عشق باطل / قسمت پنجم
یک داستان کوتاه نوشته خودم

عشق باطل / قسمت پنجم

نویسنده : HAF

برای خواندن قسمت اول این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت دوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت سوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت چهارم این‌جا کلیک کنید

 

** قسمت پنجم /

نگین به آهستگی از کنار نگاه‌ها عبور می‌کند و کنار هم خوابگاهی‌اش غزل می‌نشیند. (غزل و نگین از همان ترم اول دانشگاه با هم در خوابگاه و کلاس دوست شدند، غزل قدی متوسط و لاغر و چشمانی قهوه‌ای دارد وخیلی هم از سوسک می‌ترسد! ساکن شهرستان)

نگین: ببینم می‌مردی منم بیدار می‌کردی؟

غزل: دیدم دیشب خوابت نبرد، گفتم بزارم صبح بخوابی...

ـ آخه دیوونه اگه از بی‌خوابی می‌مردم که بهتر بود از تحقیر شدن سرکلاس! اونم جلویه این همه پسر و اون استاد خیکی!

ـ خیلی خوب حالا، چرا شلوغش می‌کنی، الان یه چیزی هم بارِ ما می‌کنه؛ چیزی نگفت که...

نگین نگاهی به نشانه عصبانی بودن به او کرد و بعد تا آخر کلاس هیچ صحبتی نکرد. بعد از اتمام کلاس منیژه (دختری درس خوان ودوست دیگر نگین در خوابگاه و دانشگاه، قدی نسبتا کوتاه و چادری، ساکن مشهد) با عجله به سمت استاد می‌رود و می‌گوید: استاد ببخشید، یه سوال داشتم؟

استاد در حالت جمع‌آوری کتاب و وسایلش می‌گوید: سوالتو بزار برای جلسه بعد!

ـ ولی؟

ـ همین یه دونه ساندویچ وچایی رو هم نمی‌خوای بزاری بخورم؟

نگین در حینی که از کنار او رد می‌شود آهسته می‌گوید، ولش کن بیا بریم حالا سوال نکنی دنیا به آخر نمی‌رسه.

منیژه رو به استاد می‌گوید: پس جلسه بعد می‌پرسم

ـ خدا خیرت بده.

 

نگین ومنیژه و غزل همیشه بعد از اتمام کلاس‌ها به پاتوق همیشگی‌شان یعنی بوفه دانشگاه می‌روند و در سر یکی از میزها نزدیک به در ورودی می‌نشینند.

نگین: منیژه جان

منیژه: بلههه

ـ غزل مرده بود، لال بود منو بیدار نکرد، تو چرا؟

ـ راستش غزل نذاشت

غزل: چی، من! کی؟...

با نگاه به نظر عصبانی نگین، غزل پاسخ می‌دهد: خوب آره، می‌خواستم ببینم... خوب راستشو بخوای... فکر کردم موبایلت داره زنگ می‌زنه بعد اینجوری شد که قطعش کردم، ببخشید دیگه شد حالا...

نگین ادایش را در می‌آورد: ببخشید دیگه شد حالا... توضیحتم مثل خودته، گمون کنم خودتم نفهمیدی چی گفتی.

غزل: من که مردم از گشنگی، نمی‌خوای یه چیزی بگیری منیژه؟

ـ بابا رو تو برم من!

منیژه به طرف میز می‌رود و چند تا کیک و شیر کاکائو می‌خرد، سر میز می‌نشیند. در همین لحظه شهاب و چهار دوستش با خنده و قهقهه به داخل بوفه آمدند و در مقابل میز دخترها نشستند.

منیژه از کیکش گازی زد و گفت: به خدا این پسرا یه چیزی شون میشه.

غزل: آره واقعا

نگین: تو هم که بلدی حرف بقیه رو تایید کنی، حرفی که از خودت نداری!

منیژه خندید و به نگین گفت: بزن قدش و دستش را دراز کرد.

نگین با دستش روی دست منیژه زد.

غزل: یه چیزی بگم؟

منیژه: بگو

ـ آخه می‌ترسم بگم

ـ اگه می‌خوای مسخره بازی در بیاری همون نگی بهتره

نگین که لقمه‌اش را غورت داد گفت: چیزی نیس، حتما می‌خواد اون سوسکه رو نشون بده

غزل: چی...سوسک کجا؟

منیژه: بچه‌ها، تو رو خدا مسخره بازی نکنید.

نگین: نترسید غزل خانم می‌خواست بترسونتت، خودش بیشتر ترسید، بدبخت مرده نمی‌بینی، تکون نمی‌خوره.

منیژه: اوف قندم افتاد، پاشو یه قهوه بگیر

ـ چی قهوه که قند نداره!

ـ حالا بگیر دیگه تو به این کاراش کاری نداشته باش، توش شکر می‌ریزم

غزل: حالا که میری برا منم بگیر

نگین: چقدر ماشاالله رو دارید چشم نخورید.

ـ بحث نکن دیگه برو بگیر

 

نگین بلند شد وبه طرف میز بوفه رفت: لطفا دو تا قهوه، مرسی.

همین که سینی را بلند کرد وچرخید، شهاب مثل جن پشت سرش ظاهر شد. نگین جیغی کشید و سینی را به طرف خودش در حالی که در دستش بود ریخت و گفت: مگه کوری، این همه جا چرا اومدی پشت سر من ظاهر شدی، عزرائیلم قبلش خبر می‌ده!

شهاب: ببخشید

ـ ببخشیم شد حرف؛ لباسامو به گند کشیدی، برو کنار

همه می‌خندیدن و شهاب هم می‌خواست خنده‌اش بگیرد ولی خود را نگه داشته بود، قدری کنار رفت. نگین به طرف میز دوستانش رفت و باقی مانده‌های قهوه را روی میز گذاشت وگفت: بفرمائید کوفت کنید.

غزل: حالا چرا این‌قدر عصبانی؟ بدبخت کاری نکرد که!

نگین: غزل یک کلمه دیگه حرف بزنی می‌کشمت. بخورید سریع بریم کلاس.

و از آنجا خارج شد.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
کار داره به جاهای باریک میکشه ..... حیف قهوه میدادنش من میخوردم .....خخخ ..ممنون ...بقیهشو کی میذاری؟؟؟؟ منتظرم....
h_asgharnia
h_asgharnia
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
به زودی
h_asgharnia
h_asgharnia
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
این داستان ادامه دارد... نکته کلیدی رو یادم رفت بگم؟خخخخ
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
داغ داغ شد ممنون
s_kiani
s_kiani
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
چن قسمت دیگه موندی……انچه در قسمت بعد میخانید هم یادتون نره بگید……خخخخخ
h_asgharnia
h_asgharnia
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
مگه سریاله...
s_kiani
s_kiani
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
اینطور ک شما پیش گرفتین مث ستایش باید منتظر فصل دو هم باشیم خخهخخ
h_asgharnia
h_asgharnia
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
پس منتظر باش...خخخخخ
MILAD
MILAD
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
یکی بیاد خلاصه قسمت های قبلیو بهم بگه :-)
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
شما فعلا ممنون بگو و برو
MILAD
MILAD
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
باز اومدین ، ای بابا ،چند روز نبودین داشتیم یه نفس راحت میکشیدم خخخخخخ
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
امان از اين سلف هاي مشترك... امان :))))))))) بي زحمت در قسمت هاي بعدي يه اشاره اي هم به سيستم اتوماسيون تغذيه دانشگاه ها هم بكنيد...به نظر چيز جالبي مياد....
h_asgharnia
h_asgharnia
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
از خوبی هاش بگم یا از بدی هاش؟
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
!ای بابا!!!!!!!!! بدون من؟ تازه بیشتر از 2 مطلب دیگه باید تموم کنی کشش داستانت کم میشه.....میفهمی که چی میگم/
HAF
HAF
٩٣/٠٢/٢٥
٠
٠
no
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٢٦
٠
٠
هوووووووووووو
پربازدیدتریـــن ها
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
قرارمان فردا شب...

پشت سکوت تب دار ماه

٩٦/٠٣/٠٦
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

عاصی شده ام

٩٦/٠٣/٠٣
شعری سروده خودم

بانوی پهلوی

٩٦/٠٣/٠٦
بی هیچ تفسیری

رمضان یعنی رمضان!

٩٦/٠٣/٠٦
رسالت انسان

پرندگی

٩٦/٠٣/٠٤
نوشته های خود خود من

به اسم صادق هدایت!

٩٦/٠٣/٠٦
آن ها سالم اند یا ما؟

خودمان باشیم

٩٦/٠٣/٠٧
دنبال تو می گردم

امیدوارترین عاشق این حوالی

٩٦/٠٣/٠٤
باران در ظهر آفتابی

بمان کنارم

٩٦/٠٣/٠٣
شعری سروده خودم

مایه ننگ بشر خواهیم شد

٩٦/٠٣/٠٧
زندگی به جای شخصیت های کودکی

چقدر خوب که من خودم هستم

٩٦/٠٣/٠٧
حکایت هیوندا اکسنت در دانشکده پزشکی

مکالمه در حال سبزی پاک کردن!

٩٦/٠٣/٠٢
تبلیغات
تبلیغات