روزهای شاتوتی
حکایت غم بار درخت شاتوت مدرسه

روزهای شاتوتی

نویسنده : Negar_s

مي‌خواهم از درختي برای‌تان بگویم كه خيلي مهربان است! يک درخت نسبتا بلند كه كلي برگ دارد و در اين روزها شاتوت‌هايش دارد قرمز مي‌زند! اين درخت اوضاع اصلا جالبي ندارد!

بگذارید من كمي از اين درخت برای‌تان مي‌گویم؛ از تنه آن برای‌تان بگویم كه پر شده از يادگاري! آن هم چه يادگاري‌هايي؛ بعضي از اين يادگاري‌ها تركيبي هستند به مثال رو به رو توجه كنيد: اول اسم شخص اول & اول اسم شخص دوم درون يك قلب تير خورده كه خون‌هایش درون جامي چكيده شده! مثال دوم را ترجيح مي‌دهم ازش زياد حرف نزم. مثال دوم شامل ناسزاهايي‌است كه با غلط گير روی تنه درخت از طرف دانش‌آموزان عزيز (كه به علت درس نخواندن نمره كمي گرفته‌اند اما به علت يكسري دلايلي كه بزرگ‌ها از درك آن عاجز هستند، مقصر اين نمره درخشان را دبير مي‌دانند) به دبير بسيار محترم و گل ما تقديم شده است!

 از باغچه اين درخت برای‌تان بگویم؛ اين باغچه پر شده از پوست شكلات، دستمال كاغذي، پوست كيك بابا جون، سس تك نفره رعنا و كاغذهاي پاره شده (كه باز اين كاغذها هم شامل نامه‌ها و نمراتي كه براي ما دانش‌آموزان خوشايند نيست مي‌شود) و....

مي‌رسيم به برگ‌هاي سبز اين درخت؛ من ماندم اگر اين برگ‌هاي بيچاره نباشد، عروس و داماد چه طوري به هم مي‌رسند؟! يعني بچه‌ها برگ‌هاي درخت را مي‌كنند، خورد مي‌كنند و به طور موازي روی سر عروس و داماد ساختگي(كه همان بچه‌هاي مدرسه خدمان هستند) پخش مي‌كنند و هم زمان با پخش برگ‌ها مي‌خوانند: شولولو لو، بادا بادا مبارك بادا؛ ايشالله مبارك بادا...

نوبتي هم كه باشد نوبت شاتوت‌هاست؛ با رسيدن چنين روزهايي که شاتوت‌ها نمايان مي‌شوند، مغول‌هاي سياه پوش به اين درخت حمله كرده و همه شاتوت‌ها (حتي نرسيده‌ها يا كال‌ها) را خيلي شيك غارت مي‌كنند! بعد از اين‌كه شاتوت‌ها را خوردند با دست‌هاي شاتوتي و رنگي از اين سر حياط تا آن سر حياط مدرسه مي‌دوند تا روي صورت هم نقاشي كنند ولي واي به روزي كه زنگ تفريح بخورد، بعد تازه بچه‌ها یادشان مي‌آید از يك صورت شاتوتي كه بايد شسته شود و دلي كه تحمل آن همه شاتوت را در خودش ندارد و درد مي‌كند.

حس وحال آن لحظه دبيرها غير قابل درك است؛ چرا؟! چون بعد بيست دقيقه كه از زنگ گذشته، هنوز هم بچه‌ها اجازه مي‌گيرند كه براي انجام يكسري عمليات به بيرون از كلاس بروند.

و بالاخره همه سر كلاس با آرامش نشستند ولي كيست كه به درس گوش كند، يكي در فكر زنگ تفريح قبلي بود كه چقدر بهش خوش گذشته، يكي ديگر با خودش مي‌گوید با اين دلم چه كار كنم؟ خلاصه زنگ آخر هم با كلي انتظار به پايان مي‌رسد و بچه‌ها دست از سر درخت بيچاره بر مي‌دارند وهجوم مي‌برند به سمت درب حياط! و درخت بيچاره نفسي از روي آسودگي مي‌كشد ولي از فكر اين‌كه فردا هم قرار است از شاخه‌هایش بالا بروند كل بدنش به لرزه در مي‌آید!

پايان

=============

پ.ن: راستي همه اين‌ها جنبه طنز داشت و اميدوارم كسي ناراحت يا دلخور از من نشود.

این هم خواص شاتوت http://arameshtea.blogfa.com/post/552

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
p_ari
p_ari
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
کجایی؟
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
سلام عزیزم !خیلی خوش اومدی! با کی هستی!!!
N_kiarad
N_kiarad
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
ور دل شما!:)
s_kiani
s_kiani
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
فکرکنم اشتب امدین……تخته ی چن کوچه ان ور تره……:-)
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
جالب بود بسیار تشکر
N_kiarad
N_kiarad
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
خواهش ميكنم!! من از شما تچكر ميكنم!!
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
چه عکس شاتوتی بود تو این وبلاگه هوس شاتوت کردم/ممنون بایت مطلب.خوب بود:)
N_kiarad
N_kiarad
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
منم تچكر قابلي نداشت!!درباره اون عكسه كه نگو هنوز هم به خون شاتوت ها تشنه ام!:)
m.javadi
m.javadi
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
ترسیدم نکنه تو هم تقواپیشگانی هستی آیا؟
z_zakhar
z_zakhar
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
در عوض تو دانشکده ما پر از درخت شاتوت و کسی طرفشون هم نمیره...
N_kiarad
N_kiarad
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
ادرس بدين من و بر و بچ حمله كنيم
z_zakhar
z_zakhar
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
دانشگاه بیرجینیا...
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
مگه تو بیرجینیام شاتوت هست؟
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
آقای زاخار اگه قلبت درد میکنه دکتر ذباح و بگم بیاد؟خخخخخخخخخخخخ دستتو نوگذاشتین رو قلبت نگران شدیم
z_zakhar
z_zakhar
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
وای که شما چقد بامزه ای....اصن سنگ نمکین...نمک تراوش میکنه ازتون
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
خخخخخخخخخ ناراحت شدی؟
z_zakhar
z_zakhar
٩٣/٠٢/٢٦
٠
٠
نوچ...
N_kiarad
N_kiarad
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
در ضمن من خودم هم جزو اين مغول ها هستما!!!!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
سلام: متشکرم
N_kiarad
N_kiarad
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
خواهش ميكنم!!!تچكر تچكر
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
سلام: سلامت باشید
s_kiani
s_kiani
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
من وقتی این یادگاری ها رو روی تنه درخت ها میبینم حرصم درمیاد………ممنون
N_kiarad
N_kiarad
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
مخصوصاااا اون ناسزا ها....!
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
ممنون از شما مدیر جدیدمدرسه ما زحمت فراوان کشیدندوتمام درختان مدرسه مارا قطع کرده وحتی به بوته ها هم رحم ننموده اند:(
N_kiarad
N_kiarad
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
اگه اجازه بدين كه با گروه ضرب و شتم خدمت مدير جديد تون برسيم!!!!
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
در خانه ی مان یک عدد درخت شاتوت میداریم که بسیار خودش و شاتوت های خوشمزه اش را دوست میداریم! با سپاس از نویسنده و شاتوت ها!
N_kiarad
N_kiarad
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
اااا نگو ديگ....يه روز صبح از خواب پاشدي ...ديدي درخت نيست...!
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
گوش شیطون لال!!
a_shahriari
a_shahriari
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
مطلب جالبی بود ممنون
tanha
tanha
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
نوش جونتون :)
judy_abbott
judy_abbott
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
میخاین منم بیام از درختتون آویزون شم؟؟؟.... مهارت دارما
N_kiarad
N_kiarad
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
بفرمائيد ولي زخمي ميشيد ها
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
جودی باز دخالت کردی این کاره منه دوران راهنمایی من همش رو درخت بودم
N_kiarad
N_kiarad
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
ما هم استيم من هم بلدم شي فك كردين؟؟؟
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٢/٢٣
١
٠
آيـــــــــــــــــــــــِي گفتي :) به نظر اين حقير هم هيچ كاري لذت بخش تر از بالارفتن از شاخه هاي درخت شاتوت و خوردن توت هاي سياه سياهش نيست :)))))))
N_kiarad
N_kiarad
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
بععععله به ميمون مدرسه معروفم من!خخخخخ
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٢٤
٠
١
i,,,,هووووووووووووووووو.چی شده؟چرا منو صدا نکردین ها؟
p_ari
p_ari
٩٣/٠٢/٣١
١
٠
سلام خانم کیاراد اگه هستین بهم یه چیزی بگید کارتون دارم
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٠٣
٠
٠
بامزه بود. آواتارت هم خیلی خوشگله.
N_kiarad
N_kiarad
٩٣/٠٣/٠٣
٠
٠
ممنووووووون تچكر
MILAD
MILAD
٩٣/٠٣/١٢
٠
٠
منم شاتوت میخوام :-)
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٣/١٣
٠
٠
هه هه هه الان نظر ميزارين كه چي به من همچنان به شما مشكوكم!
MILAD
MILAD
٩٣/٠٣/١٤
٠
٠
من بچه خوفیم ، مشکوک چرا ؟ :-)
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات