رویا در رویاهایش...
یک داستان کوتاه

رویا در رویاهایش...

نویسنده : nazanin_111

شخصیت‌ها: رویا، مریم، محمد، آرمین

نسبت‌ها: رویا و مریم دوست دانشگاهی و همکلاسی، محمد و آرمین دوست هم دانشگاهی و همکلاسی

 

دختری بود به اسم رویا، 19ساله در تهران که در یکی از دانشگاه‌های نمونه دولتی آن تحصیل می‌کرد. او در خانواده‌ای خیلی ضعیف اما با شخصیت زندگی می‌کرد. رویا پدرش را یک سال قبل از این‌که به دانشگاه بیاید از دست داده بود، او یک برادر داشت که برادرش در سن سه سالگی  بر اثر تب خیلی شدید دچار تشنج شده بود و از ناچاری که پولی نداشتند تا او را به بیمارستان برساند، دچارتشنج و عقب ماندگی شده بود. مادر رویا هم که از ناچاری به خانه پیرزنی پولدار که بر اثر تصادف دچار قطع نخاع شده بود، می‌رفت و از او پرستاری می‌کرد.

رویا همیشه درگیر رویاهای خودش بود، رویاهایی که فکر می‌کرد روزی به آن‌ها دست می‌یابد. رویا دختری خیلی ساده و احساسی بود و وقتی کسی به او لطمه‌ای می‌رساند، او دچار مریضی روحی می‌شد. رویا در رویاهایش همیشه به پسری خوشگل وخوشتیپ و پول‌دار فکر می‌کرد که روزی به خواستگاری او بیاید. درصورتی که این چیزی غیر ممکن بود. رویا در دانشگاه عاشق پسری شده بود که او اصلا عاشق رویا نبود، رویا همیشه در رویاهایش فکر می‌کرد که کی می‌شود این پسر به سمت من بیاید و از من درخواست دوستی کند.

 

رویا: الو... الو... مریم صدامو می‌شنوی؟ مریم خوبی عزیزم کجایی؟

مریم: سلام رویا جون خوبم، ممنون. با دوستام بیرونم. تو کجایی؟

رویا: منم تو خونه نشستم بیکار

مریم: ببخشید عزیزم تو خیابونم صدات خیلی ضعیفه، خدافظ

مریم گوشی را قطع کرد اما رویا فکر می‌کرد واقعا صدایش ضعیف بوده. در صورتی که این چنین نبود. مریم با پسری که رویا همیشه او را در رویاهش تصور می‌کرد بیرون بود. رویا، مریم را دوست خیلی صمیمی و رازدار خود می‌دانست، در صورتی که مریم رازهای صمیمانه رویا را به رامین می‌گفت، و رامین روز به روز دچار توهماتی می‌شد که رویا را با چه بهانه گول بزند.

صبح شد؛ رویا با هشدار پیامش بیدار شد، گوشی را برداشت، پیام از طرف مریم بود: کجایی تو؟ بیا دم دانشگاه منتظرتم...

رویا جواب او را با یک سلام و باشه الان میام داد.

رویا با عجله خود را آماده کرد و خود را با آژانس به دانشگاه رساند.

رویا: مریم جون دم دانشگام

مریم بعد از 5 دقیقه جواب او را داد: اوکی دیدمت

ادامه دارد...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
سلام:تاقسمت بعدممنون
s_kiani
s_kiani
٩٣/٠٢/١٩
٠
٠
تا قسمت بعد…………
nazanin_111
nazanin_111
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
مرسی عزیزم از اینکه دیدن کردید
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٩
٠
٠
اااااااااااااا.آقا چرا از روی من که داستانامو میزارم کپی میکنین!چرا داستان میزارین؟ها؟؟؟؟؟؟؟؟/==:)عزیز بهتره در وسط اوج که خواننده منتظره بخونه تموم کنی.تاثیرش مثل همون جای کشش داره.ولی کشش میتونه در مواقعی قطع بشه و با یک جمله بی خاصیت.به قول خودتون:اوکی؟
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٩
٠
٠
آقا من رویام!چرا اسمم تو داستانه؟آقا شخصیت بدی نباشه من حساسممممممممممممم.
nazanin_111
nazanin_111
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
ن عزیزم نگران نباش
h_asgharnia
h_asgharnia
٩٣/٠٢/١٩
٠
٠
دوستم سلام ،الان که زیاد چیزیش معلوم نیس وقتی آخرشو نوشتی اونوقت نظر واقعیمو میگم راستی منو اگه نشناختی اسمم HAF هست.
nazanin_111
nazanin_111
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
سلام هانیه جونم ممنون از لطفت دوست خوبم
karen
karen
٩٣/٠٢/١٩
٠
٠
ادامه داستان را در برنامه بعد خواهيم ديد.................خوب بود كلا....منتظر قسمت بعديش هستم به شخصه
nazanin_111
nazanin_111
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
مرسی عزیزم
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٣/٠٢/١٩
٠
٠
تا بعـــــــــد ...*:)
A_Kh
A_Kh
٩٣/٠٢/١٩
٠
٠
برای ادامه منتظریم.ممنونم :)
z_khandandel
z_khandandel
٩٣/٠٢/١٩
١
٠
عزیزم به عنوان یک نویسنده بهت می گم داستان شما یک داستان کوتاه نیست، همه چیز رو لو دادی ، از اتفاقات لا به لای داستان باید بفهمیم که مریم دوست رویاست لازم نیست شخصیت هارو معرفی کنی. به طور کلی در داستان های امروزی راوی یا سوم شخص مفرد خیلی کم داستان رو تعریف میکنه و داستان ها معمولا از زاویه دید من یا اول شخص مفرد جلو میره... موضوع جالبه اما به خاطر اینکه اصل گره افکنی و گره گشایی رو رعایت نکردی از جذابیت داستانت تا حد زیادی کم کردی... در عین حال خسته نباشی بدون دست به قلم شدن جرات می خواد و قوه تخیال بالا و تو قطعا داشتی که به سمتش رفتی. پس نا امید نشو از انتقاد ها چون باعث پیشرفتت میشه و ادامه بده....
h_asgharnia
h_asgharnia
٩٣/٠٢/٢٠
١
٠
منم باهات موافقم بیشتر سبکش نمایش نامه هست
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/٢٠
٠
٠
جالب بود ولی نظر منم با نظر این دودوست گرامی یکی بود زیاد تو داستانت به حاشیه پرداختی! ولی در کل این انتقادا اگه به جا باشه میتونه باعث پیشرفت بشه.موفق باشی
nazanin_111
nazanin_111
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
سلام عزیزم ممنون از نظرت اما خودم هم بازیگر تئاتر وهم نویسنده نمایشنامه و داستان هستم خودم دوست دارم این نمایشنامه رو طوری بنویسم که تماشاچی که میاد واز این داستان دیدن میکند رو قسمت بعد رو بفهمه که چه اتفاقی می افتد
nazanin_111
nazanin_111
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
اتفاقا خوشحال میشم از نظراتتون اما نظر خودم هست که میخواهم این داستان اینطوری باشه
judy_abbott
judy_abbott
٩٣/٠٢/٢٠
١
٠
دانشگاه نمونه دولتی چه صیغه ای یه؟؟؟
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/٢٠
٠
٠
ینی بچه های نمونه نمایندگان دولت خخخ
Crazy girl
Crazy girl
٩٣/٠٢/٢٠
٠
٠
اي بابا جواب تو كه سخت تر شد؟!؟!؟!
aftabgardoon
aftabgardoon
٩٣/٠٢/٢٠
٠
٠
این داستان ادادمه دارد.............
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/٢٠
٠
٠
خدایا داستان دنباله دار ... من حرفی ندارم
nazanin_111
nazanin_111
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
اره عزیز دنباله داره
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣