بهار یخ زده
داستان کوتاه / قسمت آخر

بهار یخ زده

نویسنده : مهسـآ

در قسمت قبل گفتم، که روز دوم عید بود و من هم خواب بودم که تلفن زنگ زد گفتند که مادر و پدرم در بیمارستان هستند. من هم که نمی‌دانستم چه کار کنم به دایی‌ام زنگ زدم. او هم گفت که من در خانه بمانم تا خودش سریع به بیمارستان برود و حالا ادامه ماجرا....

 

بعد از نیم ساعت به دایی زنگ زدم. چند بار زنگ زدم اما جواب نداد. یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت. کسی زنگ نزد، دایی هم جواب نمی‌داد.

از انتظار کشیدن خسته شدم، شماره بیمارستان را گرفتم؛ پرستار جواب داد:

- بله؟

- الو ببخشید، بیمارستان شفا؟

- بله بفرمایید.

- ببخشید ما دوتا مریض داریم به نام «محمود ناصری» و «زهره احمدی». می‌خواستم ببینم حال‌شان چطور است.

- یه لحظه صبر کند...

بعد از چند ثانیه جواب داد:

- شما چه کارشون می‌شین؟

- یکی از آشناها هستم.

- آقای ناصری که تو تصادف در دم فوت کردند، خانم احمدی هم حدودا دوساعت پیش... تسلیت می‌گم.

 

خداحافظی کردم و تلفن را گذاشتم. با خودم می‌گفتم یا خواب است یا یک شوخی بی‌مزه. اما واقعیت بود، حقیقت داشت.

سرم سنگینی می‌کرد، بغض گلویم را گرفته بود، نمی‌دانم چقدر طول کشید، تا زمانی که دایی آمد همین طور به دیوار رو به‌رویم خیره شده بودم.

دایی کلید در خانه را داشت، در را باز کرد و به داخل خانه آمد:

- یسنا؛ یسنا دایی جان! پاشو حاضر شو بریم خونه مامانی.

مثل مرده سر جایم خشکم زده بود. دایی دستم را گرفت:

- غصّه نخور! حال مامان بابات خوبه! الان بیمارستان بودم.

به آهستگی گفتم: منم می‌خوام ببینمشون.

- نه بابا لازم نیست. بیمارستان جای بچه‌ها نیست. پاشو پاشو حاضر شو، قیافه آدم‌های غم زده رو نگیر به خودت.

حاضر شدم و داخل ماشین نشستم. دایی همان‌طور که رانندگی می‌کرد برای این‌که مرا آرام کند می‌گفت: «اونجا که رفتم بابات گفت به یسنا سلام برسون، بگو نگران نباشه زود میام. مامانتم گفت که کارای خونه رو درست انجام بدی تا برگردم.»

 

بقیه‌اش را نمی‌دانم چگونه گذشت، تا جایی را یادم می‌آید که خاله و مامانی‌ام گریه می‌کردند و من لباس‌های سیاهم را پوشیده بودم و به آن‌ها خیره شده بودم. به در و دیوار خانه‌مان که تازه همان سال نمایش کرده بودیم، پارچه‌های سیاه می‌زدند. آشناها می‌آمدند و رویم را می‌بوسیدند و می‌گفتند غم آخرت باشد. بعد می‌شستند یک گوشه و با هم می‌گفتند: طفلی چه زود یتیم شد! کی می‌خواد نگهش داره؟!

بعد از آن واقعه، آن شوخی بزرگ یا کابوس دنباله‌دار، دیگر مادر و پدرم را ندیدم. دیگر به پدرم زنگ نزدم تا برایم دفتر یا خودکار بخرد و دیگر هم با صدای مادرم که می‌گفت« نمازت قضاشد» از خواب بیدار نشدم. تنها کسی که ماند سایه‌ام بود.

از آن سال به بعد دیگر عیدها را دوست ندارم. با آمدن عیدها خوشحال نمی‌شوم؛ فقط می‌گویم «کاش زمستان آن سال هیچ وقت تمام نمی‌شد.»

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_barani
f_barani
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
سلام....خیلی غم انگیز بود....:(...گریم گرفت...!
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
:((((((
s_kiani
s_kiani
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
واااااااای چقدر غمناک…… واقعی ک نبوده این قصه؟؟
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
نه:)
z_zakhar
z_zakhar
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
....
A_Kh
A_Kh
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
ببخشید مهسا جونم یه کم هنگ کردم.این داستان زندگیه خودته یا نه؟
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
نب بابا زندگی من اینجوری بود الان این طوری بود وضع و حالم:| ن خداروشکر
A_Kh
A_Kh
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
شکر خدا.مگه نگفتم آخر داستانه خوب باشه؟!به خدا هنگ کرده بودم که چیا بگم.انشاءالله که همیشه سایه پدر مادرت بالای سرت باشه :)
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
:) مرسی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
سلام:نمیدانم چگونه بگویم،واقعاوحشتناک غمگینم کرد!!!!
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
سلام مرسی از نظرتون
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
خیلی قشنگ بود.........به قول معروف(دوست دوران دبستانم).......دستت قوت داره
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
میسی
hamid_f
hamid_f
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
من اول فکر کردم واقعیه،واقعا ناراحت شدم! داستان غم انگیزی بود.
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
خخخخخ الکیه:))))))
u_razavi
u_razavi
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
مهسا بانو ما را دچار تحولی شدید کردین......واقعا پایانی بسیار غم انگیز........ممنون
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١٦
٠
٠
خخخخخخ...........شما؟تحول؟خاهش:))
judy_abbott
judy_abbott
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
مرسی.....از داستانایی ک آخرش همه میمیرن خوشم میاد...!... البته این به این معنا نیس ک ناراحت نشما!
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١٦
٠
٠
خاهش:)
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
داستان طنز بنویس :) ممنون
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١٦
٠
٠
ایشالله دفه بعد:)خایش
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠٢/١٦
٠
٠
بابا از فاز دپ بیاین بیرون! شادتر بنویسین!
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١٦
٠
٠
خخخخخخخ.............غم هم نیاز است:دی خخخخخخخخخ
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١٦
٠
٠
بابا مهسا قلب ما ضعیفه ابجی چه غمگین تموم رفت
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١٦
٠
٠
خخخخخخ...........عادت میکنی
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٣/٠٢/١٦
٠
٠
دست شما درد نکنه.ولی یه زحمت بکشین دیگه همچین داستانایی ننویسین.آخه شما با این سن الان باید چیزای شاد بنویسین.نه همچین چیزایی.ولی خو خوب بود.ممنون
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١٦
٠
٠
سرشما درد نکنه...حالا ببینیم چی میشه.......در ضمن عقلم زیااااااااااااده
f_nietzsche
f_nietzsche
٩٣/٠٢/١٦
٠
٠
سلام...چی شد که تصمیم گرفتی"ن" همچین داستانی بنویسی"ن"...؟؟؟
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١٦
٠
٠
سلام....موضوع انشامون که عید به یاد ماندنی بود....من این داستانو نوشتم سر کلاس خوندم گفتم اینجام بذارم:)
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٢/١٦
٠
٠
چه غم ناک ...
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٢/١٦
٠
٠
خبر رسیده آخرش قراره همش خواب باشه ؟ درسته ؟ :دی
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
نه خیر آخرش همین بود:دی
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
همش کذب محض
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
عجب
Narges_V
Narges_V
٩٣/١٠/٢١
٠
٠
خیلی قشنگ بود ، عالییی :))) ممنونم.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨