دیوار تاریک
دلنوشته‌های روان پریشانه

دیوار تاریک

نویسنده : REZA_ZDR

وقتی که دلتنگی معلمم ... بود و وقتی که من با سخنان دوستانم افسرده و افسرده‌تر می‌شوم و وقتی که با حرف زدن و سخنانم مرا می‌شناسند.

وقتی که بهترین دانش‌آموز ... بود. وقتی که گذر زمان تکراری می‌شود و ماندن کلمات است که پای در جای ماندگاری می‌گذارد و معلم ادبیات است که میز تحریر را به آ سمان پرواز می‌دهد و ادبیات ماست که رو به افول می‌گذارد و تغیر نمی‌پذیریم و با هویت ناشناخته‌ای وارد می‌شویم.

هک نشده آی.پی ما را می‌دانند و ویروس است که از سر وکولم بالا می‌رود و دوباره بیمار گونه بودنم را گوش زد می‌کند.

 

دلم می‌خواهد بروم به قسمت روان پریشان و پریشانه پیشانی پریشانم را پریشان‌تر کنم. پشتیبانم دیگر مرا ساپورت نمی‌کند. سنگین شده‌ام نه به خاطر کلماتم، به خاطر خاطرات نابود شده‌ام وقتی که اصولا اصولیات اصولی‌ام چهار چوب در .... است.

وقتی که دروغ گویان از راستی‌ها خبر می‌دهند. می‌دانم که فردایم را امروز نمی‌توان پیش بینی کرد و درس خواندنم بهانه‌ای برای چاپلوسی‌ام است و تک ماده درسی ... در آن وجود ندارد.

وقتی که فلسفه روان روانشناسان را روانی می‌کند و زمانی که سکوتم سکوتی است که با افکار مشوش مخلوط می‌شود. وقتی که توهین برای ما کلامی عادی می‌شود و غیبت را به راحتی به زبان می‌یاوریم و دماغ بسته نفس نفس می‌زنیم که الان است نابودی به فنا برسد.

کاش کتابی نانوشته را نمی‌خواندم و می‌دانستم که ننوشتنش بهتر است و وقتی که احترام را  فقط لفظی قی شده از زبانم می‌دانم و گذاشتنش راپاک می‌کنم  و راحت  با کلمه‌ای تمام شور و ... کودکی را و کودکی خودم را از بین می‌برم.

وقتی که کلمه خنده‌دار کلاسمان «همه‌اش تحقیره» بود و وقتی که شاگردی‌ام را با بلند نشدن از صندلی اتوبوس برای معلم ریاضی‌ام قائل می‌شوم و می‌دانم که امام علی فرموده‌اند: «هر کس کلمه‌ای به من بیاموزد من را بنده خود کرده است.»

و در حقیقتش شک می‌کنم و راه‌راه شلوارم را سفید می‌بینم تا راه کار کاری پشمانم را تغییر ندهم.

و نیز راه کارم را تغییر نخواهم داد حتی اگر تنفرم را به انکار بکشد و کلمه برای بیانش کم بیاور و آرامشم را در بلند کردن سنگی به سنگینی کره خاکی‌ام می‌بینم.

و وقتی که تمام دروغ‌هایم را راست می‌بینم و دروغ‌هایم را برای پوشاندن راست‌هایم که اگر باشند بیشتر و بیشتر می‌کنم. وقتی دوستی‌ها و دوست داشتنم هم دروغی هستند و حرف دل‌هایم را دروغ در توی دروغ به راست می‌رسانم.

و پیش بینی‌هایم را دروغکی می‌گویم، شاید دیگر دروغی نیابم و به راست‌شان رسانم. مگر دروغ نباشد که به اجبار راست گویم و هیچ وقت نطق‌هایم پایان نمی‌یابد و تمام مسائل و بالا و پایین و چپ و راست و ناراضی و راضی و رضایت و نارضایتی و خشنودی و ناخشنودی و سیاهی و سفیدی و هر آنچه که در شب و روز می‌گویم در یک کلمه ..... خلاصه می‌شود.

 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
t_tanin
t_tanin
٩٣/٠٢/٢٤
١
٠
سپاس از متنتون
REZA_ZDR
REZA_ZDR
٩٣/٠٢/٢٥
٠
٠
ممنون از شما که وقت گذاشتین.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/٢٥
١
٠
سلام:خیلی غمناک و......بود.ممنون
REZA_ZDR
REZA_ZDR
٩٣/٠٢/٢٥
٠
٠
خواهش می کنم .... آخه اگه بدونین اینو توی چه شرایطی نوشتم درکم می کنین . زنگ دینی بودش ویکی از بچه ها باشیطون بازیش اعصاب معلممونو به هم ریخت (البته معلممون هم ازاون روشن فکرای لیسانسه بودش ها) منم برای این که هم از نصایح ایشون درس گرفته باشم وهم این که یه کار هنر ی کرده باشم دستی به قلم بردم وتوی همون شرایط نوشتم فک کنم از متن پیدا باشه . حتی این متنو به خودش هم نشون دادم البته یه قسمتهایشو پاک کردن ولی بازم مونده کلیاتش. ممنون از نظرتون برا بعدی ها یه خورده شادتر می نویسم.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/٢٥
١
٠
سلام: متشکرم.
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/٢٥
١
٠
تشکر فراوان از شما !ورودتون رو به جیمی تبریک میگم امیدوارم موفق باشید دوست عزیز
REZA_ZDR
REZA_ZDR
٩٣/٠٢/٢٥
٠
٠
و همچنین ممنون از شما و از همایتتون
admincheh
admincheh
٩٣/٠٢/٢٥
١
٠
آنتی ویروس نصب کنید ؛ حالتــون خوب میشه:)
REZA_ZDR
REZA_ZDR
٩٣/٠٢/٢٥
٠
٠
شک نکن یه همیشه آبدیت شو دارم اونم همیشه پشتمو داره. بازم ممنون از راهنمایی تون. تشکر.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
تبلیغات
تبلیغات