عشق باطل / قسمت سوم
یک داستان نوشته خودم

عشق باطل / قسمت سوم

نویسنده : HAF

قسمت اول داستان

قسمت دوم داستان

***

ـ فهمید شما اینجایید خواست شما رو نبینه.

ـ اما شما نباید بهش می گفتید!

ـ ببخشید. من نمیدونستم احتمالا نظرش عوض میشه.

شهاب از روی حرص گفت: باشه، باشه.

پرستار از کنار او عبور کرد و شهاب دوباره بر روی صندلی آبی تکیه داد.

صبح روز بعد پرستار شیفت جدید برای معاینه به داخل اتاق نگین رفت. بعد از قطع سرم نگین، نگین گفت: خیلی دلم می خواد با یکی درد ودل کنم. یکی که هم درکم کنه هم راهنمایی.

پرستار: مثل یک روانشناس؟

ـ آره! چه فکر خوبی، شما کسی رو نمیشناسید؟

ـ اتفاقا یک روانشناس خوب که همسر یکی از دکترایه بیمارستانه اینجاست، اگه هنوز بیمارستان باشه ازش میخوام بیاد جات،

ـ خیلی ممنون.

ـ درضمن دیگه مرخصی، فقط مونده امضا دکتر اونم الان میاد بعدشم واستا تا خبرشو بهت بدم.

ـ باشه.

همین که پرستار از در اتاق خارج شد شهاب از روی صندلی بلند شد وگفت: حال همسرم خوبه؟

پرستار با تعجب گفت: میشه مشخصاتشو بدید من تازه اومدم.

ـ حدودا بیست و یک سالشه، قدش متوسط وصورت سفید و چشماشم آبیه.

ـ آهان! فهمیدم، بله حالشون خوبه.

ـ میتونم ببینمش؟

ـ البته فقط به مدت کم چون بیمارهای دیگه صداشون در میاد.

ـ خیلی ممنون.

شهاب وارد اتاق شد و به تخت او نزدیک شد وگفت: خوبی؟

نگین سرش را برگرداند وگفت: چه خوبی‌ای، تو به چه حقی گفتی من دیوونم؟ به چه حقی گفتی من همسرتم؟!

ـ خیلی داری تند میری‌ها ! ما که میخواستیم با هم ازدواج کنیم، تو زدی زیر همه چی.

ـ تند نَرم، چطوری؟ اگه من با تو همچین کاری می‌کردم ناراحت نمی‌شدی؟

ـ ببین من قصد بدی نداشتم، فقط می‌خواستم از خر شیطون بیای پایین، من می‌دونم که دوسم داری.

- باتندی گفت: آقای رادمهر فقط ازتون می‌خوام برید بیرون!

ـ خواهش میکنم یک لحظه...

با انگشت بیرون را نشان می دهد و می گوید: بی...رون.

ـ باشه، فقط اون تزریق...داروی خواب آور بود نه مواد مخدر، منو ببخش.

شهاب با چهره‌ای ناراحت از در اتاق به بیرون میرود و بعد از حساب پول بیمارستان با نگاهی به در اتاق نگین بیمارستان را ترک می کند. پرستار از پرستاران شیفت قبل قضیه دیشب و نگین  و شهاب را میپرسد و آنها هم هر چه میدانستند به او گفتند. پرستار بعد از فهمیدن قضیه به اطلاعات میرود و می‌خواهد تا خانم الهی(روانشناس) را پیج کنند.

ـ خانم دکتر الهی به بخش اطلاعات...خانم دکتر الهی به بخش اطلاعات...

خانم الهی که صدا را می‌شنود در حالی که در مطب شوهرش(دکتر بیمارستان) صحبت می‌کند: اسم منو صدا کردند؟

ـ نمی دونم ما دکتر الهی دیگه‌ای نداریم!

ـ پس من میرم ببینم موضوع از چه قراره(بلند میشود ومیرود)خدافظ.

خانم الهی به سمت اطلاعات میرود و میگوید: با من کار داشتید؟

با انگشت نشان می دهدو: بله، اون پرستار با شما کار داره.

ـ مرسی

خانم الهی به سمت پرستار که پشت به روی او ایستاده بود، می رود و دستش را روی شانه‌اش میگذارد و می گوید: با من کار داشتی عزیزم.

ـ سلام حالتون خوبه؟ بله یک موضوعی هست که باید اگه بشه برای یکی از مریضا حل کنید.

ـ چی؟

پرستار هر چه شنیده بود برای او تعریف می کند و او راضی می شود تا به سراغ او برود، او وارد اتاق نگین می شود و خودش را معرفی میکند وکارت ویزیتش را به او میدهد و میگوید:راستی امروز می‌خوام برم مطب اگه می‌خوای بیا با هم بریم اینجوری بیشتر با هم آشنا میشیم.

نگین قبول می‌کند، دکتر بخش هم که برگه مرخصی‌اش را امضا کرده، وسایلش را جمع می‌کند و به صندوق می‌رود تا هزینه بیمارستان را حساب کند اما صندوقدار می‌گوید:هزینه قبلا حساب شده.

نگین: چطور ممکنه من همین الان مرخص شدم؟!

ـ همسرتون حساب کردند.

ـ باشه ... ممنون.

نگین از بیمارستان خارج می‌شود و با خانم الهی به مطبش می‌رود. در راه هیچ سوال و پرسشی پیش نمی‌آید، تا اینکه به مطب رسیدند و هر دو پیاده شدند وبه داخل رفتند، مطبش طبقه دوم یک ساختمان پنج طبقه بود. منشی سرکار نبود بنظر می‌رسید آن روز را تعطیل کرده بود. وارد اتاق شدند و روی صندلی در رو به روی هم نشستند، چند دقیقه‌ای هر دو ساکت بودند. روانشناس می‌خواست تا نگین آرامش پیدا کند.

نگین ساکت بود و هیچ حرفی نمی‌زد. خانم الهی گفت: چرا ساکتی مگه نمی‌خواستی با من حرف بزنی؟

ـ چرا ولی نمی دونم از کجا شروع کنم.

ـ چطوره از قضیه اون شب که به بیمارستان اومدی حرف بزنی؟

با مکثی کوتاه شروع کرد به صحبت: اون شب من از دانشگاه بر می‌گشتم، هوا تاریک بود از کوچه که گذشتم صدای موتور به گوشم خورد، ترسیده بودم...

ـ چرا؟

- چون می‌دونستم یه اتفاقی قراره بیافته. صدای موتور نزدیک تر شد. وقتی داخل کوچه شد متوجه شدم می‌خواد دنبالم کنه. به سرعتم اضافه کردم، یکدفعه نورشو انداخت توی صورتم شروع به دویدن کردم، به سر کوچه رسیدم، با خودم گفتم الان راحت میشم اما همین که به سر کوچه رسیدم. یک ماشین جلومو گرفت. نمی‌دونستم چه کار کنم، حیرون و وحشت زده اطرافمو نگاه می‌کردم...از یک طرف ماز یک طرف موتوری، از یک طرف ماشین...یکدفعه شیشه ماشین پایین رفت. صدای شهاب بود،گفت: نترس فقط یه گفت وگوی ساده است.

پیاده شد. عقب عقب رفتم. اونم آهسته به من نزدیک شد، اونقدر به عقب رفتم که به دیوار خوردم، نزدیکم شد، رو به روم ایستاد ،دستشو از بغل سَرم گذاشت روی دیوار. با اینکه قلبم توی دهنم بود جوری جلوه می‌دادم انگار اصلا نترسیدم. گفتم: چیه ما که قبلا با هم حرفامونو زدیم... گفت: تو زدی من که نزدم.

گفتم: خوب بگو. داد زد: یعنی...اَاَاَه با آرامش گفت: یعنی این همه مدت منو سرکا گذاشتی اون قولا، اون قرارا، دوباره داد زد: همش کشک...

دستشو برداشت، پشتشو بهم کرد، برگشت دوباره رو به روم ایستاد: من که تو رو دوست دارم تو هم منو... اگه تا فردا فقط تا فردا عقلت برگشت سر جاش که هیچی وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. فهمیدی؟! گفتم: من فکرامو کردم نظرم عوض نمیشه. تو رو دوست ندارم. ما به درد هم نمی خوریم. گفت یعنی نظرت عوض نمیشه؟ گفتم: هیچوقت. گفت: باشه.

فهمیدم می‌خواد یه کاری بکنه. به طرف ماشینش رفت، درشو باز کرد. گفتم: می خوای چی کار کنی؟ یه چیزی از توی ماشینش برداشت. در ماشینو بست. دستش سرنگ بود هنوز پشتش به طرفم بود به طرفش دویدم و با شدت کولمو زدم توی سرش و اومدم برم که کیفمو از پشت کشید منم از پشت افتادم زمین،توی چشماش زول زده بودم می دونستم که دیگه کاری ازم برنمی‌اومد.

کاری می کنم که بهم وابسته شی. مطمئن شدم توی سرنگ مواد مخدره. ازش خواهش کردم ولی فایده‌ای نداشت انگار خون جلوی چشماشو گرفته بود. هر کار کردم بی فایده بود و اونو بهم تزریق کرد. پاشد و به طرف ماشینش رفت. من گریه می‌کردم، در ماشینشو باز کرد و گفت به جای گریه به حرفام فکر کن من هنوز سر قرارم هستم. به دوستاش اشاره کرد و گفت بچه‌ها بریم. اونا رفتند و من همینطور روی زمین در این فکر بودم که باید چیکار کنم، واقعا من معتاد شدم ،برای چندمین بار احساس بی کسی می‌کردم، خسته بودم... از زندگی... از دلواپسی...برای خودم...

نگین دست‌هایش را روی صورتش گذاشت و زار میزد بی آنکه نفس بکشد. خانم روانشناس برخواست و کنار نگین نشست و او را در آغوش گرفت و نمی دانست که واقعا نگین راست می‌گوید یا شهاب؟ نگین روانی است یا شهاب؟ و در عین حال نگین را آرام می‌کرد.

این داستان ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٣/٠٢/٠٧
٠
٠
ممنون از اینکه قسمت ِ دوم رو هم گذاشتین *:) تا اینجاش که قشنگ بود ، ادامه بدین ...
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٢/٠٧
٠
٠
عجــــــــب! مام نفهميديم بلاخره كدومشون راست ميگن..... من يه اخلاق بدي دارم اول آخر كتابو ميخونم اگه خوب بود بهد از اول شروع به خوندن ميكنم....نميشه شما در گوشي به من بگي آخرش چي ميشه؟؟؟
h_asgharnia
h_asgharnia
٩٣/٠٢/٠٧
٠
٠
با بقیه مگه فرق داری عادتم ترک کن خیلی بده
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٢/٠٧
٠
٠
جونه شما اصلا جا نداره.... من بازم اصرار ميكنم....
h_asgharnia
h_asgharnia
٩٣/٠٢/٠٩
٠
٠
باشه گوشتو بیار جلو...آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخر.خخخخخخخخخخخخخخخ
amin20
amin20
٩٣/٠٢/٠٧
٠
١
تا اینجا خوب بود منتظر بعدی هستم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/٠٧
٠
١
سلام:جالب بود منتظر بقیه اش هستم.ممنون
Khatereh
Khatereh
٩٣/٠٢/٠٧
٠
٠
نحوه داستان پردازی تون از نظر من خیلی خوبه و خواننده رو وادار میکنه داستانو دنبال کنه اما فکر نمی کنید توصیفات راوی با توصیفاتی که یک شخصیت از داستان داره از خودش ارائه میده باید قدری تفاوت داشته باشه! ممنونم و موفق باشید.
h_asgharnia
h_asgharnia
٩٣/٠٢/٠٧
٠
٠
جیمی ها ببخشید تیکه اولش جا افتاده تو چیکار کنم؟
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٠٧
٠
٠
چند قسمت داره ؟من تو کفشم!جاهای پر معنی تو داستانت کم داره حتما باید باهات کار بشه استعدادشو داری.البته به طور رایگان می تونی از روزنامه ی قدس یاد بگیری.من هم همین طوری نویسنده شدم و داستان سانسور احساساتم در حال چاپه!
taba_sa
taba_sa
٩٣/٠٢/٠٧
٠
٠
جالب بود... منتظر ادامه می مانیم....
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٢/٠٧
٠
٠
اول تشکر و بعدشم منتظر هستم مثل بقیه :)
MILAD
MILAD
٩٣/٠٢/٠٨
٠
٠
ایول ، خوب بود :-)
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠٢/٠٨
٠
٠
جالب شد...منتظرم...
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/٠٨
٠
٠
تو رو خدا زودتر پایان داستانو بگید دیگه چقدر دنباله داره؟
neda_f
neda_f
٩٣/٠٢/٠٨
٠
٠
بقیشو میخوااااام...:(
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/٠٨
٠
٠
ممنون
fatema_r
fatema_r
٩٣/٠٢/٠٨
٠
٠
جالبه ، بقیشم زودتر بذارین ............
hamid_f
hamid_f
٩٣/٠٢/٠٨
٠
٠
راستش چون زیاد بود نخوندم ولی ممنون!
h_asgharnia
h_asgharnia
٩٣/٠٢/٠٨
٠
٠
یکی میگه زیاد بنویس یکی میگه زیاد بود نخوندم تکلیف ما چیه؟و درکل داستان من رمان کوتاهه وفکر کنم اگه اینجوری بنویسم هشتا بشه راستی من انتقاد پذیرم !!
maede
maede
٩٣/٠٢/٠٨
٠
٠
اون سه تا دیالوگ اولو کیا میگفتن؟!؟
h_asgharnia
h_asgharnia
٩٣/٠٢/٠٨
٠
٠
دوست جیم همونجور که گفتم تکه وسطی بین قسمت دوم وسوم (رو که توی اون نوشتم ) اشتباهی نصفه هه رو چاپیدن برای همین ناقصه در قسمت چارم اون تکه رو قرار میدماون گفت وگوهم مربوط به پرستار و شهابه که ناقصه.....اگه توفهمیدی چی گفتم من خودم که نفهمیدم!
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/٢١
٠
٠
دیدی خوندم؟؟؟؟ ....الآن میرم اون یکیشم میخونم ....چرا قبلا اینارو ندیدم؟؟ چون گفتی انتقاد پذیری منم یه چیز میگم ...بهتره اون قسمتایی رو که داره توصیف صحنه میکنه رو بذاری داخل قلاب مثلا : پس من میرم ببینم موضوع از چه قراره [بلند میشود ومیرود ]خدافظ. اینجوری بهتر میشه .....ببخشیداااا...ممنون.
h_asgharnia
h_asgharnia
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
من خودم تو جایی که نوشتم تو قلاب گذاشتم ولی فکر کردم کار اشتباهیه!از این که مرا از این فکر در آوردی ممنون.از انتقادتم ممنون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨