روایتی از عشق و انتظار
گفت‌وگویی با همسر شهید برونسی

روایتی از عشق و انتظار

نویسنده : مریم شیعه زاده

«رفتید آن‌جا، بگویید حاج محمود سلام رساند!» این جمله را می‌گوید و بعد ادامه می‌دهد: «سرکوچه بروید سمت چپ! دومین کوچه بعد از مدرسه را بروید داخل! از هرکس سوال کنید خانه را نشان‌تان می‌دهد.» از پیرمرد خداحافظی می‌کنیم و به راه‌مان ادامه می‌دهیم. ده دقیقه از قرارمان می‌گذرد اما هنوز در پیچ کوچه‌های تو در تو سرگردان‌ایم. بالاخره مرد جوانی که از آن حوالی می‌گذرد می‌گوید دنبال من بیایید. کمی جلوتر زنگ خانه‌ای را فشار می‌دهد و می‌گوید همین جاست. در را باز می‌کنند و قدم می‌گذاریم در خانه کوچک سردار بزرگ جنگ! 

دور تا دور خانه پشتی و کناره‌های ساده چیده شده است. کمی آن طرف‌تر از ما، بنر بزرگی نصب شده که تصویری است از سردار. تلویزیونی قدیمی گوشه‌ای از اتاق است و بالای آن تصویری از امام و آیت‌الله خامنه‌ای. این همه منظره اتاق ساده و باصفای خانه سردار است.

«معصومه سبک‌خیز» همسر شهید برنسی به همراه نوه کوچک‌شان به گرمی از ما استقبال می‌کنند و حرف‌های زیادی بین‌مان رد و بدل می‌شود. برخورد صمیمی و صداقتی که در کلام‌شان موج می‌زد باعث شد تا گپ و گفت‌مان به درازا بکشد و آنچه می‌خوانید، خلاصه‌ای از صحبت‌های همسر گرامی این شهید است. 

 

آغاز یک زندگی مشترک! 

«من لیاقت همسری ایشان را نداشتم». صحبت‌های‌شان را این‌طور آغاز می‌کنند و ادامه می‌دهند: «از پسرهای مومن روستا بود و وقتی به خواستگاری‌ام آمد 26 سال داشت. به خاطر ایمانش رضایت دادم و این‌گونه زندگی مشترک‌مان آغاز شد. پسری 9 ماهه داشتیم و عبدالحسین به کشاورزی مشغول بود تا این‌که رژیم شاهنشاهی اراضی‌ای به مردم واگذار کرد تا بر روی آن‌ها کشاورزی کنند. از آن‌جا که زمین‌ها متعلق به رژیم شاهنشاهی بود، عبدالحسین قبول نکرد و معتقد بود پولی که از کار بر روی این زمین‌ها به دست می‌آید، حرام است. این زمین‌ها تقریبا منبع درآمد همه روستا بود و از این جهت عبدالحسین سعی می‌کرد در معاشرتی که با اهالی روستا دارد از مال آن‌ها چیزی نخورد و همیشه به من توصیه می‌کرد، نگذارم تا بچه‌ها دچار مال حرام شوند. حتی در خانه پدرش هم چیزی نمی‌خورد. شاید یکی از دلایل اصلی او برای ترک روستا و اقامت در مشهد و تحمل رنج و سختی همین بود. 

وقتی به مشهد آمدیم ابتدا در یک ماست فروشی مشغول بکار شد. وقتی صاحب مغازه از دلیل سفرمان به مشهد باخبر شد، بدون دریافت وجهی منزلی در شمال شهر به ما داد. پس از مدتی عبدالحسین گفت که دیگر به آن‌جا نمی‌رود و وقتی دلیلش را جویا شدم پاسخ داد: داخل شیرها آب می‌ریزند و این کار اشکال دارد. بعد از آن در مغازه سبزی فروشی مشغول شد و به خاطر خیس کردن سبزی‌ها و زیاد شدن وزن‌شان، این کار را هم رها کرد تا درگناه کم فروشی شریک نشود. پس از آن یک روز دیدم با بیل و کلنگ به خانه آمد و تصمیم گرفته است به بنایی مشغول شود تا نان بازو خودش را بخورد. نان حلاله حلال!»

 

حکم اعدام همسرم صادر شد!

می‌گویم از جنگ بگویید و دوری اجباری! که لبخند محوی می‌زند و می‌گویند: «دوری اجباری مختص زمان جنگ نبود! عبدالحسین از مدت‌ها قبل به فعالیت‌های سیاسی می ‌پرداخت و از همان زمان با حضرت آقا دوستی و مراوده داشت. همیشه غسل شهادت می‌کرد و بعد از خانه خارج می‌شد. بارها در زندان‌های ساواک به بند کشیده شد و شکنجه‌های زیادی را متحمل شد. حکم اعدامش صادر شده بود که خوشبختانه همان زمان انقلاب به پیروزی رسید.»

 

کاسه صبرم لبریز شد!

«وقتی به جبهه می‌رفت، سه چهار ماه خبری از وی نبود. وقتی هم می‌آمد دو روزی می‌ماند و زود بر می‌گشت.» می‌پرسم خسته نشدید از این‌که مجبور بودید به تنهایی 8 فرزند را بزرگ کنید؟ هیچ‌وقت اعتراض نکردید؟ و در پاسخ می‌گویند: «در راه خدا بود و همین زبانم را می‌بست».

کمی به فکر فرو می‌روند، انگار در ذهن‌شان خاطره‌ای را مرور می‌کنند. فورا می‌پرسم: هیچوقت؟ و با لبخند ادامه می‌دهند: «یک بار بود. یک باری که ای کاش نبود! ماه‌ها بود که خبری از وی نداشتم، یک شب که بچه‌ها خواب بودند، به خانه آمد. خیلی خوشحال شدم که گفت باید ساعت 5 صبح به کاشمر برود و بعد از نماز جمعه سخنرانی کند. با ناراحتی بدرقه‌اش کردم و گفتم زود برگردد. حدود ساعت 12 بود که یک واسطه تماس گرفت و گفت: شهردار می‌خواهد آقای برونسی بمانند و گفته‌اند شما هم به کاشمر بیایید. ناراحت شدم و گفتم به آقای برونسی بگویید خوش بگذرد، ما هیچ جا نمی‌آییم! تلفن را قطع کردم و گریه کردم. 

چند ساعت بعد صدای در آمد و عبدالحسین وارد شد. خودم را سرگرم کردم و برخلاف میل باطنی‌ام حتی به چهره‌اش نگاه نکردم. با خوشرویی گفت: بدون فوت وقت به مشهد آمده و حتی ناهار نخورده. به آشپزخانه رفتم و نهار آماده کردم و به دخترم گفتم نهار را ببرد. وقتی ناهار را به پدرش داد، ناهار را قبول نکرد و گفت من آمده‌ام با همسرم ناهار بخورم! بعد هم دست بچه‌ها را گرفت و از خانه رفت! چند دقیقه بعد با مادرم برگشت و در حضور مادرم و بچه‌ها با من حرف زد. گفت دوستم دارد و مجبور است برود. گفت اسلام در خطر است و برای دفاع از دین و ناموس و کشورم می روم و ... »

 

این راه، راه زهرا(س) است

این‌که فرزندانت در سال چند روز پدر داشته باشند، این‌که گاهی همسایه‌ها به تو بگویند همسرت از تو و بچه‌هایت فراری است، این‌که نبودش را هرلحظه حس کنی، این‌که ... سخت است، خیلی سخت. وقتی عبدالحسین به مرخصی می‌آمد و از او می‌خواستم کمی دیرتر به جبهه برگردد، می‌گفت: اگر تو بخواهی دیگر نمی‌روم! اما به یک شرط! روز قیامت به حضرت زهرا(س) بگویی من نخواستم همسرم راه حسین تو را ادامه دهد! وقتی این حرف را می‌زد دلم گرم می‌شد که پیرو راه زهرا(س) هستم و تنها نیستم. همین دلم را گرم می‌کرد. 

 

27 سال دوری! 

از شهادت و 27 سال انتظار برای شرکت در تشییع جنازه همسرشان می‌پرسم. از لحظه‌ای که فهمیدند پیکر شهید برونسی پیدا شده و می‌گویند: «خودش دوست داشت شهید شود. همیشه می‌گفت پیکرم بازنمی‌گردد. در این 27 سال پای روضه حضرت رقیه(س) خیلی بی‌تابی می‌کردم. همیشه در ذهنم می‌آمد که ایشان سر پدر را دیدند و بچه‌های من حتی سر را هم ندیدند. شاید به خاطر همین توسل‌ها بود که برخلاف میل شهید پیکرشان بازگشت.»

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
korosh
korosh
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
ممنون :)) خیلی قشنگ بود :))))))))
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
خاهش میشه :)
ف.ش
ف.ش
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
خیلی حس خوبی دارن خانم برونسی. من ترم چهار کارشناسی که بودم با بچه ها رفتیم خونه شون. خونه خودشون مهمانها هنوز نرفته بودن ما رفتیم طبقه پایین خونه دخترشون. هم کلامی با ایشون و پسرشون فرصت مغتنمی بود که هیچوقت یادم نمیره و هرازچندگاهی عکسهای اون روز رو می بینم
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
خانواده صمیمی و خون گرمی هستن :) من و خــزون هم بسی لذت بردیم!
A_Kh
A_Kh
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
مطلب فوق العاده ای بود.ممنونم.
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
:) مچکرات!
بهمن بهمني
بهمن بهمني
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
مرسي خانم شيعه زاده ، واقعا زيبا ، روان و قابل تحسين !
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
ممنون ک وقت گذاشتین :)
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
ممنون از مطلبتون
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
سلام: خدا رحمت کند شهیدبرونسی را.ممنون از مطلب عالیتون.
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
سلام خاهش میشه :)
F-jafari
F-jafari
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
ممنون بخاطر مصاحبه زیباتون.عالی و تاثیر گذار بود.
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
نوش جان! :)
hamid_f
hamid_f
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
کاش سرداران الان هم مثل سرداران آن زمان میبودند.فکرشان کار برای خدا بود. ممنون زیبا بود.
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
:)
ati
ati
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
متشکرم ادم بزرگی بودن زندگی شون هم جالب بود ماست فروشی و بنایی تا سردار جنگ شدن..
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠١/٢٦
٠
٠
خاهش میشه :)
admin
admin
٩٣/٠١/٢٥
١
٠
صحبت های جذابی بود از طرف خانم سبک خیز / اما فکر می کنم هدف از این دیدار صحبت در مورد شهید برونسی نبود. بخش زیادی از گفتگو شما در کتاب خاک های نرم کوشک آمده و حتی کلمات و جملات هم تکراری هستند. / به نظرم باید در مورد سختی های خانواده بعد از شهادت، نحوه رسیدگی و گذران زندگی، توقع خانواده شهید از جمهوری اسلامی، واکنش های مردم و دیگران پس از پیدا شدن شهید برونسی؛ دیدار مقام معظم رهبری از خانواده شهید (به گمانم سال 71 بوده)؛ شغل فعلی فرزندان شهید برونسی؛ در مورد کتاب خاک های نرم کوشک و هزاران موضوع غیر تکراری دیگر صحبت می کردید... در کل راضی کننده نیست!
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠١/٢٥
١
١
خیلی ها هستن ک این کتاب رو نخوندن! نمونه بارزش خود من ک چند صفحه ای رو خوندم و خانم انتصاری ک توی این گزارش همراهم بودن / این مطالب و خاطرات برای اطرافیان من هم تازگی داشت ، قبول کنید ک خوندن کتاب های دفاع مقدس برای بعضی ها جالب نیست و دلیل نمیشه چون شما خوندید ، دیگران هم ب همین صورت باشن / من در مورد خیلی چیزها با خانوم سبک خیز صحبت کردم ک شغل فعلی فرزندان و واکنش مردم و دیدار با رهبری نوروز امسال و ... هم شاملش بود اما ب نظرم نقاط اوج و جذاب مصاحبه این قسمت ها بود. / با حجم گفت و گویی ک من انجام دادم شاید ده تا مصاحبه دیگه هم بشه تنظیم کرد و چون کار متعلق ب سایت بود باید ب من می گفتید چ سوالاتی مد نظرتون هست تا نظر شخصی خودمو برای تنظیمش دخیل نکنم :)
v-qavam
v-qavam
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
در مورد شهید برونسی من خوشبختانه هم کتاب خاک های نرم کوشک رو خوندم هم فیلم " به کبودی یاس" رو دیدم که در مورد ایشون بود. و واقعا به ارادت ایشون به حضرت فاطمه زهرا(س) حسودیم میشه( غبطه میخورم)...اما کاش جنازه شون پیدا نمیشد تا طبق خواسته خودشون مثل حضرت زهرا(س) بی نام و نشان دفن باشن...مصاحبه زیبایی بود خانم شیعه زاده....راستی طرح زوج و فرد هم سلام میرسونه به شیوه خودش خخخخخ
admincheh
admincheh
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
خوشحالم که برای این روز همراهیت کردم، راستش من هیچ ذهنیتی تا به حال از خانواده ی شهید نداشتم ، وقتی رفتم و کامل لمس کردم خیلی حالم خوب بود ،از ارادتشون به حضرت زهرا شنیدم غبطه خوردم به حالشون !دختری که17 روزه بوده و هیچ وقت بابا ندیده و حاضر به صحبت کردن هم نشد !
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
سخته... درک زندگی نامه این شهید بزرگوار واقعا سخته ، درک کتاب خاک های نرم کوشک واقعا سخته... | خیلی ممنون گزارش خیلی خوبی بود انشاالله که ما هم درس بگیریم. یاد و خاطره تمام شهیدان مخصوصا شهید برونسی و دیگر شهدای شهر خودمون گرامی باد.
amin20
amin20
٩٣/٠١/٢٦
٠
٠
خدا رو شکر درمورد شهید برنسی هم کتاب خاک های نرم کوشک رو خوندم .. انگار این روز ها تئاتر هم داره روی این کتاب کار میکنه
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤