عشق باطل / قسمت چهارم
یک داستان کوتاه نوشته خودم

عشق باطل / قسمت چهارم

نویسنده : HAF

برای خواندن قسمت اول اینجا کلیک کنید

برای خواندن قسمت دوم اینجا کلیک کنید

برای خواندن قسمت سوم اینجا کلیک کنید

 

قسمت جا افتاده بین دوم و سوم//

در همان لحظه انگار پتکی به سر نگین خورد و با تندی گفت: شوهرم! یعنی چی؟ من که شوهر ندارم...

پرستاری که مریضی دیگر را معاینه می‌کرد آن یکی را صدا زد و وقتی به او نزدیک شد آرام گفت: مگه نمی‌دونی شوهرش گفت دختره کم داره و همش اصرار داره بگه شوهر نداره!

ـ آخی طفلکی چقدر هردوشون جوونن، دلم برای پسره سوخت!

ـ چرا؟

ـ واسه این‌که این‌قدر عاشقشه با این‌که دیوونس پاش مونده.

ـ از کجا معلوم حتما دختره مال و ثروتی داره که می‌خواد وقتی دختره مرد به اون برسه.

ـ نمی دونم شاید!

ـ خیلی خوب حالا برو دختره رو آرومش کن.

ـ باشه.

 

به طرف تخت نگین رفت.

ـ عزیزم ببخشید حتما اشتباه کردم.

ـ مطمئنی؟! می‌شه بگی اون مردی که اشتباه گرفتی چه شکلی بود؟

پرستار تعجب کرد: باشه! قد بلند، موهاش فشن بود، یک کت براق مشکی هم تنش بود.

نگین با استرس گفت: میشه بگی موهاش چه رنگی بود و چشماش؟

ـ موهاش قهوه‌ای تیره، چشماش هم توی همون حال و هوا! چطور مگه؟

نگین با وحشت از جا نشست: شهاب، شهاب این‌جاست؟!

ـ چطور می‌شناسیش؟  آروم باش..

ـ تو رو خدا نزاری بیاد این‌جا. اگه کاری که می‌گه نکنم می‌کشتم، خواهش می‌کنم.

- خیلی خوب؛ آروم باش من گفتم اشتباه شده. نمی‌زارم هیچ کس بیاد جات، حالا راضی شدی. آروم باش و بخواب.

 

او می‌دانست خطر کنارش ایستاده ولی وحشتش را قورت داد و آرام گرفت. پرستار بیرون رفت همان لحظه شهاب از روی صندلی برخاست و گفت: حال خانومم خوبه؟ به هوش اومده؟ می‌تونم ببینمش؟

پرستار گفت: حالش خوبه نگران نباشید، بهوش اومده ولی...

ـ ولی چی؟

ـ ولی نمی‌تونید در حال حاضر ملاقاتش کنید.

ـ آخه چرا؟

ـ فهمید شما اینجایید خواست شما رو نبینه.

ـ اما شما نباید بهش می‌گفتید!

ـ ببخشید. من نمی‌دونستم احتمالا نظرش عوض میشه.

 

شهاب از روی حرص گفت: باشه، باشه. پرستار از کنار او عبور کرد و شهاب دوباره بر روی صندلی آبی تکیه داد.

 

قسمت چهارم// 

برای چندمین بار احساس بی‌کسی می‌کردم، خسته بودم. از زندگی، از دلواپسی، برای خودم...

نگین دست‌هایش را روی صورتش گذاشت و زار می‌زد، بی‌آن‌که نفس بکشد. خانم روانشناس برخواست و به کنار نگین نشست و او را در آغوش گرفت و نمی‌دانست که واقعا نگین راست می‌گوید یا شهاب؟ نگین روانی است یا شهاب؟ ودر عین حال نگین را آرام می‌کرد.

ـ عزیزم چرا احساس بی‌کسی؟ اونم برای چندمین بار؟

نگین اشک‌هایش را از گونه‌اش پاک کرد و گفت: پدرم اهل شیراز بود، برای کارش به آلمان سفر کرد، همون‌جا هم با مادرم که اهل همون‌جا بود آشنا شد و با هم ازدواج کردند. پدرم که برای کارش باید برمی‌گشت ایران، ولی مادرم ناراضی بود. با همه این‌ها به شیراز اومدن. بعد از یکسال و چند ماه من بدنیا اومدم، مادرم که دیگه خسته شده بود از پدرم جدا شد و طبق قانون هضانت من رو هم گرفت و تا هفت سالگی پیش مادرم بزرگ شدم البته تو آلمان. وقتی هفت سالم بود پدرم به آلمان اومد و من رو هم به زور از مادرم جدا کرد برای این‌که مادرم نتونه پیدامون کنه، ادامه کارش رو توی تهران انتقالی گرفت با همه این‌ها زیاد بد نبود، با هم خوب بودیم، زندگی خوبه هم داشتیم ولی... شونزده سالگی اون رو هم از دست دادم، من که جای مادرم رو هم نمی‌دونستم رفتم...

رفتم که نه؛ مجبورم کردن که برم جای بچه‌های بی‌سرپرست. هیجده سالگی که دانشگاه قبول شدم خوابگاه گرفتم و از اونجا زدم بیرون و...

ـ زدی بیرون و چی؟

ـ طولانیه...

ـ حوصله شنیدنش رو دارم

ـ داستان من و شهاب و تمام قضایا از ترم پنجم دانشگاه شروع شد. شهابم از همون ترم اومده بود توی این دانشگاه

ـ یعنی قبلش توی یک کلاس نبودید؟

ـ نه فکر کنم ترم‌های قبلی شهر دیگه‌ای بوده، دقیق نمی‌دونم.

ـ خیلی خوب از اون روز برام بگو.

 

***

نگین در اتاق خوابگاه گرم خواب بود زیرا دیشب تا دیر وقت خوابش نمی‌برد که یک‌دفعه زنگ موبایلش به صدا در آمد، از خواب بیدار شد و چشم‌هایش را باز کرد، دستش را به طرف موبایل دراز کرد وآن را خاموش کرد و با نگاهی به ساعت، پلک‌هایش را برهم گذاشت و دوباره خواست بخوابد که یک‌دفعه از جا پرید و به ساعت نگاه کرد، ساعت از هفت و نیم گذشته بود.

ملافه را کنار زد و به سرعت لباسش را عوض کرد و بدون خوردن صبحانه به طرف دانشگاه دوید. نفس زنان به پشت درِ کلاس رسید؛ چند نفس عمیق کشید و بعد از در زدن وارد کلاس شد. حرف استاد قطع شد و همه به طرف او نگاه می‌کردند که با حالت شرمندگی گفت: می‌تونم بشینم؟

استاد: شما؟

ـ شایگان هستم دانشجو کلاستون.

ـ باد آمد و بوی اَنبر آورد.

(همه زدند زیر خنده.)

استاد: ببینم فردا می‌اومدی بد نبود؟

نگین سرش را پایین انداخت وگفت: ببخشید، دیگه تکرار نمیشه.

ـ بفرمایید..

نگین به آهستگی از کنار نگاه چشم‌ها عبور می‌کند وکنار هم خوابگاهی‌اش غزل می‌نشیند.

این داستان ادامه دارد...

===============

از خوانندگان جیمی بابت این اشتباه (جا افتادن تکه‌ای از داستان) عذر خواهی می‌کنم و برای این‌که تا این‌جا داستانم را دنبال کردید ممنونم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
بازم ادامه؟با شه منتظریم ولی داستان باید کش دار باشه.
h_asgharnia
h_asgharnia
٩٣/٠٢/١٢
٠
٠
بَه لِه داستان اصولا کش دار نباشه پس باید چوجوری باشه؟!راستی سه قسمت دیگه مونده که تو تابستون خدمت میرسیم.
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٢
٠
٠
باید بیشتر بگذارید.
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
باریک الله ! این داستان ادامه دارد
نویسنده
نویسنده
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
منظور کنایه س!گفتم که داستنم رومان کوتاهه حداقل30.40صفحس تازه الانم امتحانا شروع شده فکر کنم تا تابستون دیگه نباشم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
سلام: خیلی متشکرم تا قسمت بعد
Niva
Niva
٩٣/٠٢/١٢
٠
٠
ممنون منتظريم:-)
ati
ati
٩٣/٠٢/١٢
٠
٠
مرسی منتظریم
MILAD
MILAD
٩٣/٠٢/١٢
٠
٠
چند قسمته این داستانتون ؟؟
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٢
٠
٠
اون بالا در جواب من گفته.
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١٣
٠
٠
الان منم میخواستم همینو بپرسم پس من کلا میرم قسمت اخرو میام میخونم دستت درد نکنه
MILAD
MILAD
٩٣/٠٢/٢١
٠
٠
بعد بیاین واسه کن تعریف کنین پس :-)
z_zakhar
z_zakhar
٩٣/٠٢/١٣
٠
٠
................
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٢/١٣
٠
٠
بازم ممنون، موفق باشید منتظر هستیم...
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/٢١
٠
٠
تا تابستووووووون ؟؟؟؟؟؟ چرااااا ....؟؟؟ یادم میره که ....باشه منتظر میمونم....
h_asgharnia
h_asgharnia
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
نترس قول میدم وقتایی که وقت اضاف میارم بدو بیام بنویسم.آفریییییییییییییییییییییییییییییییییین چه پشت کاری داری سه سوته همه رو خوندی!!!! به افتخار janbarkaf دست....جیغ..هوراااااااااااااااااااااا
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
دیگه جان برکفم دیگهههههههه ...خخخخ
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠