جرات مردن...
مرز بین زندگی و مرگ خیلی باریک است

جرات مردن...

نویسنده : سیده نعیمه زینبی

چند وقتی بود که از همه چیزهایی که داشت دلخور بود. گاهی دلش می‌خواست نداشته‌هایش هم بیایند و بشوند داشته‌هایش. دلش از دنیا و آدم‌هایش گرفته بود. شکایت‌هایش زیاد شده بود. یشتر از همه از خودش شاکی بود!

خیال می‌کرد به حکم بودن باید همیشه درست باشد و اشتباهاتش را نمی‌بخشید. سرزنش‌هایش تمامی نداشت.

از زندگی‌اش بیزار شده بود. می‌گفت دوست ندارد زنده باشد. زندگی را دوست ندارد. می‌گفت تنها چیزی که از خدا می‌خواهد این است که نباشد، این داستان مکرر شده بود.

نمی‌خواست باشد. خیال می‌کرد این دنیا جای ماندنش نبوده و نیست.  از امید که می‌گفتی «خوش به حالت»ی می‌گفت و ادامه می‌داد خوبه که تو امید به زندگی داری!

***

از یک اختلال کوچک شروع شد و ادامه پیدا کرد، دکتر لازم شد..

پیش پزشک متخصص که رفت، آزمایش داد، دکترش او را پیش متخصص دیگری فرستاد، جراح مغز و اعصاب.

تاکید دکتر بر این‌که حتما جراح باشد شک بر انگیز بود، جراح برایش ام.ار.ای نوشت و به سختی یک نوبت برای ام.ار.ای گرفت. اطرافیان را حسابی نگران کرده بود.

رفتن میان بیماران و گشتن میان مراکز درمانی و بیمارستانی به خودی خود استرس برانگیز است چه برسد به این‌که مشکوک به تومور هم باشی.

در فواصل طی کردن مراحل درمانی تا وقتی که به تو بگویند چه‌ات شده است؟ ذهن درگیر بودن و رفتن مانده است.

کارهایش را مرور می‌کرد، اشتباهاتش را، زندگیش را، آینده‌ای را که اگر چه به آن دل نبسته بود ولی منتظرش بود.

به نبودنش فکر می‌کرد و این‌که با نبودش چه اتفاقاتی می‌افتاد.

مرگ برایش غم انگیز به نظر می‌رسید..شاید فکر می‌کرد پایانش نباید این‌قدر تلخ باشد؛ تومور، عمل، شیمی درمانی و یک خط راست که پایان تمام آرزوهایی که می‌گفت ندارد باشد.

شاید فکر می‌کرد چندین سال دیگر وقتی نوه 5 امش را می‌بیند یا وقتی نوه سومش داماد می‌شود، رفتنی شود.

حتی برای آخرین خواستگاری هم که آمده بود و دلش را با خود نبرده بود سوخت که چقدر زود باید بی‌خیال پری قصه‌هایش شود!

به نظرش کمی زود بود شاید..

***

روزی که برای نشان دادن ام.ار.ای پیش دکتر رفت خودش را آماده کرده بود تا حقیقت را بشنود. ولی تنها چیزی که شنید این بود که مشکل خاصی ندارید! فقط باید به یک متخصص غدد مراجعه کنید تا بیشتر بررسی شود!

نمی‌شد خوشحال نباشد. از بودنش، از ماندنش مسرور بود. متخصص غدد هم تکرار آزمایش داد و در نتیجه مشخص شد که با لطف خدا غیر از افکارش هیچ چیز دیگری مشکل ندارد.

انگار خدا فقط خواست ثابت کند که بردنت برای من کار ندارد. خواست بگوید هنوز هم مرگ و زندگی دست من است. هنوز هم من خدایم و کاری را که صلاح بدانم انجام می‌دهم، انگارفقط خواست قسمتی از قدرتش را به رخ بنده‌های ناتوانش بکشد. انگار خواست بگوید شما جرات مردن هم ندارید!

فقط خوشحالم که تمام این اتفاقات این چند روز تمام شد، تنها فقط می‌توانم بگویم الحمدلله رب العالمین..

=========

برای سلامتی همه بیماران صلوات، اگر چه خدا را شکر دوست من خوب بود و مشکلی نداشت ولی خیلی از آن‌هایی که آن‌جا بودند...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
saiideh70
saiideh70
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
منم تجربه مشابه به اینو داشتم و میدونم خیلی سخته ولی بعد از اون قضیه یادگرفتم که ادم باید صبر داشته باشه تا بتونه از این سختی ها بگذره
A_Kh
A_Kh
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
یه کم شبیه به همین مورد منم اخیرا تجربه کردم.تقریبا سه چهار ماه به یه موردی شک داشتم ـ با خودم میگفتم اصلا مهم نیست احتمالا خودم دارم بیخودی شک میکنم.که کم کم دیدم انگار دستم داره از کار میفته ـ یه لیوان نمیتونستم راحت بردارم.یه لحظه جا خوردم ـ با خودم گفتم که شاید مهم باشه برای همینم دیدم برم دکتر بهتره.دکتر یه کم ترسیده بود ـ بعد از اینکه مشکلم حل شد متوجه شدم که اگه یه کم دیگه میگذشت اعصاب دستم از کار میفتاد ـ دیگه یه دست بیشتر نداشتم.ساکت بودم با خودم میگفتم که این نشونه بزرگواری خداست که کمکم کرد تا بیشتر به خودم بیام.انشاءالله که همه بیماران شفا پیدا کنند.به خاطر مطلبتون ممنونم :)
s_kiani
s_kiani
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
شرایط سختیه واقعا……ایشالله همه مریض ها خوب بشن!!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
من نظری ندارم!خاستم سر بزنم سایت چه خبره به جون خودم!
s_kiani
s_kiani
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
نترسید شما هنوز جز فعال ترین ها هستید……خخخخخ
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
سمیرا کجا نظر دادی اینقدر جلویی؟
m.lagziyan
m.lagziyan
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
خیلی زیبا بود.ممنون که گاهی با تلنگرایی که میزنید باعث میشید به مرگ وزندگی ویاد خدا بیاندیشیم.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
سلام: الهم صلّ علی محمدوآل محمد.امیدوارم که هیچکس درد و رنجی نداشته باشد.متشکرم
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
انشالله همه شفا پیدا کنن!بابت مطلبتون هم بسیار تشکر
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
الهم صلّ علی محمدوآل محمد.خیلی سخته واقعا.دیدن کسی که شیمی درمانی میشه واقعا سخته.اینروزا خیلی دارم میبینم.واقعا قابل درک نیست حال بیمارا.انشاالله شفای همه بیمارا//ممنون دخترعمو.موضوع خیلی خوبی بود
mahdi-h
mahdi-h
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
مثل همیشه تامل برانگیز بود :) چند وقت پیش داشتم به این فکر میکردم که اگه یه روز بهم بگن یه هفته بیشتر زنده نیستی چیکار باید بکنم یا از این فرصتم چطوری استفاده کنم :| ایشالا که همه بیمارا شفا پیدا کنن :)
MILAD
MILAD
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
ایشالله همه مریض ها شغا پیدا کنند
neyosha
neyosha
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
انشاالله حال همشون خوب بشه.....تامل بر انگیز بود....:) متشکر اسمانه جون:)
MONA-R
MONA-R
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
وااااااااااااااای عزیزم ! خب الان چطوری؟؟؟؟ دستت چطوره؟؟؟؟
MONA-R
MONA-R
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
ایشالا همه شفا پیدا کنن
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
خدا همه ي مريضارو شفا بده.... بله درست ميگي....مرگ خيلي بيش از آنچه كه فكرشو كنيم به ما نزديكه...بازم : در اوج یقین اگر چه تردیدی هست/در هر قفسی کلید امیدی هست/چشمک زدن ستاره در شب، یعنی/توی چمدان ماه خورشیدی هست... مرسي از شما شيك نوشتي... لذت بردم.
f_dehghan
f_dehghan
٩٣/٠٢/٢٦
٠
٠
الهمم صل علي محمد و ال محمد
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
نقدی بر تیتراژ پایانی آخر قسمت از این سریال

هشت و نیم دقیقه

٩٥/٠٩/١٨