روایت غم‌بار عادت
فراموشی در سه سکانس

روایت غم‌بار عادت

نویسنده : m_heydarpoor

یک//

بچه ده ساله بود که یک برادر هشت ساله ویلچر نشین داشت. پسربچه یک روز خواست برادرش را برای گردش به پارک ببرد، پس یک روز که پدرش سرکار بود و مادرش پای یکی از سریال‌های تلویزیونی نشسته بود، با برادرش زد بیرون.

همه چیز خوب پیش می‌رفت، اما یک‌دفعه یکی از چرخ‌ها، در چاله‌ای از چاله‌های فراوان پیاده‌رو‌های سطح شهر گیر کرد و ویلچر و سوارش سرنگون شدند.

پسر بچه کوچک نمی‌دانست چه کار کند، هیچ کس به او توجهی نداشت و این آزارش می‌داد.

تا اینکه یک سنگ کنار پیاده رو دید.

 

دو //

مرد با کلافگی گفت: بسه دیگه، چند بار بگم یه معامله بزرگه، باید زودتر برم! وقت ندارم با تو نهار بخورم! حالا اگه دیگه فرمایشی نداری بزار برم. کلی کار ریخته سرم!

مرد در حالی که برای آخرین بار خودش را در آینه ورانداز می‌کرد، با این جملات با همسرش خداحافظی کرد و از درب آپارمان لوکس و گران قیمتش خارج شد. مرد یک تاجر موفق بود و پر مشغله.

نگاه زن با رفتن مرد هنوز به درب خیره شده بود، همسرش چقدر دوست داشت گوشه‌ای از این مشغولیت‌های ذهن مرد باشد. اما انگار ذهن مرد جایی برای او نداشت.

مرد سوار ماشین گران قیمتش شد و سریع به راه افتاد، قرار مهمی داشت و باید به موقع می‌رسید، اما ذهنش اصلا آرام و قرار نداشت.

در حال عبور از یک خیابان خلوت-ناگهان- سنگ نه چندان بزرگی شیشه سمت شاگرد راننده را فرو ریخت. مرد هول شد و سریع ترمز کرد.

چند دقیقه بعد در حالی که آب دهنش را قورت می‌داد پیاده شد و به اطراف نگاهی انداخت اما کسی را ندید، از نگاه او هیچ کس در آن خیابان نبود.

مرد سری تکان داد و در حالی که زیر لب غرغر می‌کرد دوباره سوار شد، به نظرش زمان زیادی را از دست داده بود و حالا باید سریع‌تر رانندگی می‌کرد. که صدای ناله ضعیف پسر بچه کوچکی توجهش را جلب کرد.

او با عصبانیت از خودرو پیاده شد، اما خود را در مقابل نگاه معصوم کودکی دید که با انگشت کوچکش پسر کوچکی را نشان می‌داد، پسری نقش بر زمین شده با یک ویلچر کنارش. و مرد به این فکر می‌کرد که چرا آن دو کودک را ندیده بود؟!

 

سه //

گاهی اوقات نعمت‌های زیادی در زندگی داریم، آدم‌هایی زیادی کنارمان هستند که ما بی‌توجه از کنارشان می‌گذریم! نعمت‌هایی که نمی‌بینم‌شان و بدون فکر کردن درباره آن‌ها از کنارشان می‌گذریم. و این داستان فراموشی انسان‌هاست؛

ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی‌شنوند

چه تلخ است روایت غم‌بار عادت

 

======

پی‌نوشت: گاهی اوقات فکر می‌کنیم کارها را درست انجام می‌دهیم، فکر می‌کنیم بهترین هستیم، اما احساس‌مان چیز دیگری می‌گوید. بعضی وقت‌ها که خدا را فراموش می‌کنیم، لازم است که یک سنگ شیشه ماشین مدل بالای غرور و خودپسندی ما را بشکند، تا بهتر ببینم، تا شاید بهتر زندگی کنیم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٠٩
٠
٠
ممنونم.
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
خواهش می کنم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/٠٩
٠
٠
سلام:با سپاس فراوان از شما.
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
ممنون
a_zabbah
a_zabbah
٩٣/٠٢/٠٩
٠
٠
بسيار زيبا و تاثير گذار.سپاس
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
خواهش می شه
z-dadras
z-dadras
٩٣/٠٢/٠٩
٠
٠
خیلی قشنگ بود،ممنون
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
خواهش می کنم .
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
خواهش می,شود
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
من جای اون زنه بودم شخصا مهریه رو میذاشتم اجرا مردک پررو ...
paricheh
paricheh
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
nice veryyyyyyyyyyyyyyyyyyy
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
tanks veryyyyyyyyyyyyyyyyy
judy_abbott
judy_abbott
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
پس فردا میرا شیشه ماشینشو درس میکنه....همه چی رم فراموش میکنه... دوبارو روز از نو!!....این شیشه شکستنا هر از چند گاهی لازمه!
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
ممنون از نظرتون
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
خیلی زیبا و اموزنده ممنون
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
خواهش می شه.
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠٢/١٠
١
٠
بعله....ممنون:)))
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
خواهش
neyosha
neyosha
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
تامل بر اگیز بود...تشـــــکرات:)
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
ممنون
MILAD
MILAD
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
ممنون عالی نوشته بودین
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
خواهش می کنم.
bahareh22
bahareh22
٩٣/٠٢/١٠
٠
٠
داستانشو قبلا شنیده بودم ! پی نوشتش عآلی بود:)//ممنون
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
خواهش می شه.
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٢/١٢
٠
٠
خیلی مطلب جالب و درستی بود ... متاسفانه ناشکری بعضی وقتها میشه عادت... امان از دست عادت...
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٢/١٤
٠
٠
امان از دست عادت
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨