از راه دور، دوست داشتن هایم را برایت می نویسم
دخترهای دورافتاده از مادر بخوانند...

از راه دور، دوست داشتن هایم را برایت می نویسم

نویسنده : ف.ش

بیرحمانه و مصرانه با خودم قرار گذاشته‌ام که امسال تبریک نگویم... طاقتش را ندارم. تو که نباشی، تبریک گفتن و لبخندهای از راه دور را نمیخواهم...

خوش خیالانه با خودم قرار گذاشته‌ام چند روز قبل از فرا رسیدن امروز، هدیه‌ای را کاغذ کادو پیچ شده، پست کنم که امروز به دستت برسد - با اینکه می دانم دست و دلم به این کار نمی رود.

تصمیم بیرحمانه‌ام و قرار خوش خیالانه‌ام، زیاد هم دوام نمیاورد. عزم میکنم آخر شب تماس بگیرم و از پشت این امواجی که 1000کیلومتر دوری را، نزدیکتر می‌کنند، اولین نفری باشم که بگویم روزت مبارک.

تو مثل همیشه پیش دستی می‌کنی. هنوز عقربه کوچک به ده نرسیده، زنگ میزنی. درست مثل این دو سه ماه اخیر، هر شب درمیان. و من باز مثل خیلی شب‌ها گوشی‌ام سایلنت است و تو را نگران می‌کنم. صدایت که به گوشم می‌خورد، قلبم را نوازش می‌دهد. همه تصمیمات بیرحمانه و فکرهای بچه گانه‌ام را می‌شوید، و با همه‌ی این دل تنگم، روزت را تبریک می‌گویم. با شنیدن خوشحالی موج زده در صدایت، خیلی هم دشوار نیست تصور لبخند عمیقی که روی چهره‌ات می‌نشیند. تو هم عید را تبریک می‌گویی و من باز عاشق‌تر می‌شوم.

عاشق دست‌هایی که هر بار همه‌ی این 1000کیلومتر را بر می گردد، فقط بوسه بر آنها، دلتنگی های وسیع و دردناکش را از یاد می برد، عاشق همه نگرانی هایت، عاشق چهره خسته‌ای که وقت رفتن که فرا می‌رسد- و چقدر من و تو از این جمله متنفریم- صبح تا شب آذوقه مرا می‌بندد و شب که می‌شود، آنقدر محکم خداحافظی می‌کند که من دلم نلرزد، عاشق محکم بغل کردن‌ات هنگام رسیدن، عاشق کل کل های‌مان (!)، عاشق همه روزهای قبل امتحانات که جلوی‌ام می‌نشینی و ساعت ها حرف می‌زنیم و زمان از دستم در میرود، عاشق قلب زود رنج‌ات، عاشق همه دلسوزانه‌هایت، حتی عاشق اخم‌هایی که گاهی باز کردن شان، در توان من نیست.

تو هیچ وقت اینجا را نمی خوانی، برای همین جرأت می‌کنم که ... ؛ نه، باز هم در توان من نیست.

راستـی، هیچ وقت گفته بودم که چقدر دوستت دارم؟

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
hamid_f
hamid_f
٩٣/٠١/٣١
٠
٠
منم چند سالی میشه که اینجوریم و روز مادر 1200 کیلومتر فاصله دارم ولی خدارو شکر تکنولوژی این مشکل رو حل کرده و کمترین تبریکات رو تلفنی عرض میکنم. ممنون زیبا گفتین...
ف.ش
ف.ش
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
گویا همدردهای ما زیادن اینجا :) / تلفنی هم خوبه...از هیچی بهتره... اما جای حضور رو نمی گیره. / ممنون که خوندین :)
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٣/٠١/٣١
٠
٠
*:) خیلی قشنگ بود ، قدر ِ مامآن جون هامون رو بدونیم *:) کآش مامان بزرگم زنده بود *:/
ف.ش
ف.ش
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
چشمهایت قشنگ می بیند! :) /کاش... / خدا رحمتشون کنه و سایه مامانت بر سرت مستدام :)
amin20
amin20
٩٣/٠١/٣١
٠
٠
ممنون بسیار زیبا بود
ف.ش
ف.ش
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
:)
r_riahi
r_riahi
٩٣/٠١/٣١
٠
٠
ممنونم از مطلبتونـــــ:ـــ)ـــــ
ف.ش
ف.ش
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
ممنونم از خوندنتونـــــ
m.a.sh.a
m.a.sh.a
٩٣/٠١/٣١
٠
٠
متن بسیار زیبا و روانی بود :) ممنون.
ف.ش
ف.ش
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
یعنی نویسنده جیم از مطلب تعریف کنه من باید خیلی خوشحال باشم! :)) / متشکرم که خوندین.
f_dehghan
f_dehghan
٩٣/٠١/٣١
٠
٠
ممنون جالب بود...!!
ف.ش
ف.ش
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
:) مرسی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/٣١
٠
٠
سلام:بسیار زیبا بود.متشکرم
ف.ش
ف.ش
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
منم متشکرم که وقت گذاشتید خوندین
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
سلام:خواهش میکنم.
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠١/٣١
٠
٠
خیلی هم زیبا :)) عید شما هم مبارک
ف.ش
ف.ش
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
:) ممنون که خوندین آقای عکاس باشی
neyosha
neyosha
٩٣/٠١/٣١
٠
٠
عاااااااالی بود...ایشالله هر چی سریع تر برمیگردی مشهد پیش مامانت....تــــــشکرات:)
ف.ش
ف.ش
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
تا خدا چی بخواد :)
u_razavi
u_razavi
٩٣/٠٢/٠١
٠
٠
زیبا................
ف.ش
ف.ش
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
:) متشکرم
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠٢/٠١
٠
٠
راستـی، هیچ وقت گفته بودم که چقدر دوستت دارم؟....نمیدونم:(((
ف.ش
ف.ش
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
کاش بتونیم بگیم... می ترسم یه روز حسرت این نگفتن هامونو بخوریم.
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/٠١
٠
٠
منم از مامانم دورم متاسفانه هنوز بهش زنگم نزدم تبریک بگم
ف.ش
ف.ش
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
امیدوارم الان که دارم کامنتتو جواب میدم، از زنگ زدنت و تبریک گفتنت خیلی گذشته باشه :)
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/٠١
٠
٠
از ته دل خوندم و میگم فوق العاده بود!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٠١
٠
٠
کپی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نامرد!خخخخخخخخ خیلی دارین خوب پیش می روید ها!
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/٠١
٠
٠
حالا چرا نامرد!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٠١
٠
٠
خب نا زن!خوبه؟؟؟؟؟ اصلا هیچ کس کپی نکرده من چه قدر خوشحالم!
ف.ش
ف.ش
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
:) ممنونم
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/٠١
٠
٠
من مامانم پیشمه تبریک گفتم ولی خجالت میکشم ببوسمش و بهش بگم که دوسش دارم! میدونم اشتباه ولی خوب..
ف.ش
ف.ش
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
من حستو می فهمم / اولین باری که خواستم دست مامان رو ببوسم چندماه پیش بود... به خودم قول داده بودم وقتی برگردم مشهد دستشو ببوسم... یکی از خوبی های این دوری این بود که باعث شد بر خجالتم غلبه کنم و بتونم دستشو ببوسم... می فهمم خجالتی رو که میگی. بار اولشه سخته بعد طبیعی میشه. امتحانش کن!
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/٠١
٠
٠
چه چیزا از چی خجالت میکشی بپر تو بغلش یه مارچ ابدار بکنش انقد خوبه....
ف.ش
ف.ش
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
لایک!
Niva
Niva
٩٣/٠٢/٠١
٠
٠
واقعا خیلی سخته... یاد روز اولی که مینو میخواست بره مهد افتادم :) چقدر نگران بودم :) .. ایچاالله زودتر برمیگردی و همیچه کنار خانواده هستی :)
ف.ش
ف.ش
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
مهدکودک... مینو هر روز که بزرگتر بشه نگرانی هاتم با بزرگ شدن مینو بزرگ میشه... و دور شدنش هم روز به روز بیشتر... از مهدکودک نزدیک خونه تا مدرسه تا دانشگاه تا شهر دیگه تا ... مامان ها نگران ترین آدم های دنیان... چشم هاشون، منتظرترین چشم های دنیاست... / ممنونم :)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٠١
٠
٠
من واسه مادرم یک کیک درست کردم بدبخت سکته کرد گفت واسه من؟؟؟؟؟؟؟ چه قدر بی مهری کرده بودم و خودم نمی دونستم.
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/٠١
٠
٠
دوستم بلدی کیک درست کنی!فکرکردم فقط من میتونم!خخخ
ف.ش
ف.ش
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
ببین حتی با یه کیک چقـــــــــــدر خوشحال میشن... چقــــــــــــــدر ساده میشه خوشحالشون کرد و چه عمیق ما غافلیم...
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/٠١
٠
٠
زیبا بود...منم فرسخ ها از مامانم دورم...اس ام اس بارونش کردم...زنگم زدم...خوب درکتون کردم..چون حالوهوای منم همینطوره...:)))))))))))))
ف.ش
ف.ش
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
همدردهای ما یکی یکی دارن افزوده میشن!
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/٠١
٠
٠
زیبا بود...منم فرسخ ها از مامانم دورم...اس ام اس بارونش کردم...زنگم زدم...خوب درکتون کردم..چون حالوهوای منم همینطوره...:)))))))))))))
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠٢/٠١
٠
٠
ممنون
ف.ش
ف.ش
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
:)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
آيــــــــــــــــي گفتي؟؟ مام كه مامانمون بغل دستمونه بازم وضعمون بهتر از شما نيست.... هيــــــــــع...
ف.ش
ف.ش
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
قدر اینکه ایشون بغل دستتن، بدون :)
admincheh
admincheh
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
خدا سایه همشون رو مستدام کنه:))
ف.ش
ف.ش
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
الهـــــــی آمین
maede
maede
٩٣/٠٢/٠٣
٠
٠
آره دوری از خانواده مخصوووووووصن مادر خیلی سخته حتی واسه چند ساعت چه برسه یه چندین ماه....قشنگ نوشته بودی :)
ف.ش
ف.ش
٩٣/٠٢/٠٣
٠
٠
:) سختی هایی که بخاطر هدف باید باهاشون کنار اومد. ممنون. قشنگ می بینی :) / راستی مائده جان من دیگه تو خوابگاه وایرلس دارم و شما میتونی هماهنگ کنی باهام برای موضوعت. آیدی من رو که داری؟ چون تو تخته که ندیدمت تا حالا
maede
maede
٩٣/٠٢/٠٥
٠
٠
آره حتمن.من زیاد فرصت نمیکنم بیام تخته معمولن ساعتای تعطیلی میام سایت واسه همین آره زیاد نیستم!فرزانه جان تو چه ساعتایی وقتت آزاده؟مثلن یکشنبه ساعت3خوبه؟
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٠٥
٠
٠
ممنون مادر عزیزم روزت مبارک.(دیر شده حالا اشکال نگیرید.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣