کینه یک زندانی
داستان‌هایی که نوشته‌ام ولی هنوز چاپ نشده‌اند

کینه یک زندانی

نویسنده : f._jafarpour

با سلام بنده نویسنده‌ای هستم که بیش از 10 کتاب نوشته‌ام ولی به دلیل نداشتن موقیت برای چاپ این کتاب‌ها به چاپ نرسیده‌اند. این یک سری از کتاب‌های کامل بنده است، در همین متن اعلام می‌کنم می‌توانم با هر موضوع خاصی داستان بنویسم. در این مدت چندین داستان به داستان‌های بنده اضافه شده است که لازم می‌دانم در این بخش اعلام کنم :

6. پل عشق 7. لبخند تلخ  8. زیبا ترین لحظه 9. داستان‌های کارگاهی یک خانم 

در دهمین داستانم ،داستان‌های کوتاه نوشته شده است که در یافتن نامی برای آن با مشکل مواجه شدم خوشحال خواهم شد شما جیمی‌ها نامی برای آن انتخاب کنید. و بقیه داستان‌هایم در حال حاضر کامل نیستند. در این سری داستان دوم خود را توضیح خواهم داد. در سری قبل در نظرات گفته شده بود که نباید آخر داستان در خلاصه نوشته شود ولی اینجانب بر این باورم که می‌توانم بخشی از پایان داستان را توضیح دهم.

 

خلاصه کینه یک زندانی:

صادق صاحب کار سعید است، در حالی که صاحب کار سعید در حال رانندگی بوده با مردی تصادف می‌کنند، به این دلیل که هیچ کدام گواهی نامه نداشتند، صادق قول می‌دهد که اگر سعید تصادف را به گردن بگیرد، حاضر است تمام مخارج خانواده‌اش را پرداخت کند و با پرداخت هزینه‌ها رضایت خانواده شاکی تصادف را گرفته و وی را آزاد خواهد کرد. سعید که در وضعیت مالی بدی قرار داشته است، تمام تقصیرات را به گردن می‌گیرد . محسن پسر سعید به ملاقات پدرش می‌رود و می‌گوید که صادق هیچ کاری برای خانواده‌اش نکرده است و حتی با نهایت بی‌رحمی خسارت ماشین خود را هم گرفته است!

سعید که پر از خشم شده بود، با خود عهد می‌بندد که وقتی از زندان آزاد شد به سراغ او برود و حقش را بگیرد. او که می‌دانست مردی که با او تصادف کرده است و به خاطر پرداخت نشدن دیه الان در زندان است و دست و سرش آسیب دیده است، شاهد است که صادق راننده بوده و می‌تواند از این راه حق خود را بگیرد. وقتی یک نیکوکار دیه تصادف را پرداخت و محکومیت سعید عفو خورد و سعید با دلی پر از کینه آزاد شد، به خانه رفت. خواب آلود بود و وقتی بیدار شد ساعت 11 بود. به طرف در رفت، خشم از چشمانش پدیدار بود و سراسیمه از خانه به سمت محل کارش رفت.

زنش سمیه او را دیده و محسن را به دنبال او می‌فرستد ...

 

این خلاصه‌ای نچندان مختصر از این داستان 3 فصلی است، ادامه این داستان به این طریق است که وقتی سعید وارد اتاق صادق می‌شود با هم دیگر گلاویز شده و همان لحظه محسن  وارد اتاق می‌شود و حواس سعید را پرت می‌کند و مدیر اجرایی وارد اتاق شده و پس از کمی تاخیر از اتاق بیرون می‌آید و وقتی محسن سر صادق را به میله می‌کوبد، صادق زنده نیست.

ادامه این داستان با توضیحاتی که در داستان اصلی داده شده است، قاتل اصلی پیدا خواهد شد. این یک داستان کار گاهی، پلیسی است که بسیار  طولانی و ماجرادار است. در داستان بعدی به نام شب شوم در مورد خودم و شما جیمی‌های عزیز نوشته‌ام، که کاملا طنز است و با بقیه داستان‌هایم فرق دارد.

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
ممنون !تا اینجا که خیلی جالب بود !مشتاقانه منتظر ادامشم !
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
یادم باشه شما که جدید اضافه شدید رو به داستانم اضافه کنم.ممنون از نظرتون.
f_jafarpour
f_jafarpour
٩٣/٠١/٢٩
٠
٠
سلام خانم پریا!می بینم با یکی از کاربرا دوست شدی!خخخخخخ
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
ایول من متن طنز دوست دارم پس منتظریم!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
ایول تر به شما هاچ جان که در داستان بعدی زیاد از شما نوشتم!
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
درباره ی انقراض دایناسور ها به دست زنبورگان هم بنویسین حقایق رو بشه! :))
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٢٩
٠
٠
خخخخخخ چشم حتما!ممنون
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
مطلبای شما خیلی زیبا هستم!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
منظرتون رو با فعل آخر نامفهوم کردید!ولی متوجه ی نظر شما شدم.داستان شما هم عالی بود.
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
مطالب شما اصلا لایکن!خوبه!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
معلومه که خانومم!یک سر به پروفایلم بزنی می فهمی.بعدشم اگه مرد بودم این قدر به شما نظر می دادم؟؟؟؟مگه مریضم!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
به نظرم فقط ما نظر می دیم!خخخخ ممنون از نظر های خوبت عزیز.خانوم هستم(انقدر می گویم تا یادتان بماند!)
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠١/٢٨
١
٠
یادتون پرسیده بودید چه پیشرفتی قبلا200 بودی !ما همینیم دیگه دوست دارم واسه همه نظر بزارم !اخه خیلی زحمت میکشن !و واقعا هم مال همه فوق العاده است !
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٢٨
١
٠
بله من همه ی نظراتی که به شما دادم یادمه....من اوایل همه جا نظر می دادم که امتیاز بالایی پیدا کنم!ممنون از شما که خوندید .
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
من و خواهرم لایکتون کردیما...........خخخخخخخخ
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
من به خاطر امتیاز نظر نمیدم کلا عاشق مطالعه ام! مطلبای همه رو دوست دارم بخونم!
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
یه بارم پرسیده بودی خیلی شبیه همیم یادته نوشتی از چه نظر! راستی خانومی یا اقا!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
راستشو بخاین وقتی نظر های شما رو خوندم خندیدم!خیلی پر انرژی نوشته بودین!من که واسه ی امتیاز نظر می دادم ولی خیلی وقته نظرم عوض شده و از ته قلبم نظرمو می گم.متحول که می گن یعنی این! خوشحال شدم چند دقیقه با شما مکالمه ی کامپیوتری(!)کردم.راستی خانم هستم.
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
ممنون از مطلبتون
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
خواهش می کنم.
گیسو
گیسو
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
:|:|:|:|
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
عزیزم شما نظری ندارید ؟؟؟؟؟ بگویید دیگر ما این جا منتظریم.
amin20
amin20
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
ما منتظر مطالب بعدیتان هستیم !
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
منتظر باشید....... ممنون از شما دوست عزیز.
MILAD
MILAD
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
ممنون .منتظر قسمت بعدی هستیم:-)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
ممنون .:-)
MILAD
MILAD
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
راستی بازی امشبو حتما ببینین ها :-)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٢٤
٠
٠
چشم!حتما!!!!!!!!:)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
چرا هیچ کدام از شما دوستان به داستانم به نام:داستان های کارا گاهی یک خانم اشاره نکردید؟ناراحت شدم...........:(
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
سلام:امیدوارم که هرچه سریعتر چاپ بشه.متشکرم
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
ممنون.شما همیشه نظر های امیدوار کننده می دهید!ولی خودم دوست ندارم چاپ بشه چون فکر می کنید بنده ترسناک هستم.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
سلام:چون گفته بودید به علت نداشتن موقعیت چاپ نشده ،آرزوکردم که موقعیت جور بشه.ممنون
Niva
Niva
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
ممنون داستانتون رو خوندم:)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
آفرین.........ممنون
hasani_f
hasani_f
٩٣/٠١/٢٨
٠
٠
سلام و ممنون
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٢٩
٠
٠
سلام و تشکر.
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠١/٢٩
٠
٠
بلیااااا خوب نوشتندی!اسم داستانتونم نمیگم!!خخخ ...عایا ما هم در متون شما جای داریم؟؟؟؟راستی این محسن موجود در داستان ماکه نبودیم نه؟؟؟؟
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٢٩
٠
٠
ببخشید ها ولی از کجا فهمیدید؟؟؟؟؟؟؟؟ چون اسم شما دم دست بود اشاره ای به شما وآقای میلاد داشتم!(واقعا می گم فکر نمی کردم متوجه بشید)
f_jafarpour
f_jafarpour
٩٣/٠١/٢٩
٠
٠
خیلی خوب بود بسی ممنان خواهر جان.
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠١/٣٠
٠
٠
اره سلام با ابجیه شما دوست شدم ! شما هم افتخار دوستی میدی!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٣٠
٠
٠
سلام این از طرف خواهرمه چون مدرسه بود نتونست جواب بده:ما کوچک هستیم!ولی ممنون حتما!خواهر ما خیلی باحاله این جور نگاهش نکنین!
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠١/٢٩
٠
٠
من همون اول که این «داستان‌های کارگاهی یک خانم » رو دیدم یک سوال پیش امد برام ! مگر کاراگاه خانوم هم داریم ؟ :دی | یک سوال دیگه شما با نظر دادن در مورد این داستانتون مشکلی ندارید؟ (حتی اگر نظر منفی باشه) | یک دونه دیگه :دی شما گفتید ما اسم انتخاب کنیم ! برای کدوم داستانتون ؟
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٣٠
٠
٠
با سلام واقعا ذوق زده شدم که متوجه شدید!می تونید نظر هاتون رو برام بگین و برای دهمین داستانم که مجموعه ای از داستان های پند آموز هست اسمی انتخاب کنید.
samira_h
samira_h
٩٣/٠١/٣٠
٠
٠
ما منتظریم
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٣٠
٠
٠
ممنون.به نظرم نخوندی و همین جوری نظر دادی راستش خیلی ضایع است !مو خودم این کاره هستم!
admincheh
admincheh
٩٣/٠١/٣٠
٠
٠
الان ما باید منتظر قسمت بعدی باشیم؟:!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠١/٣٠
٠
٠
الان این تموم شد داستان بعدی در مورد شما جیمی ها است.
MILAD
MILAD
٩٣/٠٢/٢١
٠
٠
داستان بعدی کی مینویسین؟؟؟در مورد منم مینویسین ؟؟؟ اگه بنویسین میخونما :-)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
در مورد همه ی شماست......حتی شما با اون مطلب دختر 14 ساله که در مورد شکست نوشته بود.
MILAD
MILAD
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
کدوم دختر ؟؟؟
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
همون مطلبی که دختر 14 ساله در مورد شکست عشقی و دست هایت را دور کمرم حلقه کرد و......نوشته بود شما گفتین من از سایت میرم کاربرا گفتن حیفه عضو خوبی مثل شما بره.........یادتون نیومد؟
MILAD
MILAD
٩٣/٠٢/٢٢
٠
٠
نه نیومد ، اواتارتونم مبارک :-)
MILAD
MILAD
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
داستانه یادم میاد ها اما نظر کاربرا نه خخخخ
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/٢٣
٠
٠
حالا اشکال نداره!
Faeze_v
Faeze_v
٩٣/٠٥/٠٤
٠
٠
وااااااای چه جالب ،خوشم اومد از موضوعش
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٥/٠٥
٠
٠
خواهش میکنم اینو تو مجله چاپ کردم آفرین به نظراتتتتتت.......
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨