شبی از شب‌های یک بچه مشد در خوابگاه
قسمت پایانی

شبی از شب‌های یک بچه مشد در خوابگاه

نویسنده : حلما(سرباز ولایت)

در قسمت قبل گفتم که ما حسابی در اتاق خوابگاه شلوغ کرده بودیم، که یکهو در کوبیده شد و مسئول شب خوابگاه، آن هم کاملا شاکی پشت در بود...

مسئول شب گفت: «اگر در را باز نکنین می‌بریم‌تون کمیته انضباطی» این وسط فقط من و یکی از بچه‌های دیگر که مال قزوین بود؛ تن‌مان می‌خارید برای کمیته! آقا تا این را گفت من و قزوینیه زدیم زیر خنده و هوهو سر دادیم.

چشم‌تان روز بد نبیند، باعث شد مسئول برود کلید بیاورد. رفت و آمد؛ همین که کلید انداخت داخل قفل دیگر هیچ‌کس نفس هم نمی‌کشید! ما که حالی‌مان نمی‌شد نفس می‌کشیدیم هموجور!

اتاق‌های دیگر هم آن پشت جمع شده بودند، هرهر و کرکر راه انداخته بودن؛ انگار که سوژه‌شان شده بودیم!

 

حالا برای‌تان حال تک تک بچه‌ها را بگویم که واقعا دیدن بود! البته برای شما شنیدنی. بچه شهرکردمان که از ترس چسبیده بود به دیوار. بچه اهوازی‌مان هم که رفته بود کاملا خودش را مستتر کرده بود به این نحوی که پرده تختش را کامل کشیده بود وگوشه‌ترین تخت هم مال این اهوازی بود. من و قزوینیه هم خیلی ریلکس دراز کشیده بودیم وگوش می‌دادیم...

اما بشنوید از این اصفهانیه؛ در این گیر و دار، گیر داده بود به این پاره‌های بادکنک‌هایی که ترکانده بود! یا خدا دست از سر این تکه‌هایش هم برنمی‌داشت. آن هم در این بحبوحه! کلید کرده بود که «بیا اینارو بو کن یه بویی میده!» چسبیده بود به این و آن که آقا جان، بیا اینو بو کن!

مطمئن بودم هر لحظه که در را باز کنند و بریزند داخل اولین کسی که عکس‌العمل نشان می‌دهد همین اصفهانی است که می‌رود به‌شان می‌گوید: بیاین اینو بو کنین یه بویی میده!

خلاصه این کلا تو باغ نبود؛ با بادکنک عالمی داشت برای خودش.

 

حین چرخیدن کلید داخل در، باز هم دوس داشتم کخ بریزم. برای همین هم با صدای آهسته و خیلی خوفناک گفتم: «اشهد ان لا اله الا الله...اشهد ان محمدا رسول الله..» و خیلی هم عربی! که آن قزوینیه زد زیر خنده. بقیه هم که از ترس جیک‌شان در نمی‌آمد و بعد هم گفتم یک توسلی برقرار کنیم بچه‌ها، امشب شب آخری است که... شروع کردیم به آهسته روضه خواندن که باز زدیم زیر خنده. آن یکی دیگر هم که هنوز داشت با بادکنک سیر می‌کرد! بقیه هم که انگار مرده بودند، یک بردسکنی هم داشتیم که این اصلا با ما شریک نبود!

کمی که گذشت دیدیم دست از سر ما برداشتند و این‌ها رفتند و صرفا مسئول چون هیچ کاره بوده و حق در باز کردن نداشته، فقط خواسته ما را بترساند که در را باز کنیم! مطمئن بودیم اگر مسئول اصل کاری می‌بود در را باز می‌کرد و به دنبالش ترور! ولی من و قزوینیه دوس داشتیم کمیته را تجربه کنیم و بر تجربیات‌مان بیافزاییم؛ حیف که نشد!

خلاصه آن شب هم به خیر گذشت اما خاطره و هیجانش برای همیشه در ذهن‌های‌مان موندگار شد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
سلام:خاطرات دوران دانشجوئی هیچ وقت فراموش نمیشود.چندروز دیگه چندتا رو مینویسم میزارم،بدنیست خوشتون میاد.ممنون از مطلب قشنگتون.
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
سلام ....به نمایندگی از سرباز متشکرم که نظر دادین و همچنین مشتاقانه منتظر مطالب شماهم هستیم ....سرباز ولایت نتش فعلا قعطه ...تا اطلاع ثانوی ....ببخشید
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/١٩
٠
٠
سلام:امیدوارم که زودتردرست بشه.متشکرم
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/٢١
٠
٠
به سلام جناب استاد...متشکرم ک تا آخرش همراه بودین...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/٢١
٠
٠
سلام: خواهش میکنم.
:دی
:دی
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
چه جالب خخخخخ
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
به نمایندگی از طرف سرباز ولایت از شما متشکرم .....فعلا نتش قعطه....
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
ممنون..............
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
رویا خانوم اینجایی !دوروز نبودم دلم برات تنگ شده بود !
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
منم پری جون یادت باشه واسه مطلبم فقط یک نظر گذاشتی.دلم واست خیلی تنگ شده بود..........
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
شما این دوروز بدون اطلاع من کوجا بودی
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
اینترنت تموم شده بوتتتتتتتتت
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
متشکرم خانم جعفرپور....:)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٩
٠
٠
خواهش میکنم!خوشحالم که مطلب جدیدی گذاشتین.
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/٢١
٠
٠
ممنونم دوستان ک ملاحظه فرمودین...
z_zakhar
z_zakhar
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
ترم چندی زاخار؟
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
به امیدخدا ترم 3 ....
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/٢١
٠
٠
حالا واس چی داداش زاخار؟
z_zakhar
z_zakhar
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
هویجوری
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
جالب بود ممنون
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
ممنون ....
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/٢١
٠
٠
جالبی از خودتونه..ممنون:/
Tresa
Tresa
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
خيليييييي باحال بود افرين مچكرم
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
خواهش میکنم ....
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
سرباز یادت باشه از این برنامه ها داشتین بگو بیام ...کلا بترکونیم .... خخخخخ ....حیف که کمیته نرفتی ....ولی میرفتی خوب میشد هاااا....
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
ای شما دوتا (ینی سرباز)سری بیاین دفتر مدیر سایتو بهم ریختین بی تربیتا
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
ببخش سمیرا جون ....چه میشه کرد خب بازم باید تکرار میشه _ آخه نمیتونم بگم دیگه تکرار نمیشه _ خخخخخ
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/٢٠
٠
٠
این مطلب سرباز مگه نیست چرا شوووما جواب کامنتارو میدی؟
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/٢٠
٠
٠
سمیرا خانوم من و سرباز نداریم که .... نتش فعلا قطع میباشد ...
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/٢١
٠
٠
جانی جان باشه حتما صدات میکنیم ولی ب شرطی ک بیای!...ک میدونمم نمیای!!..ایشالا ک سعادت نصیبمان بشه و کمیته مارو بطلبه!..سمیرا خانوم ایشون ماموریت داشتن از طرف من جواب بدن چون نت نداشتم و خوب هم انجام دادن...حالا هم منم از شما تشکرات ویژه دارم بابت وقتی ک گذاشتین!:))
s_kiani
s_kiani
٩٣/٠٢/١٧
٢
٠
ممنون موجبات شادی مارا فراهم کردید خخخخخ
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
به کامتان خوش باد آقای کیانی .... از طرف ایشون از شما متشکرم ....
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/٢١
٠
٠
خوشحالم که باعث شادی شما گردیدم:)..در پناه حق همیشه شاد باشید...
judy_abbott
judy_abbott
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
خخخخ مرسی مرسی.... خوبه دیگه تو قسمت لهو و لعب نداشتین!
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
ممنون ....آره خب سربازجان اهلش نیست ..... از طرفش ممنونم ...
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/٢١
٠
٠
خواهش خواهش...از اولشم نداشتیم...
MILAD
MILAD
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
اینا خاطره بود؟؟؟ :-)
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١٨
١
٠
نه انشا تابستان خود را چگونه گذراندید بود
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
خب سمیرا راست میگه ...اینم سواله میپرسین؟؟؟ به هرحال ممنون ....
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/٢١
٠
٠
پ ن پ...قصه های خوب براي بچه های خوب بود!...
z-dadras
z-dadras
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
جالب بود،ممنون
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
خواهش....
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/٢١
٠
٠
جالب میبینید
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
راستش مطلب طولانی شد ما قضییه رو فراموش کردیم
s_kiani
s_kiani
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
کل قضیه شیطونی بود فقط همین
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
سمیرا جون آقای کیانی راست میگن ...کلا زلزله 8 ریشتر بوده ...به خیر گذشت ....خخخخ ممنون ...
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/٢١
٠
٠
اشکال ندره آبجی خودِتِ ناراحت نکن! ..
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٢/١٨
٣
٠
بباشه پس امیدواریم کمیته رو تجربه کنین و تجربیاتتون زیاد بشه!!
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
ایشاااالاااا ...ممنون که نظر دادین ....
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/٢١
٠
٠
باشد ک مارا بطلبن...انشاالله هاج خانوم .بادعای شما:)
hasani_f
hasani_f
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
ممنون .جالب بود
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
از طرف سرباز از شما متشکرم .....نتش قعطه...
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/٢١
٠
٠
جانیکم...انسانکم...جان برفکم...متشکرم...:)ممنونم ک ج دادی.
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
یه لحظه فک کردم داری شعر میدی....خخخخ ...خواهش ...دیگه کاری بود که از دستم بر میومد....
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣