مارکز می‌گوید...
خداحافظی با هواداران قبل از مرگ

مارکز می‌گوید...

نویسنده : میثم

 «گابریل گارسیا مارکز» دو سال پیش نامه‌ای برای خداحافظی با دوستدارانش نوشت و پیش از مرگش منتشر کرده بود.

متن این نامه به شرح زیر است:

«اگر خداوند برای لحظه‌ای فراموش می‌کرد که من عروسکی کهنه‌ام و تکه کوچکی از زندگی به من ارزانی می‌داشت احتمالا همه آنچه را به فکرم می‌رسید نمی‌گفتم، بلکه به همه چیزهایی که می‌گفتم فکر می‌کردم. کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا می‌دیدم. چون می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشم‌مان را بر هم می‌گذاریم شصت ثانیه نو را از دست می‌دهیم.

هنگامی که دیگران می‌ایستادند راه می‌رفتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می‌ماندم. هنگامی که دیگران صحبت می‌کردند گوش می‌دادم و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه لذتی که نمی‌بردم. کینه ها و نفرت‌هایم را روی تکه‌ای یخ می‌نوشتم و زیر نور آفتاب دراز می‌کشیدم. اگر خداوند تکه‌ای زندگی به من ارزانی می‌داشت، قبایی ساده می‌پوشیدم و طلوع آفتاب را انتظار می‌کشیدم. با اشک‌هایم گل‌های سرخ را آبیاری می‌کردم تا درد خارشان و بوسه گلبرگ های‌شان در جانم بخلد و هر روز غروب خورشید را عاشقانه می‌نگریستم.

خدایا اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم نمی‌گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی‌آن‌که به مردمی که دوست‌شان دارم نگویم که دوست‌شان دارم. بله تا جایی که می‌توانستم به آن‌ها می‌گفتم که دوست‌شان دارم. هر لحظه. به همه مردان و زنان می‌قبولاندم که محبوب منند و در کمند عشق زندگی می‌کردم. به انسان‌ها نشان می‌دادم که چه در اشتباه‌اند که گمان می‌برند وقتی پیر شدند دیگر نمی‌توانند عاشق باشند. به آدم‌ها می‌گفتم که عاشق باشند و عاشق باشند و عاشق. به هر کودکی دو بال می‌دادم اما رهایش می‌کردم تا خود پرواز را بیاموزد و به سالخوردگان یاد می‌دادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می‌رسد. به انسان‌ها یاد آوری می‌کردم که در قبال احساسی که به یکدیگر می‌دهند مسئولند.

آه! انسان‌ها، از شما چه بسیار چیزها آموخته‌ام. من دریافته‌ام که همگان می‌خواهند در قله کوه زندگی کنند بی‌آن‌که بدانند خوشبختی واقعی جایی است که سراشیبی را به سمت قله را می‌پیماییم. دریافته‌ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می‌فشارد  او را برای همیشه به دام می‌اندازد. دریافته‌ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسان دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد.

من از شما بسی چیزها آموخته‌ام اما در حقیقت فایده چندانی ندارد چون هنگامی که آن‌ها را در این چمدان می‌گذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود. اما شما این را بخاطر بسپارید. چون هنوز زنده‌اید.»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
ممنون
م رحیمی
م رحیمی
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
عالیییییی ))))) ممنون از انتخابتون....
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
سلام: متشکرم خیلی خوب بود.
A_Kh
A_Kh
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
عالـــــــــــــــیه نکات مفیدی داشت.ممنونم :)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٢
٠
٠
متشکرم!خیلی از آن استفاده بردم.کاش من هم......
judy_abbott
judy_abbott
٩٣/٠٢/١٢
٠
٠
واقعا قشنگ بود... دوستانی ک میخان وصیت کنن یاد بگیرن!!
MILAD
MILAD
٩٣/٠٢/١٢
٠
٠
ممنون از شما
f_nietzsche
f_nietzsche
٩٣/٠٢/١٢
٠
٠
سلام...مرسی...همه باید عاشق باشن...ممنون
tanha
tanha
٩٣/٠٢/١٣
٠
٠
كاش بتونم به حرفاش گوش كنم چون هنوز زنده ام...
سحر بانو
سحر بانو
٩٣/٠٢/١٣
٠
٠
چقققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققدر خوب نوشته بود...پر از حس های ناب! روحش شاد
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١٣
٠
٠
ممنون از خودم که خوندم ممنون از شما که تایپ کرده بودی
باران
باران
٩٣/٠٢/١٣
٠
٠
عجب قلمی داشت خدایش بیامرزاد
Tamana
Tamana
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
آرزو میکنم یه روزی دید من و ما به زندگی این طور بشه
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

بالا بلند مه لقا

٩٦/٠٤/٠٧
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

آیا تو هم مرا...؟

٩٦/٠٤/٠٧
محو نگاهش شده بودم

رویای مادرم

٩٦/٠٤/٠٥
با خوب، خوب بودن هنر نیست

معامله با زندگی

٩٦/٠٤/٠٥
شعری سروده خودم

یا که می شوی...

٩٦/٠٤/٠٤
تبلیغات
تبلیغات