می خندند ، روزتون هم مبـآرک :)
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
سلام بزرگوار... سپاس
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
زیبا بود،برادر!!!
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
ممنون محمد جووووووووووون...
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
چه قدر مطلب در مورد مرد اینجاست!!!!!!! تحویل گرفتن بابا ها رو!ممنون از شما زیبا بود.
m_dehnavi
m_dehnavi
٩٣/٠٢/٢٦
٠
٠
عالی بود. نویسنده توانایی هستید.
maryam_f
maryam_f
٩٣/٠٣/١٠
٠
٠
ممنون
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣