بوسه بر کاپوت ماشین
انگار گرمای کاپوت ماشین برای لبان دخترک دلنشین است

بوسه بر کاپوت ماشین

نویسنده : saeed1367

حالا دیگر دیدن بچه‌هایی که در سطح شهر در حال تکدی‌گری هستند برای ما به یک تصویر عادی تبدیل شده است. دختر و پسر فرقی نمی‌کند؛ در طول روز از نوزاد گرفته تا کودک 12 ساله را می‌بینیم که در خیابان‌های شهر به روش‌های مختلف گدایی می‌کنند.

تا‌کنون منتقدان اجتماعی و روزنامه‌نگاران درباره ظلمی که به کودکان می‌شود، بسیار نوشته‌اند و از سازمان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های تامین اجتماعی و بهزیستی خواسته‌اند تا به زندگی این کودکان به معنی واقعی کلمه «بی‌گناه» سروسامان بدهند. اما تاکنون هیچ نهاد یا سازمانی مسوولیت این کودکان را به عهده نگرفته و آنها همچنان قربانی سودجویانی می‌شوند که تکدی‌گری برای آنها شغلی پردرآمد است. کودکانی که از نوزادی و خردسالی به گدایی روی می‌آورند کم‌کم به کاری که به آنها سپرده شده عادت می‌کنند ما هم که روزانه از کنار این شهروندان کوچک می‌گذریم، به دیدن آنها عادت می‌کنیم.

اوایل شاید با دیدن برخی از آنها احساس‌های مختلفی به ما دست می‌دهد که مهم‌ترین‌شان، دلسوزی است اما به مرور حتی دیگر دلمان برایشان نمی‌سوزد. مگر این‌که از آنها تصویری ببینیم که تکان‌مان بدهد. تصویری که روز‌ها و شب‌ها در ذهن‌مان رژه می‌رود و ما را وامی‌دارد که به اصطلاح وجدان خفته‌مان را هی نیشتر بزنیم که چرا باید در سرزمینی که زیر پرچم عدالت اجتماعی و اسلامی گسترده شده، در سرزمینی که خداوند ثروت‌های بیکرانی را در دل آن جای داده است، شاهد چنین تصاویری باشیم.

من می خواهم از یکی از همین بچه ها سخن بگویم، دخترکی زیبا که همه از داخل اتوبوس محو تماشای او هستند که نمیدانم چند روز  است در تقاطع یکی از خیابان های مشهد پرسه می‌زند. تعدادشان زیاد است. می‌گویند صبح با وانت می‌آورندشان و آخر شب می‌‌آیند و آنها را می‌برند تا حساب و کتاب دخل روزانه را پس بدهند. وقتی مدتی یکی از کسانی باشی که پشت چراغ قرمزهای طولانی بمانی، چهره‌های آنها برایت آشنا می‌شوند و با نحوه گدایی هر کدام از آنها آشنا می‌شوی.

اما این یکی فرق دارد. تازه وارد است اما اعتماد به نفس عجیبی دارد. زیباست، اگر پدر و مادر داشت و لباس مناسب می‌پوشید، هر کس او را در کوچه و خیابان می‌دید لُپش را می‌گرفت و می‌گفت: به‌به چه دختر زیبایی! او هم از شرم سرش را می‌‌انداخت پایین یا پشت پدر و مادرش مخفی می‌شد.

اما اکنون نه خجالت می‌کشد و نه پشت کسی پنهان می‌شود چون یادش داده‌اند تا بپرد جلوی ماشین‌های شیک و مدل بالایی که پشت چراغ قرمز ایستاده‌اند. اول خودش را برای سرنشینان ماشین لوکس لوس کند و اگر کاسبی نکرد لبانش را بگذارد روی کاپوت گرم ماشین و آن را ببوسد...

دعا می‌کنم چراغ قرمز زودتر سبز شود. دعا می‌کنم ای کاش یکی از مسوولان، سرنشین یکی از این ماشین‌های مدل بالا باشد تا چراغ سبز نشده از ماشینش پیاده شود و دخترک و دوستانش را برای همیشه به یک سرپناه امن ببرد. دعا می‌کنم اما انگار گرمای کاپوت ماشین برای لبان دخترک دلنشین است و صاحب ماشین قصد کمک کردن به دخترک را ندارد.

 

منبع: جام جم آنلاین

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
amin20
amin20
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
چی میشه گفت ....
آذر بانو
آذر بانو
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
اونايي كه اين بجه هاي معصومو توي خيابونا ول ميكنن، توي اون دنيا جه جوابي به خدا ميدن؟وجدان ندارن واقعا...
M_Milani
M_Milani
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
دعا کن و آرزو ، که دعا و آرزوی تو دعا و آرزوی من است هموطن
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/٠٢
١
٠
سلام:همه دعا کنیم که هرچه زودتر این مسائل ومشکلات برطرف بشه ودیگر نیازمندی نباشه.البته آن بچه ها مقصرنیستند.متشکرم از مطلب
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
بعله چاره ای جز صبر و دعا نیست انشاالله هر چه زودتر این مشکلات حل شود!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
واقعا جای ناراحتی داره.
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
...........................
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٢/٠٢
٠
٠
چی بگم من خودم چه کاری برای این بچها انجام دادم...
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤