بهار یخ زده
داستان کوتاه / قسمت اول

بهار یخ زده

نویسنده : مهسـآ

باصدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم کسی در خانه نبود ساعت10صبح بود و همه به روستای مادر بزرگم رفته بودند؛ اما من چون خوابم می‌آمد نرفتم و حالا این زنگ تلفن از خواب بیدارم کرد.

با خستگی تلفن را برداشتم:

- الو... بله؟ بفرمایید.

خانم میانسالی که پشت خط بود گفت:

- مطب دکتر صارمی؟

با بی حوصلگی گفتم: نخیر خانوم اشتباه گرفتید و محکم تلفن را گذاشتم.

 

روز دوم عید هم نمی‌گذارند آدم با خیال راحت بخوابد. همان‌طور با چشم‌های بسته به سمت تختم رفتم تا به خوابم ادامه دهم. چشم‌هایم روی هم نرفته بود که دوباره صدای گوشخراش تلفن بلند شد.

باز هم اشتباه! پتو را روی سرم کشیدم. ونگ.... ونگ.... ونگ.... صدای تلفن در گوشم بود دوباره بلند شدم و گوشی را برداشتم:

- الو... بله؟

- ببخشید... منزل آقای ناصری؟

- بله بفرمایید... شما؟

- از بیمارستان تماس می‌گیرم.

- بیمارستان؟

- شما با آقای« محمود ناصری» نسبتی دارید؟

صدایم می‌لرزید: بـ...بله من... دخترشون هستم!

- ایشون تصادف کردن و الان هم توی این بیمارستان هستن.

- کدوم بیمارستان؟

- بیمارستان شفا

 

بی هیچ حرفی تلفن را گذاشتم. دست و پایم می‌لرزید، نمی‌دانستم چه کار کنم. با خودم گفتم شاید یکی از دوستانم می‌خواسته شوخی کند. شماره را دوباره نگاه کردم نه انگار واقعی بوده.

دست و پایم را گم کرده بودم. دفترچه تلفن را برداشتم و زنگ زدم به دایی‌ام:

- الو.... سلام دایی خوبین؟

- سلام یسنا جان خوبی دایی؟

- دایی از بیمارستان زنگ زدن گفتن مامان بابات تصادف کردن.

- چی؟! یعنی چی؟ حالشون چطوره؟

- نمی‌دونم

- دایی جان تو خونه باش من می‌رم، گفتی کدوم بیمارستان؟

- شفا.... دایی منم میام.

- جای تو نیست خداحافظ.

 

گیج شده بودم. قلبم تند می‌زد. مات و مبهوت مانده بودم، همان‌طور با همان فکر و خیال‌ها سر جایم نشستم و منتظر شدم منتظر تلفن دایی.

===================

بقیه داستان را در قسمت بعد بخوانید...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
judy_abbott
judy_abbott
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
این داستان ادامه دارد!!! مرسی
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
خایش:))))))
A_Kh
A_Kh
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
خواهش میکنم آخر داستان خوب باشه دیگه :) ممنونم :))
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
توضیحی نمیدم سورپرایزشی:)خاش
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
عالی بود ....خوب توصیف کرده بودی!!!! یکم بیشتر حال و هوای یسنا رو توصیف میکردی و محیط اتاق و .... قشنگترم میشد .... البته توصیف زیادی،خوب نیست حوصله خواننده سر میره ... موفق باشی ....:)
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
مرسی از راهنماییت:)
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/١٢
٠
٠
قابل شمارو نداشت ....
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
خدا بخیر کنه مهسا داره داستان تعریف میکنه خخخ:)ممنون مهسا جان..
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
خخخخخخخخخ............خاهش عزیزم
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
خیییلی زیاد بود.کلا فک کنم به داستان گفتن علاقه داری.نه؟چون تو تخته هم همیشه داستان میگین:) و ما منتظر قسمت بعدیم ها.واز نشه مثل فوتبالیست ها برای دیدن یه صحنه حساس خودمونو بکشیم:)
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
بعله که علاقه دارم.........خخخخخخ ........مرسی از حضورتون:)
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
خدایییییااااااااا منو بکش
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
:| چرا؟
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١٣
٠
٠
چون ذهنم با این داستانای دنباله دار یاری نمیکنه
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
ممنونم.هی...........(الان پریا میاد دوباره گیر میده!)
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
باز گفتی هی !ای روزگار (حال من شدم گیر باشه)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
نه بابا قصد بی احترامی نداشتم ولی از اون جایی که به این کلمه حساسیت داری این حرف رو زدم.
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
خایش:)
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
جالب بود
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
:)مرسی
amin20
amin20
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
...... نمیدنم چی بگم ....... آخرش خوبه !!
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
:) شاید خوب باشه شایدم بد:)
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
ممنون مهساجون
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
خواهش عزیزم
z-dadras
z-dadras
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
تااینجاکه زیبابود،ممنون
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
مرسی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
سلام:بسیار قشنگ بودمتشکرم تا قسمت بعد.
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١٢
٠
٠
سلام مرسی
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٢/١٣
٠
٠
اول فکر کردم واقعه! خداروشکر که الکیه :دی | تا اینجا که خوب بود فارسی رو هم پاس داشتیم من تشکر میکنم :))
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١٣
٠
٠
خخخخخخ منم خایش میکنم:))
hamid_f
hamid_f
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
اول قسمت دوم رو خوندم بعد اومدم اینو خوندم.
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
عی بابا همه هیجانش رفته پس:)خخخخخخخ
hamid_f
hamid_f
٩٣/٠٢/١٦
٠
٠
مگه هیجانی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/١٦
٠
٠
بعله:|
Narges_V
Narges_V
٩٣/١٠/٢١
٠
٠
خیلی خوشگل بود ممنون
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
تبلیغات
تبلیغات