لطفا استخدامم کنید
خاطرات یک تحصیل کرده بی کار

لطفا استخدامم کنید

نویسنده : m_meisam

کار جوهر مرد است، کسی که شک ندارد؟!

آقا ما با اجازه‌تان رفته بودیم پایتخت؛ چهار نفر تحصیل کرده بیکار! در پایتخت عزیز از یک سوپور عزیز سؤال پرسیدیم، به محض برگشتنش داشتیم از تعجب جان به جان آفرین تسلیم می‌کردیم!

این دوست ما یک افغانی گل بود که با لحجه شیرینش گفت نمی‌دانم. جای تعجب این بود که یکی از دوستانم قبلش می‌گفت اگر بشود در شهرداری به عنوان یک نارنجی پوش هم استخدامم کنند، می‌روم اما حیف که پارتی می‌خواهد! دیگر فکر نمی‌کنم توضیح بیشتری بخواهد. خودتان می‌دانید دیگر!

پروردگارا به کار روزی حلال عطا فرما؛ آمین

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
judy_abbott
judy_abbott
٩٣/٠٢/٠٩
١
٠
آآآآآآآآآآآمین
ati
ati
٩٣/٠٢/٠٩
١
٠
پروردگارا به کار روزی حلال عطا فرما؛ آمین
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/٠٩
١
٠
سلام:آرزو میکنم که کاری مطابق میل ودلخواهتان نصیبتون بشود.خیلی ممنون
کیوکو1
کیوکو1
٩٣/٠٢/٠٩
١
٠
کارکجا بوده:-(
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٠٩
٠
٠
ممنون.
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٢/٠٩
١
٠
کار پیدا کردین نامردین ما رو خبر نکنین!!!
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
من دیگه حرفی ندارم
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
امین.ممنون از شما
neda_f
neda_f
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
0-0!!!
کودک درون
کودک درون
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
واقعا کار کجا بوده، با کارشناسی ارشد فقط در دانشگاه تدریس می کنم تازه با کلی بدبختی ،پولی هم نمی دن!!!!!!!!!!!!!!!!!1111111
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
!!!!!!!؟؟؟
neyosha
neyosha
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
پروردگارا به کار روزی حلال عطا فرما؛ آمین
MILAD
MILAD
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
برین دنبال کار ازاد ، کار شرکت به درد نمیخوره
bahareh22
bahareh22
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
یاد فیلم"نارنجی پوش"افتادم!!!دعای آخرش قشنگ بود:)
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٢/١٢
٠
٠
چی بگم...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
چند کلمه با جیمی‌ها

روزگار ما و جیم

٩٧/٠٦/٢٥
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١
هوا، کولر، سطل آشغال و دیگر هیچ...

سفرنامه آذربایجان - قسمت هفتم

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١
روضۀ یک نفره و اشک یک نفره

حسینیه‌ دل

٩٧/٠٧/٠١
مثلا فکرش را بکن...

صبح‌ات به خیر تر از این مگر می‌شد؟

٩٧/٠٧/٠٢