عشق باطل / قسمت دوم
یک داستان نوشته خودم

عشق باطل / قسمت دوم

نویسنده : HAF

برای خواندن قسمت اول اینجا کلیک کنید.

***

حالش حسابی بد بود نمی‌توانست خوب ببیند؛ گاهی مرد یا زنی از آن طرف خیابان عبور می‌کرد، به دیوار تکیه داد.

- خدایا چی کار کنم؟

انگار صدایش در ذهنش می‌پیچید. با بی حالی پلک می‌زد، ضعف داشت. روی زمین افتاد و آرام چشم‌هایش بسته  شد؛ در سیاهی چشمانش کسی را می‌دید که به او نزددیک می‌شد.

===

پرستاری سرش را از پذیرش بیرون آورد و به اطراف نگاه کرد.

- شما...شما آقا

- من؟!

- بله شما، یک لحظه

- بله

- شما چه نصبتی با این خانم دارید؟

- من...

- چی شد؟

- همسرشم.

- تو بدنش داروی بیهوشی پیدا کردیم، شما بهش...

- بله، همسرم بیماری روانی داره،م تاسفانه حالش بد شد من هم بهش تزریق کردم تا آروم بشه.

پرستار سرش را تکانی میدهد.

- خیلی خوب،کار خطرناکی کردید و اگر چیزیش بشه خودتون باید پاسخگو باشید. اسمتون؟

- شهاب رادمهر

- اسم خانومتون؟

- نگین...نگین شایگان.

- اینجا رو امضا کنید.

برگه را امضا کرد و روی صندلی آبی رنگ، در روبه روی اتاق نگین نشست.

نیمه‌های شب بود و شهاب از روی صندلی تکان نمی‌خورد و با نگاهی به درِ اتاق لحظه شماری می‌کرد. پرستارها برای معاینه‌ی بیماران وارد اتاق شدند. نگین بهوش آمده بود و به سمت پنجره که سمت راست او قرار داشت نگاه می‌کرد. پرستار که او را دید گفت: «اِ،دختر! تو بهوش اومدی و ما رو خبر نمی‌کنی؟»

نگین ساکت بود و فقط سرش را برگرداند و به پرستار نگاه کرد. پرستار به او نزدیک شد و سرم تمام شده‌ی او را بست وگفت: می‌خوای بگم شوهرت بیاد پیشت؟

در همان لحظه انگار پتکی به سر نگین خورد و با تندی گفت: شوهرم! یعنی چی؟ من که شوهر ندارم...

پرستاری که مریضی دیگر را معاینه می‌کرد آن یکی را صدا زد و وقتی به او نزدیک شد آرام گفت: « مگه نمی‌دونی شوهرش گفت دختره کم داره و همش اصرار داره بگه شوهر نداره!»

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٢/٠١
٠
٠
نوع نوشتارش خیلی جالبه :)) تا ته دنبالش می کنیم ، منتظر ادامش هستیم ، خیلی ممنونم/
z-dadras
z-dadras
٩٣/٠٢/٠١
٠
٠
ازاون داستان هایی که بایدحتماتااخرش خوند،خیلی زیبامی نویسی،ممنون.
taba_sa
taba_sa
٩٣/٠٢/٠١
٠
٠
ما منتظر قسمت بعدي مي مانيم.....
taba_sa
taba_sa
٩٣/٠٢/٠١
٠
٠
ممنونم زيبا نوشتي.....
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٢/٠١
٠
٠
بهله... مام منتظر ميشينيم ببينيم تهش چي ميشه.... پيش پيش الله قوت (^_^)
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/٠١
٠
٠
بعله زیبا و جالب !منتظریم !
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
اااااااااااااا چه زود این بخشش تموم شد!!! به شما دستور میدهیم قسمت بعدی را بیشترتر بنویسید!
neyosha
neyosha
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
اوه اوه دستور میدهم......
h_asgharnia
h_asgharnia
٩٣/٠٢/٠٤
٠
٠
چشم اطاعت میشود.ترسیدم بابا لطیف تر
u_razavi
u_razavi
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
بله ما همچنان در کف میمانیم...............
s-mahsa
s-mahsa
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
خیلی قشنگه.....
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
این اقای رادمهر تو قصه همون اقای رادمهر خودمون تو جیم ایا؟
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
سلام:خیلی جالب بود.منتظربقیه هستم.متشکرم
h_asgharnia
h_asgharnia
٩٣/٠٢/٠٤
٠
٠
نه شایدم از داستانم پریده بیرون خبر ندارم
neyosha
neyosha
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
یکم طولانی تر لطفا..تشکرات:) ما منتظریم.....
amin20
amin20
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
عالی مثل قبلی منتظر بعدی هستیم !!!!
آذر بانو
آذر بانو
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
جالب بود_نميشه آخرشو حدس زد_كاش همشو يه جا مينويشتي_موفق باشي!
M_Milani
M_Milani
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
نکنه آقای رادمرد همسایه مون باشه
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
چرا انقدر داستان رو کش می دهید!
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
ممنون
maede
maede
٩٣/٠٢/٠٣
٠
٠
خیلی کوتاه بود کاش یه کم طولانی تر بنویسین قسمت ها رو.منتظر ادامه اش هستیم.
h_asgharnia
h_asgharnia
٩٣/٠٢/٠٤
٠
٠
از نظر همه ممنون قول میدم توی هر قسمت بیشتر بنویسم اما خیلی کار سرم ریخته تازه امتحانا هم نزدیکه اینم از بدبختیه ماست
زیبای بیدار
زیبای بیدار
٩٣/٠٢/٠٧
٠
٠
اولا نسبت درسته نه نصبت. دوما تا اینجای داستان که خیلی کشکی بود امیدواریم بقیه ش بهتر باشه.
HAF
HAF
٩٣/٠٣/٠٦
٠
٠
امیدوار باش ... بهتر میشه
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٢/٢١
٠
٠
حتما بعدیشم میخونم ....چرا اینقد کوتاه ؟؟؟؟کاش طولانی تر بود ....
پربازدیدتریـــن ها
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
قرارمان فردا شب...

پشت سکوت تب دار ماه

٩٦/٠٣/٠٦
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

عاصی شده ام

٩٦/٠٣/٠٣
شعری سروده خودم

بانوی پهلوی

٩٦/٠٣/٠٦
بی هیچ تفسیری

رمضان یعنی رمضان!

٩٦/٠٣/٠٦
رسالت انسان

پرندگی

٩٦/٠٣/٠٤
نوشته های خود خود من

به اسم صادق هدایت!

٩٦/٠٣/٠٦
آن ها سالم اند یا ما؟

خودمان باشیم

٩٦/٠٣/٠٧
دنبال تو می گردم

امیدوارترین عاشق این حوالی

٩٦/٠٣/٠٤
باران در ظهر آفتابی

بمان کنارم

٩٦/٠٣/٠٣
شعری سروده خودم

مایه ننگ بشر خواهیم شد

٩٦/٠٣/٠٧
زندگی به جای شخصیت های کودکی

چقدر خوب که من خودم هستم

٩٦/٠٣/٠٧
حکایت هیوندا اکسنت در دانشکده پزشکی

مکالمه در حال سبزی پاک کردن!

٩٦/٠٣/٠٢
تبلیغات
تبلیغات