شبی از شب‌های یه بچه مشد در خوابگاه
قسمت دوم

شبی از شب‌های یه بچه مشد در خوابگاه

نویسنده : حلما(سرباز ولایت)

جانم برای شما بگوید که شب دوم تولد را هم که گذراندیم از آن‌جا که 2 نفر امتحان داشتند، بچه‌ها رفتند برای خر زدن! تا ساعت 11:30که گرد هم جمع شدیم و از آن‌جا که دل‌مان برای سر وکله زدن با یکدیگر تنگ شده بود، محفلی تشکیل دادیم و شروع کردیم به تخلیه روح و روان! یک و نیم ساعتی خودمان را گرم کردیم و شعرهای مولودی‌خوان محترم را با یک لحن دیگر تکرار کردیم ...

محض اطلاع بگویم که آن شب هم دوباره این رفیق اصفهانی ما چند عدد بادکنکی را که کش رفته بود با خود به اتاق آورده بود، برای انجام یک عملیات دیگر! ساعت حول و حوش یک بود که این احساسات ما فوران کرد و از آن‌جا که جان‌مان را دوست می‌داشتیم و هر لحظه ممکن بود با سابقه‌ای که شب پیش داشتیم، بریزند توی اتاق و ما را به رگبار ببندند، در را قفل کرده، پرده پنجره را کشیده و حتی چراغ را هم خاموش کردیم و شروع کردیم به تخلیه کردن خود و هر یک هم به نحوی!

یک دفعه بانگ برآوردم که: «امشب عسگری نیست» (مسئول‌مان را می‌گویم، همان که با حضرت عزرائیل رفیق است! که دیشب ما را دعوا کرد) تا این را گفتم انگار این‌ها جری شده باشند، شروع کردند به انجام دادن همان حرکات دیشبی با غرش و ولوم بیشتر! بادکنک ترکاندن این رفیق اصفهانی‌مان هم خالی از لطف نبود!

 

همه این‌ها باعث شد که اتاق‌های بغلی که بدجورم به خون‌مان تشنه بودند، شروع به کوبیدن کردند که یعنی: «خفه شین» ما هم که به حرف مسئول نمی‌کنیم، چه برسد به این‌ها! گفتیم به روی چشم! خلاصه ادامه دادیم. یک آن دیدیم در اتاق را دارند می‌کوبند و فریاد می‌زنند باز کنید که باز کنید.

بچه‌ها هم هرکسی جهید روی تخت خودش و شیرجه زد زیر پتو! یک چند ثانیه‌ای که در زدند، من اول فکر کردم بچه‌های مجاورند روی همین حساب داد زدم: آقا نصفه شبه مزاحم نشو برو رد کارت!

آخ آخ نگو که مسئول شب بوده، آمده در اتاق. البته آن که با حضرت عزرائیل رفیق است نه؛ آن یکی دیگر، خودش هم دانشجو بود و به عبارتی «هیچ کاره.» اتاق را چنان سکوتی فرا گرفته بود که انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش زلزله بود!

خب دوستان به علت طولانی بودن همین‌جا تمامش می‌کنم، با ما همراه باشید تا قسمت پایانی مجرا.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٤
٠
٠
ممنون..........
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/١٤
٠
٠
خواهش........
m_famous
m_famous
٩٣/٠٢/١٤
٢
٠
خیلی دیگه رمان///
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/١٤
٠
٠
هاع؟‍...منظورتون این قسمت بندیه؟خب گفتم اگه همه رو یه جا بنویسم طولانی میشه کسی نمیخونه...دیگه شما ببخشین...فقط ی قسمت دیگه مونده...همینم تحمل کنیم تموم میشه...:)
s_kiani
s_kiani
٩٣/٠٢/١٤
٠
٠
چی شد دیگه شعارنداده بودین چرا؟؟؟
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/١٤
٠
٠
مگه قرار بود شعار بدم؟...
s_kiani
s_kiani
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
نمیدونم…بی خیالش…!!!!!!…
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/١٤
٠
٠
عجب مراسمی بوده .....بازم میگم جام خعلی خالی بود ..... حیف که دیگه .... هعییییی .... روزگاره دیگه ...گهی زین به پشت و گهی پشت به زین ... بد قلقی میکنه بعضی مواقع .... بیخیال ....منتظر قسمت بعدشم هستم .... هرچند خودم در جریانم ..... ممنون :)
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
یه چیزی برام سوال شده؟؟؟؟؟؟شما نسبتی با سرباز دارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ببخشید اگه فضولی کردمااااا فقط حس کنجکاویه دیگه!
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
وای اگه بدونید ....نیم ساعته دارم به این سوالتون میخندم .... همکلاسی میباشیم ....( از کنجکاوی گذشته) چرا همچین چیزی به ذهنتون رسید؟؟؟
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
آره راس میگی!!...میگن رسم دنیا بی وفاییه!!جان برفکم غصه نخور..فقط دعا کن برم دیگه برنگردم...
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
خخخخخخخخخخ....شما تازه براتون سوال شد؟!!!!!!!...وای خدایا چقد ملت رو من سرکار گذاشتم!!!...خحح...خدا منو ببخشه!...
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/١٦
٠
٠
شما (بووووووووووق ) میکنی که بری دیگه برنگردی ....فهمیدی؟ یا از راه دیگه بفهمونمت .... بزنم له شه ....ایشششششش ...هی برم ، برم راه انداخته ... انگار ما اینجا کلم پیچیم ... کله کچل رفعه آخرت باشه هی انرژی منفی میدی هااااا ....
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/١٤
٠
٠
سلام:جالب بود،ما منتظر دومی هستیم.ممنون
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
سلام...ممنونم از هنراهیتون...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
سلام:خواهش میکنم.
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٢/١٤
٠
٠
ها :-O
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
:-0
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
وا :-O
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
بسته:-0
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
بسته:-0
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١٦
٠
٠
ینی چی بیتربیتا درست حرف بزنین خخخخخخخخخخخخ
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٢/١٦
٠
٠
سمرا باز تو دخالت کردی!! :دی
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
من کلا ادم با دخالت کنیم خخ
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٢/١٨
٠
٠
خدا حفظت کنه!!
m_soltani
m_soltani
٩٣/٠٢/١٤
٠
٠
قشنگ بود اون حال و هوا رو کامل درک کردم :)ممنونم بازم بنویسید
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
مچکرم ک درک میکنین...نکنه خودتونم خوابگاهی هسنین نه؟چون معتقدم فقط خوابگاهی ها حال همو میفهمن!...شاعر میگه:از درد سخن گفتن و از درد شنیدن...با مردم بی درد ندانی ک سخن چیست...
m_soltani
m_soltani
٩٣/٠٢/١٦
٠
٠
نه عزیزم من خوابگاهی نیستم اما یه خواهر دارم ناز نازی ,خوابگاهیه چی میییکشه خخ,من از نوشته هاتون اون فضا رو تصور کردم .بازم ممنون
judy_abbott
judy_abbott
٩٣/٠٢/١٤
٠
٠
بح بح ....چشمم روشن....!
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
بح بح...ایشالا همیشه چشاتون روشن بمونه!...
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
هی سرباز هی...ما هم از این کارا میکردیم!حیف که پیر شدیم دیگه!!!!
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
آدم باید دلش جوون باشه...من که صد ساله هم (البته بلا ب دوووووور)بشم دست از شیطنت بر نمیدارم:))...چقد این کامنت شما انرژی منفی میده...اه...بوی نا امیدی هم ک میده!...شما م معماری خوندین سریع دورشو خفاظی چیزی بکشین تا ب بقیه سرایت نکنه!...سریعا اقدام کنید...
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
احیانا شما چند ساعت درس میخونین؟چند ساعت تخلیه روح و روان دارید؟میخوام ببینم با هم تناسب داره یانه
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
عرضم ب حضورتون ک....1 ساعت میخونیم...10ساعت تخلیه میکنیم...خالا تناسب داشت؟عایا؟...
hamid_f
hamid_f
٩٣/٠٢/١٥
١
٠
اون یک ساعتم ،45 دقیقش مراحل آماده سازیه،5دقیقه مطالعه 10 دقیقه هم جمع کردن کتابا....
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
جمع کردن کتابای ما چیزی فراتر از سرعت نوره!!!...شما ده دقیقه طول میکشه تا جمع کنین؟!!!...خخخ
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١٦
١
٠
افرین مملکت اینده باید دست شوما جووونا باشه موفق باشید
r_yazdani
r_yazdani
٩٣/٠٢/١٥
١
٠
قبول دارم که نمیشه خوابگاه آروم بود!
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
خوبه ک قبول دارین...منم قبول دارم...
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
خوبه ک قبول دارین...منم قبول دارم...
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
خوبه ک قبول دارین...منم قبول دارم...خصوصا واسه من!!!...
sin germany
sin germany
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
خیلی مردم آزارید واقعا...من با اتاق بقلیتون کاملا همدردی میکنم..آخه اتاق بقلیه ما دقیقا مثل شما بود...هی میگفتیم ساکت ..هی کار خودشونو میکردن..
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
یعنی باور کنم شما اصلا تخلیه اترژی انجام نمیدین؟!!!...همش صم بکم؟!!!...اناقای مجاورمونم همش در حال تحلیه ان...اونشب ساکت بودن...چون شبای پیش ما میرفتیم باهاشون دعوا میکردیم!...
hamid_f
hamid_f
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
هی بابا خاطراتمون رو زنده کردی!ممنون
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/١٥
٠
٠
خواهشمندم:))
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١٦
٠
٠
اوووووووو همچین میگه خاطرات خوبه 23 سالته
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٢/١٦
٠
٠
والا! من این سنم ادعای خاطره نمی کنم! :))
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
اره والا این جوونای حالا نمیدونم چشون شده
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/٢١
٠
٠
من کجا 23 سالمه؟!!!!ب خدا 20 سالمه!...اووووو پیرم نکنین لطفا...هنوز وارد 21 نشدم!!
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٢/١٦
٠
٠
:خخخخ آقا مثل اینکه دانشجو آزاری کار خوبی بوده من خبر نداشتم :))))
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
متنو نخوندی نه؟اینا مسئول خوابگاهو بیشتر اذیت میکردن اقا
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/٢١
٠
٠
بله هم دانشجو ازاری هم مسئول و هم استاد آزاری کار بسیار پسندیده ایست و جز ذاتیات ما میباشد!...
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/١٧
٠
٠
زیبا بود
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/٢١
٠
٠
تشکر
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨