آرزوهای نکبتی
یک داستان کوتاه

آرزوهای نکبتی

نویسنده : f._jafarpour

به خانه که رسید از خستگی می‌خواست روی زمین بیافتد .تمام طول راه به خودش گفته بود روی مبل لم می‌دهد و تلویزیون تماشا می‌کند. آن‌قدر خسته بود که حال نفس کشیدن نداشت. همین که کلید را در قفل قرار داد با دیدن چند جفت کفش پشت در آپارتمان آه کشید. حتما دوباره پدر و مادرش میهمان دعوت کرده بودند. چند لحظه‌ای به صداها گوش داد. انگار همه چیز در آرامش می‌گذشت. آرام وارد شد. خواهر کوچکش در حالی که یک سینی چای در دستش بود از آشپز خانه بیرون آمد. از نگاه او و وضعیت خانه احساس کرد نیازی به توضیح ندارد. انگار همه چیز برایش روشن شده بود.

به طرف اتاقش رفت. ضربان قلبش هر لحظه تندتر می‌زد. در اتاقش را بست و پشت در ایستاد. شش سال از فریبا بزرگ‌تر بود. فریبا از او زیباتر بود و او همیشه از خواهر کوچک‌تر زرنگ‌تر بود. پدر همیشه از خواهر کوچکش می‌خواست که او را الگو قرار دهد و فریبا در برابر با شیطنت‌هایش جای خودش را در دل همه باز می‌کرد.

سال‌های درس و دانشگاه خیلی فشرده درس خوانده بود تا بتواند فوق لیسانس بگیرد و در نهایت سختی کاری دست و پا کرده بود. در این مدت مانند تمام دختران دیگر آرزو داشت ازدواج کند.

دلش می‌خواست مستقل باشد و دوست داشت سفر کند. پدر و مادرش اهل سفر نبودند. دلش یک خانه خوب می‌خواست که آن‌طور که می‌خواست طراحی‌اش کند. دوست داشت حس ناب مادری را تجربه کند و...

اما جز یکی دو نفر، کسی به خواستگاری‌اش نیامده بود. کسی که متوجه باشد او یک دختر تحصیل کرده است را نمی‌شناخت. یادش آمد روزهایی که به خواستگاری‌اش می‌آمدند، یاد حرف‌های خواهرش افتاد که با طعنه با او صحبت می‌کرد. اشک در چشمانش حلقه بسته بود. دختر خاله‌اش که ازدواج کرده بود چه حرف‌هایی که از اطرافیان نشنیده بود.

یک خودی نشان بده. سن او از تو کمتر بود. دارد دیر می‌شود. نکند....

احساس می‌کرد از خواهرش بیزار است. یاد پیشنهاد دوستش افتاد، صدای تیک تاک ساعت در مغزش می‌پیچید. شاید این بهترین راه بود که بتواند خودش را از این زندگی نکبت خلاص کند. به لیوان روی میز نگاه کرد، باید عجله می‌کرد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠٢/١٠
٢
١
خودکشی عایااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟اصلن کار خوبی نیست!!!!!!!!!!!!!نوچ نوچ نوچ!!!!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٠
١
٠
وقتی آدم هیچ راهی برای ادامه دادن به زندگی نداشته باشد ذهنش به این افکار می افتد.
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
انسان در سخت ترین شرایط هم نباید خدا را فراموش کند !در بدترین شرایط هم خودکشی اخرین راه نیست!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٠
١
٠
مگه احساسشو تجربه کردید؟ذهن آدم از فکر بدبختی هاش جدا نمیشه.خیلی سخته.نمیدونی.........
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
راست میگه رویا خیلی سخته...
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
سمیرا جونم تشکر.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
سلام:خدا به داد همۀ اونها که مشکل دارند برسه.متشکرم
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
بله...........ممنون از حضورتون.
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
ممنون
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
این رسمشه؟ها؟
neyosha
neyosha
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
واااااااااااااااااای چه داستانی!!!!!!!!!!!!!!!!!! خوب مینویسی:).... تشکرات!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
ممنون که نظر دادی.نمیدونم چرا یک احساسی به عکس پروفایلت دارم!
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
چه احساسی !به ما هم بگو
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
احساس این که این خانم رو تو ماهواره دیدم.
neyosha
neyosha
٩٣/٠٢/١٣
٠
٠
نمدونم..شاید احساست درست باشه...حالا اسمش چیه؟:)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٣
٠
٠
هئو فان هیوری /
neyosha
neyosha
٩٣/٠٢/٢٦
٠
٠
مطمئنی اسمش همینهههههههههههههههههههههههه؟:/
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٣٠
٠
٠
نمیدونم شاید یونا بود..........به من چه اصلا اصلا کاترین خوبه؟
neyosha
neyosha
٩٣/٠٢/٣١
٠
٠
خخخخخخ...نمدونم....بیخیال
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٣١
٠
٠
آهیووووووووووووووووووو .این آهیو هستش!@عکس آواتار جدیدت!خودشه!من تو فنکلاب هستم شبکه 3 پخش میکنه.سال 209 ساخته شده.جی سانگ(سورو)توشه!
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
به به نمیدونستم این داستان رو رویا خانوم نوشته !بابا آفرین باریک الله !
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
بله میخواستم همون اول بهت بگم بالا ی صفحه رو خوب نگاه کنی.گفتم خودش میبینه.
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
دوستم خوب نوشتی ! واقعا این داستان یه جورایی شاید واقعی باشد !
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
واقعیه.بعدش دختره که میشه دختر عمه ی من نمیتونه کار رو تموم کنه .و مجبور توی منجلاب زندگیش غرق بشود.
s_kiani
s_kiani
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
این منجلاب رو خودش واس خودش درست کرده…خود کرده را تدبیر نیست!!
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
جدی میگی !خب روزگار با همه سازگار نیست !مطمئن باش با منم سازگار نیست
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
من اگه تو منجلاب زندگی بودم قطعا با لباس غواصی میرفتم غرقم نمیشدم
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
منظورم با استسناعات مثل سمیرا نبود!سمیرا در هر حالتی با حاله!
f_nietzsche
f_nietzsche
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
تنهایی خود را مقدس بدار و تا زمانی کهچیزی مقدس تر از آن نیافته ای در تنهایی خود بمان...نیچه
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
نیچه؟؟؟؟با من بودید؟ ممنون از نظر تون که مثل بعضی هااااااااااااااااااااااااااا .....زود نظرتون رو تموم نکردید و با گفتن جمله ی ممنونم خود را خلاص نکردید.
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
خخخخخخ راست میگه زودتر بگو ممنونم
r_riahi
r_riahi
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
من نگرانم خانوم جعفرپور این شاد بودنتون باعث بشه شماهم به لیوان روی میز فکر کنید //// ممنونم از داستان قشنگتونــــــــ:ـــ)ــــ
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
افرین
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
از شادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شادی که خوفه!
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
برادر ریاحی این رویا تا اون لیوان روی میزو به خورد ما نده خودش از این کارا نمیکنه نگران نباشید...
r_riahi
r_riahi
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
آره موافقم، آخرشم مطمئنم با نظراتی که رویا خانوم واسه مطالبم میزارن باعث شه که من زودتر از همه به لیوان روی میز فکر کنــــــ:ــ)ـــم
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
بابا هیچ قرصی رو من اثر نداره!من اینقدر قرص خوردم............دیگه خودمو بیمه کردم از هر بیماری!ولی سرما خوردگی درد منه!ممنون از شما جناب ریاحی.سمیرا جون و پریا جون.
MILAD
MILAD
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
ای با با اخه چرا ؟؟
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
چی کار کنم دیگه!خودش گفت من میخوام بکنم،خواهرم نامرده.منم گفتم باشه.
z-dadras
z-dadras
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
ممنون ازنوشتت،زیبابود
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
خواهش میکنم ،نظر لطف شماست.
s_kiani
s_kiani
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
خواهرش تقصیرش چیه که ان روگناه کارمیدونه!؟وقتی که خواستگارزیاد داشته ناز کرده حالاهم ک دیگه…خدا به زندگیشون سامان بده ایشالله!!
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
شما هم کیانی هستید نکنه فامیلیم !!!!!!!!!!!!!!!!!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
آها!خوب خواهره نباید سرکوفت میزده دیگه!بعدشم دختره بدبخت داشت میترشید بعد خواهره ازدواج می کرد؟
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
درسته اول نیستم !ولی براتون گل بارون میکنم !عالیییییییییییی
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ.ممنون.کی مطلب چاپ میکنی؟آخه می خام 8 تاکامنت برات بزارم.
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
کیه کیه !بگو کیه !رویا جون !ماشالله به این همه استعداد
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
من از هر انگشتم هنر میریزه بله...........خخخخ.
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
یه دختر تحصیل کرده هیچ وقت خود کشی نمیکنه
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
بدبخت سن ازدواجش بالا رفته بود.به آیندش امیدوار نبود.خواهرشم سرکوفت میزد مادرشم که........خودتون میدونید .
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
رویا یه داستانم در مورد دها نو دندان بنویس واسه مسواک زدن
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
خخخخخخخخ.باشه مینویسم سمیرا دندوناشو خوب نگه داری نمیکرد.....بعد مامانش گفت:.......(چی گفت؟)
judy_abbott
judy_abbott
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
lمرسیییییییییی عزیزم... حالا دختره میخاسته قرص بخوره؟؟؟ من راهای بهتری هم سراغ دارم اگه خاس!! مثلا با اره برقی سر خودشو ببره!!!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
آخه بدبخت نمیتونست بره بیرون وگرنه حما مییومد پیش شما!
hana
hana
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
ممنون خيلي عالي بود. شما آينده داريد براي نويسندگي
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
خواهش میکنم.خودم که امیدوارم ولی خانوادم میگن:بچه برو درستو بخون.
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
ممنون بابت مطلبتون
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
خواهش میکنم.
معاون
معاون
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
خیلی خوب بود!عالی بود!ببخشید شما خانم رویا جعفرپور هستید؟تا حالا در روزنامه قدس مطلب چاپ کردید؟اسمتون خیلی آشناست .
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٢
٠
٠
بله.ولی هنوز چاپ نشده بود ها!تازه فرستادم.
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٢/١٢
٠
٠
سلام در داستان واقعی که در مطالب ارسالی من هست به نام:"آخرین آرزویش آرزوی مرگ بود"/خانومی که در اون داستان هم دست به خودکشی میزنه تقریبا 50 درصد به همین دلایلی که شما در این داستان گفتین بوده/ یعنی اینکه خواهر کوچکتر داشتن و خواستکار برای خواهر کوچک زیاد بودن و برای خودش کمتر بودن و همچنین بالا رفتن سن و این چیزا/ممنون یاد اون مطلب منو انداخت داستانتون |:
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٢
٠
٠
ولی من قصد تقلید نداشتم.در اسفند سال 1388 آن را نوشتم.
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٢/١٣
٠
٠
:||||
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٣
٠
٠
کاری داشتید؟آخه نظر دادید.خیلی هم پر هدف بود.دنیای نویسندگی دنیا ی آرزهاست.......
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٢
٠
٠
خوب بود، اما برای رسیدن به اون پایانِ تلخ کاش چندخط قبل تر، کمی با حوصله تر؛ زمینه چینی می کردید. این که گفتم ایراد داستان نیست، در مورد داستان شما به بهتر شدن کمک میکرد. موفق باشید همیشه.
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٠٤
١
٠
اتفاقا اگه طولانی میشد کمتر کسی میخوندش من میدونم دیگه! داستان های طولانی مخاطباش اندک هستن در حالی که یک متن خوب باید ر طرفدار باشه که اینجوریه که.....
حکمت
حکمت
٩٣/٠٨/٠٤
٠
٠
داستان خوبی بود .شغل اصلی شما که نویسندگی نیست؟
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٠٦
٠
٠
نه.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤