وجودی که رفت!
یک اتفاق بد...

وجودی که رفت!

نویسنده : ریحانه_ارغیانی

کمی تهوع دارم. ساعت را نگاه می‌کنم. دقایقی از هشت گذشته است. به سراغ یخچال می‌روم و با آبی خنک آشوب دلم را آرام می‌کنم. سرم گیج می‌رود. به سمت هال می‌روم و روی اولین کاناپه ولو می‌شوم. نمی‌دانم چقدر گذشته است. فقط می‌بینم که همسرم بالای سرم ایستاده و با صدای بلند صدایم می‌کند.

چشم‌هایم را که باز میکنم، خیالش راحت میشود. آرام می‌گویم رمق ندارم. کتش را از تن به در میکند و انگار نه انگار کمی تا مرگ چند قدم فاصله دارم، سراغ شام را می‌گیرد. اینبار فقط صدایش را می‌شنوم و چشم‌هایم بی رمق‌تر از وجودم بسته شده. باز به بالینم می‌آید و من فقط بودنش را احساس می‌کنم.

دقایقی بعد در بیمارستان چشم می‌گشایم. قطره‌های آخر سرم در رگم می‌چکد. همسرم تا چشم‌های بازم را می‌بیند، به سمتم خم می‌شود و میپرسد بهتری؟! من با آن حال بد باز هم دوست دارم برایش ناز بیاورم. سری تکان می‌دهم و اشک‌هایم از گونه روان می‌شود.

آزمایش خون گرفتند و با برانکار به سونوگرافی فرستادند. میشد حدس زد باردار هستم. نتیجه سونوگرافی تکان دهنده بود. جنینم در دو ماهگی سقط شده بود. اشک‌هایم سیلاب شده بود. شوهرم انگار بویی از انسانیت نبرده بود. وقتی اشک‌هایم را دید گفت: «بی خودی گریه نکن، اگر زنده بود هم باید سقطش میکردی.»

در این شرایط که احتیاج به محبت داشتم، دریغ شد از یک نگاه که مرگ عزیزم را فراموش کنم. شاید برای همه موجودی بود که ندیده بودم، حتی لمسش نکرده بودم، احساسش نکرده بودم. برای من جنینی بود که دو ماه با من نفس کشیده بود تغذیه کرده بود بدون اینکه بدانم. حالا یک هفته است از وجودم جدا شده. این روزها هم او را کم دارم هم کمی آغوش پر مهر همسرم را...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
آخی....................
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
واقعا ناراحت شدم! دعا میکنم انشاالله مشکلاتان حل شود!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٠٥
٠
٠
آمین.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/٠٢
١
٠
سلام: دلم میخواست تا جانم توباشی///درونِ سینه مهمانم توباشی%%%دلم میخواست وقتِ غصّه هایم///تسلی بخشِ غمهایم توباشی%%%زمانِ نم نمِ بارانِ چشمم///پناه و یارو مأوایم توباشی%%%......امیدوارم غمی نداشته وزندگی شیرینی داشته باشید.این چند بیت را شوهر محترمتون گفتم،حتما ایشان میخواستند به شماآرامش بدهند.متشکرم
A_Kh
A_Kh
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
آخه چرا باید این طوری باشه؟ بترسید از این که امانت خدا را تباه کنید.امیر المؤمنین(ع): زنان امانت خدا در پیش شما هستند.متاسفانه همه مردا نه اما بعضیاشون درست تربیت نشدند،سر سفره پدر مادر نبودند و برای همینم غرور بیش از حدی دارند.تازه از بعضیاشونم شنیدم که میگند ما اهل بهشتیم.جدا خنده داره که تفکرشون تا این حد غلطه.
sorme
sorme
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
چی بگم والا.
r_riahi
r_riahi
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
اگه بگم با خوندن این مطلب اشکم جاری نشد، دروغ گفتم //// خیلی ناراحت شدم //// فقط میتونم بگم صبور باشید، همینـــــــــ:ــ((ـــــــ
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
ناراحت کننده بود ولی فقط مرگه که چاره نداره ان شاالله دوباره باردار میشین.
ati
ati
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
حتما اینطوری گفته که تو کمتر غصه بخوری...و وگرنه اونم از این اتفاق حتما ناراحته..چون بیشتر مردا عاشق این هستن که پدر بشن...غصه نخور زیادوقت داری..ایشالا 2.3تابچه تپل مپل میاری...
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/٠٢
٢
٠
کسی حال یه "مادر"رو تا "مادر" نباشه نمیفهمه...
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
کاملا موافقم...
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
.....................................
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
الهی ..... واقعا ناراحت کننده است .... چی بگم؟ روحتونو از دست ندین ..... خدا بزرگه ....وقت که دارین.... ایشالا خدا بهتون فرزند صالح اعطا کنه ....
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
صبور باشین ، ایشا.. همه چی درست میشه *:) شوهرتون هم فقط می خواسته خودش رو بی اهمیّت نشون بده که شما بیشتر نارحت نباشین *:)
faride
faride
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
شایدم اینطور بوده واقعا:)...خوشم میاد ازت مهلا همیشه نیمه پر لیوانو میبینی واقعا بهت تبریک میگم:))
neyosha
neyosha
٩٣/٠٢/٠٣
٠
٠
شاید !....افرین :) مهـلا یعنی عاشـــــــــــــــقتم:* :)
amin20
amin20
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
چی بگم خوب !!!! برام قابل درک نیست
faride
faride
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
وااای واقعا ناراحت شدم:(...انشاا... که هم نظر همسرتون عوض بشه هم خدا فرزند سالمی بهتون بده...
آذر بانو
آذر بانو
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
حتما حكمتي تو كار خدا بوده كه اين اتفاق افتاده، همه چيو بسپارين به خودش...
admin
admin
٩٣/٠٢/٠٣
٠
٠
غم انگیر بود / این روزها این مدل از سقط جنین شایع هم شده؛ آلودگی هوا و غذا و آب و فشارهای عصبی خیلی تأثیر گذاره
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/٠٣
٣
٠
دوست عزیز !من خودم تو ابراز محبت خیلی ضعیفم !یعنی نمیتونم به طرف مقابلم بفهمونم که چقدر دوسش دارم ! احساس میکنم شوهر شما هم همین جوره !و شما رو خیلی دوست داره !فقط نمیتونه ثابتش کنه !اون حرفشم که گفته اگه زنده میموند باید... اون حرفم فقط برای دل گرمیه شما گفته ! همیشه به نقاط مثبت زندگیتون نگاه کنید!ایشالله درست میشه!!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٠٥
٠
٠
لایکت کردم عزیز به خاطر نظر سازنده ات.
taba_sa
taba_sa
٩٣/٠٢/٠٣
٠
٠
خيلي ناراحت شدم.... اما صبر کنيد... واينکه قطعا همسرتون مي خواستن به شما دلداري بدن... خب هر کسي روش خاص خودشو داره.... از اين بابت ناراحت نشو.... هر چند قبول ندارم اين کار رو ولي خب اونم قطعا ناراحت شده بوده..... انشالله بچه هاي بعدي.....
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٢/٠٣
٠
٠
صبر کنید مطمئنا بعد از هر سختی آسانیست
judy_abbott
judy_abbott
٩٣/٠٢/٠٣
٠
٠
کلی فک کردم ک چی بگم هنوزم ب نتیجه نرسیدم ایشالا همه چی درس میشه امیدوار باشین
t_tanin
t_tanin
٩٣/٠٢/٠٣
٠
٠
آخی ایشالله مشکلتون حل بشه
f_nietzsche
f_nietzsche
٩٣/٠٢/٠٣
٠
٠
سلام...کاش یه روز بیاد که کاش ها به پایان برسه...ان الله مع الصابرین...ان مع العسر یسرا...
neyosha
neyosha
٩٣/٠٢/٠٣
٠
٠
چی میشه گفت............:( فقط یکم صبر داشته باشیدا....ایشاالله همه چی درست میشه....ما هم دعا میکنیم:)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٢/٠٣
٠
٠
به غير از ابراز همدردي كاري از دستمون ساخته نيست....اميدوارم حالتون زودتر خوبشه و اتفاقاي بد زندگيتون بشه از اون خاطره كمرنگا...
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٢/٠٣
٠
٠
:(
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠٢/٠٣
٠
٠
دلم گرفت:(براتون صبوری ارزومندم....
hasani_f
hasani_f
٩٣/٠٢/٠٣
٠
٠
خیلی با احساس بود.
سایه
سایه
٩٣/٠٢/٠٤
٠
٠
ما هيچوقت نميتونيم حكمت خيلى از كارهاى خدا رو درك كنيم . اميدوارم خيلى زود همه چى زندگيتون روبرا بشه:)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٠٥
٠
٠
ایشالا یک بچه ی دیگه.
ریحانه_ارغیانی
ریحانه_ارغیانی
٩٣/٠٢/٠٦
٠
٠
مرسی دوستان عزیزم این ماجرا برا دوستم اتفاق افتاد من به قلم کشیدم چون احساسشو کاملا درک کردم.کامنتاتون رو واسش خوندم کلی شاد شد و اشک شوق ریخت برا ابراز همدردیتون
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣