خاطرات یک دانشجوی فسیل شده
بخش دوم: بازماندگان

خاطرات یک دانشجوی فسیل شده

نویسنده : Sanaz.Sh

یعنی خدا نکند در شهر دور و ناآشنایی قبول شوید و یک عدد مادر عزیزتر از جان فوق دلسوز داشته باشید. به اندازه سفری ابدی در کمپی در وسط بیابان، وسایل و تجهیزات بارتان می‌کند. و باز بدتر آن‌که شهری که قبول می‌شوید یک شهر مرزی و گم نام باشد، زیرا در این صورت چنان در ساخت خوابگاه‌ها صرفه جویی شده و چنان از اتاق‌ها و راهروهایش زده‌اند که شوق قبولی در دم می‌ماسد.

به این ترتیب من روز اول وارد اتاقی شدم که فضای خالی وسط دو در دو و نیم‌متر بود و شامل دو تا تخت دو طبقه و یک عدد جا کفشی دم در بود. من و سه ترم بوقی دیگر که قرار بود هم اتاق شویم، بهت زده یک چشم‌مان به قوطی کبریتی بود که باید در آن مستقر می‌شدیم و یک چشممان به حجم عظیم وسایل و لطف‌های بی‌دریغ مادران که حالا بلای جان‌مان شده بود.

 

مثل رابینسون کروزویی بودیم در جزیره‌ای فاقد امکانات. یک عدد کولر در کنار اولین اتاق قرار داشت با یک کانال مشترک بین تمام اتاق‌های آن راسته! بیست اتاق کنار هم قرار بود از همان یک کولر استفاده کنند و اتاق ما 19می بود. و در گرمای 45 درجه و کم آبی چیزی جز گرد و خاک نصیب‌مان نمی‌شد.

 

واقعا شروع و خوشامد گویی سختی بود اما چاره‌ای نبود. خیلی‌ها به دنبال مرخصی و استعفا رفتند. اما ما ماندیم و شدیم بازماندگان. «آن‌هایی که ماندند و دنیای‌شان را تغیر دادند»

 

روی دیوارهای جای تخت‌مان که توسط افراد ساکن قبلی جویده شده بود(!) هر کس با سلیقه خودش کاغذ رنگی یا عکس یا جملات امیدوار کننده چسباند. چند عروسک کوچک هم خریدیم و گوشه و کنارها گذاشتیم و یک گلدان سفالی با گل شمعدونی هم شد هم اتاقی دیگرمان. کف زمین و روی موکت رنگ پریده قهوه‌ای یک پتوی سبز انداختیم. روی نورگیرهای اتاق طلق‌های رنگی چسباندیم.

برای راحت‌تر درس خواندن هم هرکدام‌مان یک ملافه برداشتیم و لبه‌اش را رویش برگرداندیم و دوختیم. سپس یک طناب از داخلش رد کردیم. به این ترتیب یک پرده برای سمت باز تخت‌مان درست شد. حالا هر کدام از ما یک اتاقچه کوچک خصوصی داشتیم که هم تخت‌مان بود هم مکان مطالعه و هم جایی برای خلوت کردن با خود.

 

یک روز طبق معمول آن روزها سردرد شدید ناشی از گرما باعث شده بود تا همگی بروفن بالا بیاندازیم و افقی بشویم؛ تا شب شاید بتوانیم درس بخوانیم...

نفهمیدیم صدای رود بود یا آبشار که ما را از خواب پراند، اما هرچه بود حقیقت داشت. با چشمان نیم باز به راهرو رفتیم. ناگهان دیدیم از سقف باران که نمی‌شد گفت: آبشار بی‌امان وسنگینی به عرض ده سانتی‌متر در جریان بود. بعدها فهمیدیم که لوله ترکیده بود. فقط واکنش بچه‌ها جالب بود که نه تنها از دیدن این صحنه ناراحت نشدند، بلکه برای رفتن به زیر آب و لحظه‌ای خنک شدن هم دعوا می‌کردند. یاد بچه‌های فقیر همین شهر افتادم که سرگرمی‌شان رفتن درون حوض‌ها و آب بازی با فواره‌های بلوارها بود. باورتان نمی‌شود ولی واقعا دیدن یک آبشار سرد در جهنم چهل و دو درجه ذوق زده‌مان کرد.

 

به این ترتیب ما ماندیم و با شرایط جنگیدیم.

نکته کنکوری: هیچ وقت نگذارید شرایط شما را کنترل کند، همیشه راهی برای آسان شدن کارها هست..

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
u_razavi
u_razavi
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
بسی جای عبرت..........من برم درس بخونم..........ممنون
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
واقعاااااااااااااااااااا ...خیلی خوب بود .....ممنون ....
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
ممنون بابت مطلب
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
غول کنکور چیست؟ کی کیوووووو عالی بود هااااااااااااا
رادمهر
رادمهر
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
برای پسرا فرقی نمی کنه اونجا چ شکلی باشه،موش و سوسکم که باشه یه لپ تاپ میخواد با یه بازی pes اونوقت خیلی راحت 4 سال رو همونجا میگذرونن بدون هیچ تغییری.ما اینجوری خودمونو با شرایط وفق میدیم ینی وقتی ناراحتیمpes،خوشحالیمpes،عصبانی هستیمpes،کلا در همه حالpes
amin20
amin20
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
دقیقا
hamid_f
hamid_f
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
pes 2013
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
یعنی خدا میدونه چقدر از بازیِ فوتبال بدم میاد!
M-N-SONEI
M-N-SONEI
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
واقعا راست گفتی pes حرف اول آخر رو میزنه حتی در اوج سر درد
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
موخوامت رادمهر:))) بزنم شرط کلیه؟؟؟؟
رادمهر
رادمهر
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
خب کلیه که نمیتونی بدی زیر25سالی همون پولشو بده هم نقده هم دردسرش کمتره:)
neda_f
neda_f
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
چه شرطه وحشتناکی.کلییییییه !!!!!خخخخ
neda_f
neda_f
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
چه شرطه وحشتناکی.کلییییییه !!!!!خخخخ
z_zakhar
z_zakhar
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
یه چیز رو جا انداختی! همون که 4نفرش خیلی حال میده همون که نباید اسمشو بگم! همون که خشته حاکم برنداز داره
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
:خخخخخخخخ
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
خخخخخ ادامه بدین موفق میشین *:) شما هم ماجراهایی دارین هآآآآآ*:)
amin20
amin20
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
?????????????!!!!!!!!!!!!!!???????????????!!!!!!!!!!!!!!??????????............
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
سلام: متشکرم
hamid_f
hamid_f
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
همه این سختی ها رو گذروندیم،چون میگذرد غمی نیست... ممنون زیبا بود.
s_a
s_a
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
وااااااااااااااااااااااااااااای :)))))))))))))))))))))))))) آبشار آب سرد :))))))))))))))))))))))))))) جه کیفی داده هاااااااا
Sanaz_shahraki
Sanaz_shahraki
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
حسابی. خوشبختی محض بود در نوع خودش
korosh
korosh
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
من کمکم دارم منصرف میشم برم دانشگاه هااا ! خیلی بدبختی داره که !
Sanaz_shahraki
Sanaz_shahraki
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
آقا به جاش بخون تا یک جای خوب قبول شی . همه جاها که مثل هم نیست
M-N-SONEI
M-N-SONEI
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
پس لازم شد بریم حتما خیلی باحاله هیجان داره
Sanaz_shahraki
Sanaz_shahraki
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
آره انصافا خاطرات دانشگاه تکرار نشدنیه
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
ینی نکته ی کنکوریت تو حلقم
MILAD
MILAD
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
جالب بود :))
سایه
سایه
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
:))
neda_f
neda_f
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
کدوم دانشگاه اینطوریه؟!!!
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
خاطره ترکیدن لوله خیلی خوووووووووووووب بود :))))))))))))))))))))))))))))))
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
عجب! خاطرات جالبی بود!
نیوشا
نیوشا
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
نداجون؟
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
ما هم این ایده پرده رو اومدیم تو اتاقمون...
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخ....
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
اوففففففففففففففففف شیطونه میگه منم از خاطراتم بزارم..........چ کارها ک با هم اتاقی هام نکردم من!!!!!....
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
و چ بلاهایی ک من بر سر آنان نازل نکردم!!!...خخخخخخخخ
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
ب تازگی ی عدد توپ وارد اتاق ما شده و با همان توپ چ سرها و صورت هایی کوبانده نشده!!!...
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
امکانات! اونجایی که ما میرفتیم توش زندگی میکردیم یک ترم اصلا امکانات هنوز توش اختراع نشده بود :خخخخخخ یادمه یک شب از بس وسایلش قدیمی بود گازش تو آشپذخونه ترکید :دی فقط خدا رحم کرد هیچ کس دور و برش نبود ! | خیلی ممنونم از مطلب جالب و قشنگتون :)
Sanaz_shahraki
Sanaz_shahraki
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
یعنی جای شما لوله کشی گاز داشته؟؟ خوش به حالتون :-))))
judy_abbott
judy_abbott
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
آدمو از خابگاهو دانشگاه نترسونین خب! منصرف میشیم از دانشگاه رفتناااااااا!!!
Sanaz_shahraki
Sanaz_shahraki
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
نه دیگه شما الان باید عبرت بگیری درس بخونی بهترین جا قبول شی. ولی خوابگاه و دانشگاه ما همینا شم کلی کیف داد
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤