لذت «کوزت» بودن!
چقدر از خدای‌مان دوریم...

لذت «کوزت» بودن!

نویسنده : f_barani

داستان بی‌نوایان را تا به حال خوانده‌ای؟ آیا به یاد داری که چطور «کوزت» همچون برده‌ای در دل سیاه و تاریک شب با دستان ناتوان و ضعیفش سطل‌های بزرگ و سنگین آب را حمل می‌کرد؟ تا به حال خودت را جای کوزت گذاشته‌ای؟! دستانت را جای دستان رنجور دخترکی بی‌نوا گذاشته‌ای که محکوم است تا ابد در برابر دیگران سر تسلیم و فرمانبرداری فرود آورد و همچون نابینایی در تاریکو روشن مهتاب به دنبال کورسوی امیدی دست دراز کند تا شاید امید خود را در میان دستان بزرگ و توانگر ژان وال ژان، قهرمان تاریکی‌های دخترک بیابد؟

من فکر می‌کنم هیچ کس نمی‌تواند خودش را همانند کوزت بداند، این‌که خود را از حصار این دنیا برهانی و غرق در رویاهای خویش شوی تا بتوانی طعم تلخ و شیرین کوزت بودن را بچشی! آری توانایی ما انسان‌های ظاهر بین و لجوج، فقط همین است که بدانیم روزی کوزتی وجود داشته که به دست قهرمانش از بند ظلم رهایی یافته! درک این شگفتی که خود را همانند برده‌ای بدانی، برای ما آدم‌ها در زندگی‌مان سخت است و گاهی هم ترسناک!

اما وقتی سعی می‌کنی و می‌توانی خودت را جای او ببینی، دنیای او هم پدیدار می‌شود! دنیایی بزرگ، پر از شگفتی و اعجاب که صد برابر بهتر از این دنیای فانی است! تو همانند ذره‌ای میشوی در میان بی‌کران فضا و خودت را سخت میابی که همچون تیره روزان، چارقد سیاه سر کرده‌ای اما دلت پر است از سفیدی و پاکی ! 

اگر خودت را جای او گذاشته باشی در میابی که همچون کودکان یتیم به دست تقدیر و سرنوشت چنگ می‌زنی و گاهی هم گله! در صورتی که باید فقط از یک نفر بخواهی که دستانت را مثل همیشه محکم بفشارد و یادآوری‌ات کند که منی هم هستم ! و آنگاه تو چقدر شرمسار می‌شوی.

که کاش زودتر خود را از زنجیر‌های محکم دنیا نجات می‌دادی و به او نزدیک‌تر می‌شدی. در حالی که همه ما غرق شده‌ایم در میان زرق و برق تعلقات دنیوی و گاهی یادمان می‌رود زندگی کنیم و فراموش می‌کنیم خدایی داریم که همین نزدیکی‌هاست.

 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
سلام:درهمین شهرودرنزدیک هریک از کوزتهائی هستندکه امیدشان به خداست ،کاش هیچکس دروضعیت نامطلوب نبود.ممنون از مطلب زیباتون
f_barani
f_barani
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
بله ...امیدوارم هیچ کس طعم طلخ این وضعیت رو نچشه........از اون مهم تر دور شدن از خدا توی این موقعیت هاست...ممنون..
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
سلام:درست گفتید،فقط خدا.....متشکرم
judy_abbott
judy_abbott
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
من هنوز رابطه کوزت رو با متنتون نفهمیدم..... عی ای حال مرسی!
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
من اول اومدم خوندم نفهمیدم رفتم
f_barani
f_barani
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
:).....در هر حال ممنون...
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
ممنون از مطلب زیباتون
f_barani
f_barani
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
خواهش میکنم.....:)
MILAD
MILAD
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
مرسی از مطلبتون
f_barani
f_barani
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
خواهش.......:)......
karen
karen
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
تشكر از مطلبتون...........تشبيه قشنگي بود............ممنان
f_barani
f_barani
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
ممنون....:)
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
همه ی داستانها به نوعی نشأت گرفته از واقعیات هستند؛هم اکنون هم شاید در گوشه ای از این سر زمین کوزتهای دیگری باشند که ما از آنها بی خبریم..
f_barani
f_barani
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
درسته.....کاش میشد میتونستیم یاریشون کنیم......:)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
ممنون از مطلب قشنگ و جذاب شما!
f_barani
f_barani
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
خواهش میشه .....:)
z_zakhar
z_zakhar
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
: )
f_barani
f_barani
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
باز هم لبخند!!.......ممنون.....:))
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
خیلی هم زیبا بود.ممنون.........کوزت کجایی؟
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
همین جاهاست
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
ای بابا چرا پیداش نمیکنم؟
f_barani
f_barani
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
کوزت؟؟؟؟؟.....یه جورایی ماهاییم دیگه!!!!!!!
s_kiani
s_kiani
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
ممنون.
f_barani
f_barani
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
خواهش میشه....:)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
اشکال نداره که پیدا نشده یکی خوبشو پیدا کردم که مطلب گذاشته!بیا بریم!بیا.تمنا نکن!
f_barani
f_barani
٩٣/٠٢/١٩
٠
٠
!!!!!!!!!!!!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٩
٠
٠
چیه ؟نگاه نداره!
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٣/٠٢/٢٠
٠
٠
خیلیم عالی.لذت بردم از خوندن این مطلب.خیلی ممنونم:)
f_barani
f_barani
٩٣/٠٢/٢٠
٠
٠
خواهش میشه....ممنون از شما :)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠١/٠٢
٠
٠
کوزت بودن لذت بخش است
پربازدیدتریـــن ها
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

٩٦/٠٥/٢٩
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
همین برایم کافیست

نشانه عاشقی

٩٦/٠٥/٢٨
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
شعری سروده خودم

پلک بزن

٩٦/٠٥/٢٨
راس ساعت 8

تردید

٩٦/٠٥/٢٤
کجای دنیا را قرار است بگیریم؟

قدرتی به نام عرف

٩٦/٠٥/٣٠
نمی‌دانم مرا چه شده است؟

آگه بخوان...

٩٦/٠٥/٢٥
همین امروز دست بکار شو

فردا تا ابد دیر است

٩٦/٠٥/٢٩
شعری سروده خودم

غیرت

٩٦/٠٥/٢٩
تبلیغات